ابوالاسود دوئلی: تفاوت میان نسخهها
imported>A.atashinsadaf جز ←پانویس |
imported>A.atashinsadaf جز ←منابع |
||
| خط ۳۵۲: | خط ۳۵۲: | ||
*یعقوبی، احمدبن اسحاق، تاریخ، بیروت، ۱۳۷۹ق/۱۹۶۰م؛ | *یعقوبی، احمدبن اسحاق، تاریخ، بیروت، ۱۳۷۹ق/۱۹۶۰م؛ | ||
*یغموری، یوسف بن احمد، نورالقبس، محمدبن عمران مرزبانی، به کوشش رودلف زلهایم، ویسبادن، ۱۳۸۴ق/۱۹۶۴م. | *یغموری، یوسف بن احمد، نورالقبس، محمدبن عمران مرزبانی، به کوشش رودلف زلهایم، ویسبادن، ۱۳۸۴ق/۱۹۶۴م. | ||
=== منابع انگلیسی === | === منابع انگلیسی === | ||
نسخهٔ ۳۰ نوامبر ۲۰۱۴، ساعت ۱۴:۴۸
| اطلاعات کلی | |
|---|---|
| دین | اسلام |
| زادروز | ؟ |
| محل زندگی | بصره |
اَبو الاَسْوَدِ دُؤَلی، شاعر و تابعی مشهور که بیشتر، از او به عنوان صحابی امام علی(ع) و پایه گذار علم نحو نام برده میشود. آگاهی ما از زندگی وی بسیار اندک و آمیخته با تناقضات تاریخی است.
ابوالاسود تنها در دوران کوتاهی از خلافت علی(ع) در حوادثی نقش داشته است: او پس از آغاز جنگ جمل و هنگامی که عایشه به سوی بصره روان شد، به همراهی فردی دیگر، از سوی عثمان بن حُنیف برای مذاکره نزد عایشه رفت.
پیوند صادقانه ابوالاسود با امیرالمؤمنین علی(ع) و نیز شرکت او در جنگ جمل و چند قطعه شعری که در مدح یا مرثیه امام علی(ع) و امام حسین(ع) سروده، همه موجب آن شده است که وی را از شیفتگان علی(ع) بدانند.
بر اساس منابع تاریخی، وی واضع علم نحو است. همچنین نخستین فردی است که به اعراب گذاری قرآن اقدام کرد.
در مورد تاریخ مرگ ابوالاسود، مانند غالب موارد احوال او، منابع یکسان نیستند. بیشتر مآخذ مرگ او را در ۶۹ق میدانند که طاعونِ کشندهای بصره را فرا گرفت و بسیاری در آن جان باختند.
زندگی نامه
آگاهیهای ما از زندگی ابوالاسود بسیار اندک و در موارد بسیاری آمیخته به تناقضات تاریخی است؛ چنانکه بیگمان بخش بیشتری از دوران زندگی او بر ما پوشیده مانده است. افزون بر این، شخصیت وی را در محیط فرهنگی و سیاسی بصره و روزگار پرآشوبی که او در آن میزیست، هالهای از افسانه فرا گرفته است.
ابوالاسود با فضای پر هیاهویی که در بصره پدید آمده بود، پیوندی چنان ناگسستنی خورده که تقریباً هیچ گونه پژوهش تاریخی در باب پیدایش علوم و رشد دانشها و بررسی طبقات اجتماعی در بصره بیحضور این شخصیت امکان پذیر نیست و به همین سبب به سختی میتوان گزارش دقیقی از زندگی او ارائه داد.
نام
نام و نسب ابوالاسود را به چند گونه آوردهاند. این چندگونگی باعث شده است که بسیاری از محققان براساس منابع، فهرست گونهای از نامهای احتمالی او یا اجدادش به دست دهند.[۱]
مشهورترین نام و نسب او ظالم بن عمرو بن سفیان است. به جزظالم، او را عثمان و عمرو نیز نامیدهاند[۲] که هیچ کدام قابل اعتماد به نظر نمیرسند. نام ظالم بن سارق[۳] نیز به احتمال بسیار، بر اثر خلط با نام دیگری به وجود آمده است.[۴]
نسب
ابوالاسود از تیره بنی کنانه مُضَر بود که در بصره جزء اهل العالیه شناخته میشدند.[۵] قبیله او به دُئل شناخته میشد و چون به جزدئل بنی کنانه، تیره دُوَل در قبیله حنیفه و دیل در بنی عبدالقیس نیز وجود داشته است، چنانکه اصمعی اشاره کرده است[۶]، هرگونه تغییر در تلفظِ نسبت او، وی را به یکی از دو تیره دیگر منسوب میکند[۷] و نیز چون در «دؤلی» تلفظ دو کسره (کسره همزه و کسره لام) بعد از حرف مضموم ثقیل و سخت است[۸]، همزه را به فتح خواندهاند.[۹]
با اینهمه در لهجه حجاز، این واژه را «دیلی» تلفظ کردهاند.[۱۰]
بنودیل که در حجاز و حوالی شهر مکه مسکن داشتند، در مآخذ معمولاً به عنوان، قبیله ابوالاسود شناخته میشوند[۱۱]، و در برخی حوادث تاریخ صدر اسلام و به زمان پیامبر(ص) از آنان نام برده شده است.[۱۲]
مادر ابوالاسود از تیره بنی عبدالدار بود.[۱۳]
ابن حجر عسقلانی[۱۴] بیاشاره به مأخذی، احتمال داده است که پدر ابوالاسود در یکی از غزوات حضرت رسول(ص) به همراه مشرکان، کشته شده باشد؛ اما به احتمال بسیار در این باب خلط و اشتباهی پیش آمده است.[۱۵]
تاریخ ولادت
تاریخ تولد ابوالاسود معلوم نیست. ابوحاتم سجستانی با عبارتی تردیدآمیز گفته است که در جاهلیت به دنیا آمد[۱۶] و از قول خود او آوردهاند که در عام الفتح به دنیا آمده است.[۱۷]
احتمال صحابی بودن
بحث تولد ابوالاسود با مسأله درک پیامبر(ص) ارتباط پیدا کرده است. برخی او را در شمار صحابیان آوردهاند، ولی چنانکه ابن اثیر[۱۸] اشاره کرده، موضوع صحابی بودن ابوالاسود از تصحیف در متن یک خبر پیدا شده است.[۱۹]
افزون بر اینها، گفتهاند که او به هنگام مرگ ۸۵، یا حتی ۱۰۰ سال داشته است[۲۰] که باتوجه به تاریخ مشهور برای فوت وی، باید گفت که سن او برای درک پیامبر(ص) چندان نامناسب نبوده است.[۲۱]
به هر روی، هیچ کدام از این تاریخها آن اندازه موثق و دقیق نیستند که بتوان بر آنها اعتماد کرد.
پس از والی وقت بصره، امر کرده باشد که ابوالاسود را به کار آموزگاری عربی بگمارد[۲۲]، احتمالاً تحت تأثیر شخصیت ادبی او به وجود آمده است.
دوران خلافت علی(ع)
در حقیقت، ابوالاسود تنها در دوران کوتاهی از خلافت علی(ع) در حوادثی نقش داشته است:
- پس از آغاز جنگ جمل و هنگامی که عایشه به سوی بصره روان شد، ابوالاسود به همراهی کس دیگری، از سوی عثمان بن حُنیف برای مذاکره نزد او رفت.
یک روایت از این ماجرا را جاحظ[۲۳] به نقل از نواده ابوالاسود، از قول خود او آورده است. گونههای دیگر از این روایت نشان میدهد که ابوالاسود در گفت و گو با عایشهاندکی درشتی کرده است.[۲۴]
در برخی مآخذ دیگر، آن گفت و گو به صورت مفصلتر نقل شده است.[۲۵] سپس به شرکت او در جنگ جمل به همراهی علی(ع) تصریح شده است.[۲۶]
- با آغاز جنگ صفین، ابن عباس به امر امیرالمؤمنین علی(ع)، ابوالاسود را به بسیج نیروها فرمان داد[۲۷] و خود به سوی امام به راه افتاد و گفتهاند که ابوالاسود را به جای خویش در بصره گمارد.[۲۸]
- ماجرای جانشینی ابوالاسود از سوی ابن عباس در بصره و سپس انتصاب او به سمت قضا در مآخذ به گونهای آشفته نقل شده است. بر مبنای یک گزارش[۲۹] تصدی بیت المال بصره توسط ابوالاسود، همزمان با گزینش ابن عباس به ولایت بصره از سوی علی(ع) آغاز شده بوده است و گماشته شدن ابن عباس به ولایت بصره، پس از پیروزی در جنگ جمل صورت گرفت.[۳۰]
به هر روی، این گزارش ممکن است به روایت دیگری باز گردد که بر مبنای آن ولایت ابوالاسود به جای ابن عباس با تأیید امام علی(ع) بوده است[۳۱]؛ از این رو، شرکت ابوالاسود در جنگ صفین -که در برخی مآخذ یاد شده- درست به نظر نمیرسد.[۳۲]
بنابر گزارشی دیگر[۳۳]، زمانی که ابن عباس در بصره، ابوالاسود را به اقامه نماز و کار قضا و زیاد بن ابیه را به سرپرستی امور دیوان و خراج (مالیات) گمارده بود، میان آن دو دشمنی بروز کرد و همین امر موجب شد که ابوالاسود در هجو زیاد اشعاری بسراید.[۳۴]
ابن عباس، پس از جنگ به بصره بازگشت و با آغاز فتنه انگیزیهای خوارج، در مقام ولایت بصره، ابوالاسود را به مقابله آنان فرستاد.[۳۵]
بر مبنای روایت نه چندان قابل اعتمادی، امام علی(ع) در جنگ صفین قصد داشت نخست، ابوالاسود را برای حکمیت برگزیند.[۳۶]
ولایت بصره
رابطه ابن عباس با ابوالاسود، چندان دوستانه نبوده است: گفتهاند او ابن عباس را به دست اندازی به بیت المال متهم کرد و امام علی(ع)، ابن عباس را توبیخ کرد.[۳۷]
به هر روی در اثر این اتهام، چه درست چه نادرست، ابن عباس بصره را ترک کرد و به سوی حجاز شتافت.[۳۸] و ابوالاسود را که از او در خشم بود، به کاری نگماشت.[۳۹]
ابوالاسود در نامهای ماجرا را با امام(ع) در میان گذاشت و امام او را بر بصره گماشت.[۴۰]
بر مبنای خبر ابوالفرج اصفهانی[۴۱] ابوالاسود به همراه قومش نخست مانع خروج ابن عباس شد، ولی چون نزدیک بود نزاع برخیزد، به شهر بازگشت.[۴۲]
زمان این ماجراها به ۳۸ق باز میگردد که عراق را دست اندازیهای معاویه و سرکشیهای خوارج پس از حکمیت به آشوب کشانده بود.
زمانی که ابن حضرمی از سوی معاویه برای جلب حمایت قبایل مُضَری به بصره درآمد، ابن عباس در شهر حضور نداشت و زیاد جانشین او بود و در نزاعهایی که میان ازدیان و مضریان پس از ورود ابن حضرمی درگرفت، ظاهراً زیاد از دارالاماره گریخت و به اشاره ابوالاسود به ازدیان پناهنده شد.[۴۳] از این رو، این گفته که خروج ابن عباس از بصره در ۴۰ق بوده است[۴۴]، دقیق نیست.
از آن سوی زیاد بن ابیه در ۳۹ق از جانب امیرالمؤمنین علی(ع) به فارس گسیل شد و تا زمان شهادت امام در آنجا به سر میبرد[۴۵] در این میان، احتمالاً اداره شهر به صورتی نه چندان رسمی، مدت کوتاهی بر عهده ابوالاسود بوده، یا او دست کم همچنان به اجرای وظایف پیشین خود مشغول بوده است.
دعوت مردم به بیعت با امام حسن
بنابر خبری که ابوالفرج اصفهانی (۱۲/۳۲۸-۳۲۹) نقل کرده و معلوم نیست تا چه حدّ میتوان به آن اعتماد کرد، چون خبر شهادت امام علی(ع) و بیعت با امام حسن(ع) به بصره رسید، ابوالاسود به منبر رفت و گفت که یکی از مارقین خلیفه را به شهادت رسانده است و همگان را به بیعت با حسن بن علی(ع) فرا خواند و شیعیان با او بیعت کردند، ولی جماعتی عثمانی از بیعت سرباز زدند و نزد معاویه گریختند. در این میان، بنابر همان خبر، معاویه به فریب، کسی را نزد ابوالاسود فرستاد که حسن(ع) با من صلح کرده است و از او خواست که از مردم بصره برای وی بیعت بگیرد و ابوالاسود در مرثیه ای که در شهادت امام(ع) سرود، معاویه را تلویحاً مسئول آن معرفی کرد.
این مرثیه در مآخذ بسیاری تکرار شده است[۴۶] و محتوای آن موجب درنگ در انتساب قتل امام علی(ع) به خوارج نیز هست، ولی با توجه به روابط بعدی ابوالاسود با امویان، مسأله انتساب آن مرثیه به وی اندکی تردیدآمیز به نظر میرسد.
این نکته هم گفتنی است که میان بخش نخست این روایت -درخواست معاویه- و بخش دوم آن -مرثیه ابوالاسود برای امام(ع) - پیوندی دیده نمیشود و این مسأله که در حقیقت، دو روایت مختلف در کنار یکدیگر نهاده شده باشند، محتمل به نظر میرسد.
به هر حال از این پس، حضور ابوالاسود، بسیار کمرنگ جلوه میکند. پس از صلح معاویه یا امام حسن(ع)، نخست شخصی به نام حُمران بن ابان بر بصره دست یافت و معاویه ابتدا بُسر بن ابی اَرطاه را به مقابله او فرستاد[۴۷] و سپس ولایت بصره را در ۴۱ق به ابن عامر سپرد.[۴۸] در این دوره، ظاهراً ابوالاسود چندان مورد توجه ابن عامر نبوده است و این امر، گاه موجب گله نمودن وی، از او میشده است.[۴۹]
درشتی با معاویه
در منابع، از حضور ابوالاوسد نزد معاویه یاد شده است: در سال ۴۴ق ابن عامر هیأتی را از بصره نزد معاویه فرستاد[۵۰] ابوالاسود احتمالاً در این هیأت حضور داشته است، چه گفته شده است که وی به همراهی احنف بن قیس نزد معاویه رفت و در حضور او سخنان درشت گفت[۵۱]
با این همه به اینگونه داستانها که حتی نام خلیفگان در آنها تغییر کرده و مثلاً در برخی به جای معاویه از سلیمان بن عبدالملک[۵۲] یا زیاد بن ابیه نام برده شده[۵۳]، نمیتوان اعتماد کرد، بخصوص اینکه برخی از آنها بیشتر جنبه نکته پردازی داشتهاند.[۵۴]
معاویه در ۴۵ق زیاد را به امارت عراق گمارد[۵۵] و ابوالاسود با وجود آنکه از گذشته روابط چندان دوستانهای با او نداشت، ظاهراً همچنان نزد وی رفت و آمد میکرد و گاه که از زیاد میرنجید، او را در شعری هجوگونه ملامت میکرد. افزون بر اینها، احتمالاً به سبب بستگی او به علی(ع) چندان مورد توجه نبوده است.[۵۶]
داستانهایی هم در خصوص روابط با زیاد و موضوع بنیان گذاری نحو نقل شده است. برخی هم گفتهاند که آموزگار فرزندان زیاد بوده است.[۵۷] در آن هنگام گویا ابوالاسود، در سایه آرامشی که استبداد زیاد در عراق به وجود آورده بود، به کار بازرگانی اشتغال داشته و یا به سرودن اشعار تغزلی[عاشقانه] میپرداخته است.
هجو ابن زیاد
با پیش آمدن واقعه شهادت امام حسین(ع) گفتهاند که ابوالاسود شعرهایی در رثای امام(ع) سروده و ابن زیاد را هجو گفت.[۵۸] با اینهمه، در دوران حکومت ابن زیاد، ابوالاسود همچنان از او[۵۹] و حتی از یکی دو عامل او در نواحی جنوبی ایران گاه درخواست کمک میکرده است و چنانکه از اشعار او برمیآید، بدین منظور به جندی شاپور و جی و اصفهان نیز سفر کرده، هرچند که باز هم توجهی به او نشده است.[۶۰]
هجو والی زبیریان
واپسین نشانهای که از زندگانی ابوالاسود در دست است، به ماجرای قیام عبداللـه بن زبیر باز میگردد. در ۶۵ق ابن زبیر حارث بن عبداللـه مخزومی معروف به قُباع را بر بصره گماشت و ابوالاسود، در قطعه شعری، والی جدید را هجو گفت.[۶۱]
تاریخ وفات
در مورد تاریخ مرگ ابوالاسود، مانند غالب موارد احوال او، منابع یکسان نیستند. بیشتر مآخذ مرگ او را در ۶۹ق میدانند که طاعونِ کشندهای بصره را فرا گرفت و بسیاری در آن جان باختند[۶۲]، اما در مآخذ دیگری آمده است او اندکی پیش از آن درگذشته بوده، زیرا در قیام مختار نیز از او خبری نقل نشده است.[۶۳]
برخی دیگر آوردهاند که وی در دوران حکومت عبیداللـه بن زیاد در گذشته[۶۴] و به زعم برخی دیگر، زندگی او تا حکمرانی حجاج بن یوسف و خلافت عمر بن عبدالعزیز ادامه داشته است.[۶۵]
فرزندان
از فرزندان ابوالاسود، تنها از دو پسر نام برده شده: عطا و ابوحرب. از عطا نسلی بر جای نماند، ولی از ابوحرب که گفتهاند خود شاعر و نحودان بود و از سوی حجاج بن یوسف بر منطقهای حکم میراند، نسلش ادامه یافت[۶۶]
شخصیت حدیثی
ابوالاسود را در شمار محدثان آورده و گفتهاند که از عمر و امام علی(ع) حدیث روایت میکرده است.[۶۷] همچنین روایاتی که او از ابوذر غفاری نقل کرده، در دست است.[۶۸]
از ابوالاسود، بیشتر فرزندش ابوحرب و یحیی بن یعمر، از تیره بنی کنانه مضر، و عبداللـه بن بریده حدیث نقل کردهاند.[۶۹]
ملاقات با ابوذر
روایتی هم در دست است که بر مبنای آن ابوالاسود، ابوذر غفاری را در ربذه به هنگام تبعید ملاقات کرده و با او درباره تبعیدش گفت و گو کرده است.[۷۰] راوی این ملاقات، موسی بن میسره است که خود از طایفه دؤل بود[۷۱] و متن ضدعثمانی روایت نیز، آن را اندکی تردیدآمیز نشان میدهد.
ارتباط با اهل بیت
پیوند صادقانه ابوالاسود، با امیرالمؤمنین علی(ع) و نیز شرکت او در جنگ جمل و چند قطعه شعری که در مدح یا مرثیه امام علی(ع) و امام حسین(ع) سروده، همه موجب آن شده است که وی را از شیفتگان علی(ع) بدانند[۷۲]؛ از برخی گزارشها نیز -چنانکه اشاره شد- چنین برمیآید که سبب بیتوجهی به او هم همین شیفتگی بوده است.[۷۳]
با اینهمه دیوان او چنانکه باید گویای این پیوندها نیست و نیز منابع اصلی ما از رابطه مستقیم او با امام حسن و امام حسین و امام سجاد(ع) سخنی به میان نیاوردهاند و اگر برخی منابع دیگر، او را در شمار اصحاب این امامان نهادهاند[۷۴]، ظاهراً بیشتر به سبب همزمانی ابوالاسود با آنان بوده است.
بیت شعری هم که کلینی[۷۵] از او در مدح امام سجاد(ع) نقل کرده، از استناد و انتساب دقیقی برخوردار نیست و احتمالاً جعلی نیست.
پرداختن به علم کلام
ابوالاسود را در جریانات کلامی شهر بصره نیز دخالت دادهاند: مثلاً بغدادی[۷۶] رسالهای در ذمّ قدریان -که به طعنه بر معتزله نخستین اطلاق میشد- به ابوالاسود نسبت داده است و اعتزالیان خود، ابوالاسود را در طبقات معتزله در شمار قائلان به عدل و توحید -که باور ایشان بود- آوردهاند.[۷۷]
پیداست که هر دو انتساب، به پیدایش قدریان و سپس معتزلیان در شهر بصره باز میگردد که روح عقل گرایی و نحوه تقسیم بندی دانشها و تنظیم و تفکر درباره استنتاجات عقلی و کلامی بر آن سایه افکنده بود.[۷۸]
شهرت نحوی
نام ابوالاسود با تاریخ پیدایش نحو عربی عجین شده، چنانکه میتوان گفت او شهرت وسیع خود را بیش از هر فضیلت دیگر، به نحوپردازی خود مدیون است. روایات مربوط به این امر، هزاران صفحه از منابع را آکنده است و معاصران نیز در تأیید یا رد آنها مقالات بسیار نوشتهاند.
پایه گذار علم نحو
در نیمه سده ۲ق، سیبویه کتابی تألیف کرد که تقریباً همه نظریههای نحو عربی را دربردارد. ظهور این کتاب سخت پیچیده و گسترده، در سرآغاز پیدایش فرهنگ اسلامی، ظهوری ناگهانی و شگفت آور است. از این رو دانشمندان معاصر، در جست و جوی سوابق آن به هر دری زدهاند و بیش از هر چیز به تأثیر عوامل بیگانه از هندی و ایرانی گرفته تا سریانی و یونانی روی آوردهاند، اما در این بحث هنوز به نتیجه روشن و قاطعی نرسیدهاند.
از سوی دیگر، دانشمندان گذشته که، لااقل در این باب، به عوامل بیگانه عنایتی نداشتهاند، خواستهاند ریشههای این دانش نو را در اعماق تاریخ عربی باز یابند و از این رو، یک سلسله نحوشناس یافتهاند که سررشته آنها غالباً به ابوالاسود ختم میشود، اما در برخی روایات، این سررشته از ابوالاسود درگذشته، به امام علی(ع) میرسد.
در روایتی دیگر، سررشته نحویان نه به ابوالاسود، بلکه به نصر بن عاصم و عبدالرحمن بن هرمز و گاه به یحیی ابن یعمر میانجامد. از این نحویان، هیچ اثری بر جای نمانده است.
اینک پژوهشگران از خود میپرسند که چگونه ممکن است این مایهاندک، به دست این دو سه تن نحوی گمنام، در فاصله کوتاه تقریباً ۸۰ ساله میان ابوالاسود و سیبویه، به آن درجه از وسعت و پختگی رسیده باشد که الکتاب را با وجود آورده باشد؟
دیگر آنکه آن مقدار اندکی که به ابوالاسود نسبت داده شده، چگونه ممکن است برخلاف ناموس پیدایش و گسترش علوم، ناگهان توسط ابوالاسود اختراع شده باشد؟
دیگر آنکه انتساب این علم از طریق ابوالاسود به امیرالمؤمنین علی(ع) چندان آسان نیست. زیرا پیامبران و امامان البته به قدرت الهی بر این علوم آگاهند، اما معهود ایشان نیست که علمی را ساخته و پرداخته کنند و به دست نسلهای بعد بسپارند.
این سخن شاید درباره امام علی(ع) که در شرایط سیاسی خاصی به سر میبرد، بیشتر صدق میکند.
بنابراین، این خطر هست که شیفتگان آن بزرگوار، از سر صدق و ایمان خالص چیزهایی به وی نسبت دهند که واقعیت تاریخی نداشته باشد.
علاوه بر این، ما از سنت تازیان آگاهیم که با اصرار تمام، هر علم یا پدیده فرهنگی و هنری را به کسی نسبت داده و او را پایه گذار میخوانند. از اینجاست که هزاران «اَوَّلُ مَنْ...» در کتابهای ادب عرب پدیدار شده است: اولین کسی که خط عربی را به کار برد، یا به عربی سخن گفت، یا قصیده سرود....
ما از «نخستینها» چندین کتاب با عنوان «الاوائل» که شامل فهرستی از همین کسان است، در دست داریم. در این کتابها، معمولاً ابوالاسود، نخستین کسی است که اعراب را وضع کرد.[۷۹] بنابراین، بعید نیست که میل به یافتن نخستین واضع نحو، موجب شده باشد که ابوالاسود سرآغاز سلسله نحویان قرار گیرد و سپس اعتقاد به دانش وسیع امام علی(ع) رشته را از ابوالاسود نیز فراتر برده، به وی رسانده باشد.
اعراب گذاری قرآن
ماجرای اعراب گذاری قرآن توسط ابوالاسود، روایتی دلنشین و جالب توجه دارد.
کهنترین روایت، از آن ابوالطیب لغوی است. آنجا که زیاد بن ابیه، به سبب لحن فرزندان خود از ابوالاسود یاری خواست، وی به تنقیط قرآن همت گماشت.
روایت ابوالفرج اصفهانی[۸۰] که از قول مداینی نقل شده، کوتاهتر و صریحتر است: زیاد به او دستور داد تا مصاحف را نقطه گذاری کند، او چنین کرد و سپس چیزهایی در باب نحو نگاشت.
ابن عساکر ماجرا را به معاویه باز میگرداند: او زیاد را به سبب لحن عبیدالله بن زیاد سرزنش کرد. زیاد نیز به حیله ابوالاسود را به «تنقیط» قرآن واداشت. همین روایت را با اختلافاتی در جزئیات، سیرافی و ابن انباری و قفطی تکرار کردهاند.
شیوه اعراب گذاری
شیوه اعراب گذاری ابوالاسود بر پایه همین منابع، چنین است که او مردی فصیح و هوشمند از طایفه عبدالقیس را برمیگزیند و نزد او به قرائت قرآن میپردازد. آنگاه از او میخواهد که: چون هنگام تلفظ حرفی، دهان را باز کردم (فتحتُ، قس: فتحه) نقطهای بر زبر حرف بِنه، چون دهان را (فک اسفل را) پایین کشیدم (کسرتُ، قس: کسره) نقطهای زیر آن بگذار و چون دهان را (لبان را) به هم آوردم (ضممتُ، قس: ضمه)، نقطهای در جلو حرف قرار ده.
به همین سان، گاه اختراع علامات دیگری را به او نسبت داده و به دنبال همین روایت افزودهاند.[۸۱]
قلقشندی[۸۲] معتقد است که بیشتر دانشمندان، تنها حرکات سه گانه و علامت تنوین را ابداع ابوالاسود میدانند.
اگر انتساب وضع نحو، به سبب شرایط زمان و ناموس پیدایش و تحول علوم، به ابوالاسود دشوار باشد، به گمان ما انتساب اعراب گذاری قرآن کریم به او، به آن شیوه که دانشمندان گذشته گفتهاند، نسبتاً سهل و معقول مینماید. به شرط آنکه این اقدام را از هر گونه تعقل نحوی تهی بدانیم.
اعتبار اجتماعی ابوالاسود
اگرچه امروزه در بیشتر روایات و اشعار منسوب به ابوالاسود به چشم تردید مینگیریم و بیشتر محققان شعر او را فاقد هرگونه اعتبار هنری میپندارند، اما از همان روزگاری که منابع به تحقیق درباره او پرداختهاند، اهمیتی همه جانبه برای وی قائل شدهاند. از ابن سلام، ابن سعد، جاحظ، ابن قتیبه و ابن عبدربه گرفته تا منابع سده ۱۹م همه، بسیاری از سخنان حکمت آمیز و کلمات قصار او را نقل کردهاند.
همه منابع و به خصوص کتب رجال، ثقه بودن او را در روایت حدیث تأیید کردهاند. جاحظ[۸۳] و بسیاری دیگر، او را در شمار مشاهیر و اشراف طبقهای چند قرار دادهاند: شاعران و هوشمندان، طریفان، بخیلان، لنگان... و به خصوص بزرگان شیعه، و درباره هریک از این معانی، انبوهی روایت و داستان نکته آمیز نقل کردهاند. ابوالطیب لغوی[۸۴] در عربی دانی او اغراق کرده، میگوید، وی قادر بود به هر لغتی (مراد لهجههای قبایل مختلف است) سخن گوید.
شخصیت ادبی و شعری
درباره شعردانی او نیز چند روایت موجود است: ابن عباس که خود از داناترین مردم به شعر عرب بود، از او میخواهد تا بهترین شعر را معرفی کند.[۸۵] جای دیگر[۸۶] در حضور حضرت امیرالمؤمنین(ع) درباره بهترین شعر اظهار نظر میکند و نیز یغموری[۸۷] به نقل از ابن اعرابی او را یکی از چهار فصیح عرب به شمار آورده است.
آنچه بر اعتبار او میافزاید، انبوه شواهد شعری است که در معتبرترین آثار ادبی از او نقل شده است: سیبویه، ۳ بار[۸۸]، ابن درید، ۲ بار[۸۹]، جاحظ، ابن قتیبه، مبرد، بحتری و همه منابع پس از آنان، بارها به اشعار و سخنان ظریف یا حکمت آمیز او استشهاد کردهاند. حتی یکی از مصراعهای او، ضرب المثلی معروف شده است.[۹۰]
پانویس
- ↑ مثلاً نک: دجیلی، ص۳؛ دجنی، ص۹۸ به بعد
- ↑ نک: کلبی، ص۱۵۲؛ ابن حبیب، ص۴۷؛ بخاری، ج۳ (۲)، ص۳۳۴؛ بلاذری، خطی، ج۲، ص۳۵۵ ب
- ↑ نک: ابن قیسرانی، ج۱، ص۲۳۶؛ ابن عساکر، ج۵، ص۳۳۰
- ↑ نک: ابن ابی حاتم، ج۲ (۱)، ص۵۰۳؛ طوسی، ص۴۶
- ↑ پلا، ص۱۲۵
- ↑ ابوالطیب، ص۷
- ↑ نیز نک: یغموری، ص۷؛ سمعانی، ج۵، ص۴۰۶-۴۰۷
- ↑ ابن قتیبه، ادب الکاتب، ص۶۱۱؛ سمعانی، ج۵، ص۴۰۶
- ↑ نیز نک: ابوالطیب، همانجا؛ نووی، ج۱ (۲)، ص۱۷۵
- ↑ ابن عساکر، ج۵، ص۳۳۲
- ↑ نک: ابن قتیبه، المعارف، ص۶۶، ص۱۱۵
- ↑ نک: واقدی، ج۲، ص۷۸۱، ص۸۲۳
- ↑ ابن قتیبه، همان، ص۴۳۴؛ بلاذری، همانجا؛ ابن ماکولا، ج۳، ص۳۴۸
- ↑ الاصابه، ج۳، ص۳۰۴
- ↑ قس: واقدی، ج۱، ص۱۵۱؛ ابن هشام، ج۲، ص۷۱۲
- ↑ ابوالطیب، ص۸
- ↑ یغموری، همانجا
- ↑ اسدالغابه، ج۳، ص۷۰
- ↑ نیز نک: ابن حجر، همان، ج۷، ص۱۵
- ↑ نک: یغموری، ص۲۱؛ ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۳۴؛ قس: بلاذری، خطی، ج۲، ص۳۵۷ آ
- ↑ نیز نک: ابن حجر، همان، ج۳، ص۳۰۵
- ↑ یغموری، ص۸؛ قفطی، ج۱، ص۱۶
- ↑ البیان، ج۲، ص۲۳۵
- ↑ بلاذری، چاپی، ج۲، ص۲۲۵؛ طبری، ج۴، ص۴۶۱-۴۶۲، به روایت سیف بن عمر تمیمی؛ نیز نک: الامامه والسیاسه، ج۱، ص۶۵-۶۶
- ↑ نک: مفید، ص۱۴۸
- ↑ ذهبی، ج۴، ص۸۲
- ↑ طبری، ج۵، ص۷۸-۷۹
- ↑ کلبی، همانجا؛ نصر بن مزاحم، ص۱۱۷؛ بلاذری، خطی، ج۲، ص۳۵۵ ب؛ دینوری، ص۱۶۶
- ↑ نک: بلاذری، چاپی، ج۲، ص۱۶۹
- ↑ ابن عساکر، ج۵، ص۳۳۵
- ↑ ابن سعد، ج۷، ص۹۹؛ نیز نک: ابوالفرج، ج۱۲، ص۲۹۷
- ↑ نک: ابن قتیبه، الشعر، ج۲، ص۶۱۵؛ بلاذری، خطی، همانجا
- ↑ همو، ج۴ (۱)، ص۱۶۹-۱۷۰
- ↑ قس: یغموری، ص۸؛ ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۱۱-۳۱۲
- ↑ نک: دینوری، ص۲۰۵؛ طبری، ج۵، ص۷۶-۷۷
- ↑ ابن عبدربّه، ج۴، ص۳۴۶، ۳۴۹؛ ابن عساکر، ج۵، ص۳۲۹
- ↑ نک: یعقوبی، ج۲، ص۲۰۵؛ طبری، ج۵، ص۱۴۱؛ بلاذری، چاپی، ج۲، ص۱۶۹-۱۷۰؛ ابن عبدربه، ج۴، ص۳۵۴-۳۵۵؛ ابن جوزی، ص۱۵۰-۱۵۱
- ↑ نک: بلاذری، چاپی، ج۲، ص۱۶۹-۱۷۰؛ ابن عبدربه، ج۴، ص۳۵۴-۳۵۵؛ ابن جوزی، ص۱۵۰-۱۵۱
- ↑ همان، ج۲، ص۴۲۶
- ↑ ابوالفرج، ج۱۲، ص۲۹۷، ۳۰۱؛ قس: خلیفه بن خیاط، ج۱، ص۲۳۳
- ↑ ج۱۲، ص۳۰۱
- ↑ قس: ابن اثیر، الکامل، ج۳، ص۳۸۷
- ↑ بلاذری، همانجا؛ نیز نک: ثقفی، ص۲۶۸-۲۶۹
- ↑ نک: ابن اثیر، همان، ج۳، ص۳۸۶
- ↑ بلاذری، ج۴ (۱)، ص۱۶۵؛ طبری، ج۵، ص۱۵۵
- ↑ بلاذری، چاپی، ج۲، ص۵۰۸؛ طبری، ج۵، ص۱۵۰-۱۵۱؛ مسعودی، ج۲، ص۴۱۶
- ↑ ابن اثیر، همان، ج۳، ص۴۱۴
- ↑ همان، ج۳، ص۴۱۶
- ↑ ابوالاسود، ص۱۳۵-۱۳۶، قس: ص۱۵۷-۱۵۸؛ نیز نک: ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۱۷-۳۱۸، ۳۲۶
- ↑ ابن اثیر، همان، ج۳، ص۴۴۰
- ↑ ابن عبدربه، ج۴، ص۳۴۹؛ ابن عساکر، ج۵، ص۳۲۷، ۳۲۹؛ نیز نک: ابن عدیم، ج۳، ص۱۳۱۵
- ↑ نک: ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۱۱؛ قس: زمخشری، ج۴، ص۹۸؛ ابشیهی، ج۲، ص۲۴۴
- ↑ ابن عبدربه، ج۳، ص۴۹؛ یغموری، ص۱۰؛ قس: مبرد، الکامل، ج۲، ص۷۰۱
- ↑ بلاذری، ج۴ (۱)، ص۲۱؛ ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۰۹-۳۱۰۹
- ↑ ابن اثیر، همان، ج۳، ص۴۴۷
- ↑ بلاذری، خطی، ج۲، ص۳۵۶ ب؛ یغموری، همانجا؛ ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۱۲، ۳۱۳
- ↑ نک: ابن خلکان، ج۲، ص۵۳۶؛ ذهبی، همانجا؛ صفدی، ج۱۶، ص۵۳۵؛ قس: افندی، ج۳، ص۲۷
- ↑ ابوالاسود، ص۱۸۰-۱۸۲؛ مسعودی، ج۳، ص۶۸؛ یغموری، ص۹؛ نیز قس: روایت بلاذری، ج۳، ص۲۲۱
- ↑ نک: ابوالاسود، ص۱۶۷-۱۶۸
- ↑ همو، ص۱۶۴-۱۶۵؛ ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۱۴-۳۱۵
- ↑ ابوالفرج، ج۱، ص۱۱۰؛ نیز نک: بلاذری، ج۵، ص۲۵۶، ۲۷۷
- ↑ نک: زبیدی، ص۲۶؛ یغموری، ص۲۱؛ ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۳۴؛ ابن عساکر، ج۵، ص۳۴۱؛ ابن خلکان، ج۲، ص۵۳۹
- ↑ نک: ابوالفرج، همانجا؛ قفطی، ج۱، ص۲۰؛ ابن عساکر، همانجا
- ↑ نک: ابوبشر، ج۱، ص۱۰۷؛ ابن حجر، تهذیب، ج۱۲، ص۱۰
- ↑ نک: بیهقی، ص۴۲۲؛ ابن خلکان، همانجا؛ یافعی، ج۱، ص۲۰۳
- ↑ نک: بلاذری، خطی، ج۲، ص۳۵۷ ب؛ ابن قتیبه، المعارف، ص۴۳۴-۴۳۵؛ قفطی، ج۱، ص۲۱؛ نیز نک: کشی، ص۲۱۴؛ ابن عدیم، ج۶، ص۲۶۸۳
- ↑ ابوالفرج، ج۱۲، ص۲۹۷، ۳۰۰
- ↑ نک: احمدبن حنبل، ج۵، ص۱۶۶؛ بَحْشَل، ص۱۱۵
- ↑ نک: مسلم بن حجاج، ص۸۲؛ سیرافی، ص۲۲؛ ذهبی، ج۱۲، ص۱۰
- ↑ نک: سیدمرتضی، الشافی، ج۴، ص۲۹۸، به نقل از واقدی
- ↑ ابن حجر، همان، ج۱۰، ص۳۷۳
- ↑ مثلاً نک: جاحظ، البرصان، ص۱۲۲، ص۲۷۹؛ صدر، ص۴۳-۴۶
- ↑ مثلاً نک: ابوالفرج، ج۱۲، ص۳۲۳-۳۲۴، ۳۲۶
- ↑ نک: طوسی، ص۴۶، ۶۹، ۷۵، ۹۵
- ↑ ج۱، ص۴۶۷
- ↑ ص ۳۱۶
- ↑ نک: قاضی عبدالجبار، ص۳۱؛ ابن مرتضی، ص۱۶
- ↑ نک: پلا، ص۱۹۵
- ↑ مثلاً نک: ابوهلال عسکری، ج۱، ص۲۹۶-۲۹۷
- ↑ ج۱۲، ص۲۹۸
- ↑ نک: ابوالطیب، ص۱۰-۱۱؛ سیرافی، ص۱۶؛ ابن انباری، عبدالرحمن، ص۴-۵؛ قفطی، ص۵
- ↑ ج۳، ص۱۵۷
- ↑ البخلاء، ج۱، ص۴۴، البرصان، ص۱۲۲، ص۲۷۹، البیان، ج۱، ص۲۵۸
- ↑ ص ۹
- ↑ ابوالفرج، ج۱۱، ص۵
- ↑ همو، ج۱۶، ص۳۷۶
- ↑ ص۸
- ↑ نک: فهرست الکتاب
- ↑ ج۱، ص۱۲۱، ۲۰۲
- ↑ نک: راغب اصفهانی، ج۳، ص۳۶۷؛ میدانی، ج۱، ص۳۰۶
منابع
- آذرنوش، راههای نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی، تهران، ۱۳۵۴ش؛
- ابشیهی، محمد بن احمد، المستطرف، قاهره، ۱۳۰۶ق؛
- ابن ابی حاتم رازی، عبدالرحمن بن محمد، الجرح و التعدیل، حیدرآباد دکن، ۱۳۷۲ق/۱۹۵۲م؛
- ابن ابی الحدید، عبدالحمید بن هبه اللـه، شرح نهج البلاغه، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۹۵۹م؛
- ابن اثیر، علی بن محمد، اسدالغابه، قاهره، ۱۲۸۰ق؛
- همو، الکامل؛
- ابن انباری، عبدالرحمن بن محمد، نرهة الالباء، به کوشش ابراهیم سامرایی، بغداد، ۱۹۵۹م؛
- ابن انباری، محمدبن قاسم، الاضداد، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، کویت، ۱۹۶۰م؛
- ابن جوزی، یوسف بن قزاوغلی، تذکره الخواص، نجف، ۱۳۶۹ق؛
- ابن حبیب بغدادی، محمد، مختلف القبائل و مؤتلفها، به کوشش ابراهیم ابیاری، قاهره، ۱۴۰۰ق؛
- ابن حجر عسقلانی، احمدبن علی، الاصابه، قاهره، ۱۳۲۸ق؛
- همو، تهذیب التهذیب، حیدرآباد دکن، ۱۳۲۷ق؛
- ابن خلکان، وفیات؛
- ابن درید، محمدبن حسن، جمهره اللغه، حیدرآباد دکن، ۱۳۴۵ق؛
- ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، به کوشش احسان عباس، بیروت، ۱۹۷۳م؛
- ابن سلام، محمد، طبقات فحول الشعراء، به کوشش محمود محمد شاکر، قاهره، ۱۳۹۴ق/۱۹۷۴م؛
- ابن عبدربه، احمدبن محمد، العقدالفرید، به کوشش احمد امین و دیگران، بیروت، ۱۴۰۲ق/۱۹۸۲م؛
- ابن عدیم، عمربن احمد، بغیه الطلب، به کوشش سهیل زکار، دمشق، ۱۴۰۹ق/۱۹۸۸م؛
- ابن عساکر، علی بن حسین، تاریخ مدینه دمشق، نسخه خطی کتابخانه احمد ثالث استانبول، شم ۲۸۸۷؛
- ابن قتیبه، عبداللـه بن مسلم، ادب الکاتب، به کوشش ماکس گرونتر، لیدن، ۱۹۰۰م؛
- همو، الشعر و الشعراء، بیروت، ۱۹۶۴م؛
- همو، عیون الاخبار، قاهره، ۱۳۴۳ق/۱۹۲۵م؛
- همو، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، ۱۳۸۸ق؛
- ابن قیسرانی، محمدبن طاهر، کتاب الجمع بین رجال الصحیحین، حیدرآباد دکن، ۱۳۲۳ق؛
- ابن ماکولا، علی بن هبه اللـه، الاکمال، حیدرآباد دکن، ۱۴۰۲ق/۱۹۸۲م؛
- ابن مرتضی، احمدبن یحیی، طبقات المعتزله، به کوشش زوزانادیوالد ـ ویلتسر، بیروت، ۱۳۸۰ق/۱۹۶۱م؛
- ابن ندیم، الفهرست؛
- ابن هشام، السیره النبویه، به کوشش ابراهیم ابیاری و دیگران، قاهره، ۱۳۵۵ق/۱۹۳۶م؛
- ابواحمد عسکری، حسن بن عبداللـه، المصون فی الادب، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، کویت، ۱۹۸۴م؛
- ابوالاسود دؤلی، دیوان، به کوشش عبدالکریم دجیلی، بغداد، ۱۳۷۳ق/۱۹۵۴م؛
- ابوبشر دولابی، محمدبن احمد، الکنی والاسماء، حیدرآباد دکن، ۱۳۲۲ق؛
- ابوحاتم سجستانی، محمدبن سهل، المعمرون والوصایا، به کوشش عبدالمنعم عامر، قاهره، ۱۹۶۱م؛
- ابوحیان توحیدی، البصائر و الذخائر، به کوشش ابراهیم کیلانی، دمشق، ۱۹۴۴-۱۹۶۴؛
- ابوالطیب لغوی، عبدالواحد بن علی، مراتب النحویین، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۷۵ق/۱۹۵۵م؛
- ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، قاهره، دارالکتب المصریه؛
- ابوهلال عسکری، حسن بن عبداللـه، الاوائل، دمشق، ۱۹۷۵م؛
- احمدبن حنبل، مسند، قاهره، ۱۳۱۳ق؛
- افندی، عبداللـه، ریاض العلماء، قم، ۱۴۰۱ق؛
- الامامه والسیاسه، منسوب به ابن قتیبه، قاهره، ۱۳۵۶ق/۱۹۳۷م؛
- امین، احمد، ضحی الاسلام، قاهره، ۱۳۵۳ق/۱۹۳۵م؛
- بحشل، اسلم بن سهل، تاریخ واسط، به کوشش کورکیس عواد، بیروت، ۱۴۰۶ق/۱۹۸۶م؛
- بخاری، محمدبن اسماعیل، التاریخ الکبیر، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۰ق/۱۹۷۰م؛
- بغدادی، عبدالقاهر بن طاهر، اصول الدین، استانبول، ۱۳۴۶ق/۱۹۲۸م؛
- بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، ج۲، نسخه خطی کتابخانه عاشر افندی استانبول، شم ۵۹۸؛
- همان، ج۲، به کوشش محمدباقر محمودی، بیروت، ۱۳۹۴ق/۱۹۷۴م؛
- همان، ج۳، به کوشش محمدباقر محمودی، بیروت، ۱۳۹۷ق/۱۹۷۷م؛
- همان، ج۴ (۱)، به کوشش ماکس شلوژینگر، بیت المقدس، ۱۹۷۱م؛
- همان، ج۵، به کوشش گوبتین، بیت المقدس، ۱۹۳۶م؛
- بیهقی، ابراهیم بن محمد، المحاسن والمساوی، بیروت، دارصادر؛
- ثقفی، ابراهیم ابن محمد، الغارات، به کوشش عبدالزهرا حسینی، بیروت، ۱۴۰۷ق/۱۹۸۷م؛
- جاحظ، عمروبن بحر، البخلاء، به کوشش احمد عوامری بک و علی جارم بک، بیروت، دارالکتب العلمیه،
- همو، البرصان والعرجان، به کوشش محمد موسی خولی، بیروت، ۱۴۰۱ق/۱۹۸۱م؛
- همو، البیان و التبیین، به کوشش حسن سندوبی، قاهره، ۱۳۵۱ق/۱۹۳۲م؛
- همو، الحیوان، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ۱۳۸۴ق/۱۹۶۵م؛
- حصری قیروانی، ابراهیم بن علی، جمع الجواهر، به کوشش علی محمد بجاوی، قاهره، ۱۳۷۲ق/۱۹۵۳م؛
- خلیفه بن خیاط، تاریخ، به کوشش سهیل زکّار، دمشق، ۱۹۶۷م؛
- دجنی، فتحی عبدالفتاح، ابوالاسود الدؤلی. کویت، ۱۹۷۴م؛
- دجیلی، عبدالکریم، مقدمه بر دیوان (نک: هم، ابوالاسود)؛
- دینوری، احمدبن داوود، الاخبار الطوال، به کوشش عبدالمنعم عامر، قاهره، ۱۳۷۹ق/۱۹۵۹م؛
- ذهبی، محمد بن احمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط، بیروت، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۵م؛
- راغب اصفهانی، حسین بن محمد، محاظرات الادباء، بیروت، ۱۹۶۱م؛
- زبیدی، محمدبن حسن، طبقات النحویین و اللغویین، قاهره، ۱۹۷۳م؛
- زریاب خویی، عباس، «ابوالاسود الدؤلی»، بزم آورد، تهران، ۱۳۶۸ش؛
- زمخشری، محمودبن عمر، ربیع الابرار، به کوشش سلیم نعیمی، بغداد، ۱۴۰۰ق؛
- سمعانی، عبدالکریم بن محمد، الانساب، حیدرآباد دکن، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۶م؛
- سیبویه، عمروبن عثمان، الکتاب، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م؛
- سیدمرتضی، علی بن حسین، الشافی فی الامامه، به کوشش عبدالزهرا حسینی، تهران، ۱۴۱۰ق؛
- همو، الفصول المختاره من العیون و المحاسن، نجف، المطبعه الحیدریه؛
- سیرافی، حسین بن عبداللـه، اخبار النحویین و البصریین، به کوشش فریتس کرنکو، بیروت، ۱۴۰۶ق؛
- صدر، حسن، تأسیس الشیعه، بغداد، ۱۳۵۴ق؛
- صفدی، خلیل بن ایبک، الوافی بالوفیات، به کوشش وداد قاضی، بیروت، ۱۴۰۲ق/۱۹۸۲م؛
- طبری، تاریخ؛ طوسی، محمدبن حسن، رجال، نجف، ۱۳۸۰ق/۱۹۶۰م؛
- عجلی، احمدبن عبداللـه، تاریخ الثقات، به کوشش عبدالمعطی قلعجی، بیروت، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۴م؛
- فاخوری، حنا، تاریخ ادبیات زبان عربی، ترجمه عبدالمحمد آیتی، تهران، ۱۳۶۳ش؛
- فوک، یوهان، العربیه، ترجمه عبدالحلیم نجار، قاهره، ۱۳۷۰ق/۱۹۵۱م؛
- قاضی عبدالجبار، فرق و طبقات المعتزله، به کوشش علی سامی نشّار و عصام الدین محمد علی، قاهره، ۱۹۷۲م؛
- قفطی، علی بن یوسف، انباه الرواه، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۶۹ق/۱۹۵۰م؛
- قلقشندی، احمد بن علی، صبح الاعشی، قاهره، ۱۳۸۳ق/۱۹۶۳م؛
- کشی، محمد بن عمر، معرفه الرجال، اختیار طوسی، به کوشش حسن مصطفوی، مشهد، ۱۳۴۸ش؛
- کلبی، هشام بن محمد، جمهره النسب، به کوشش ناجی حسن، بیروت، ۱۴۰۷ق/۱۹۸۶م؛
- کلینی، محمدبن یعقوب، الاصول من الکافی، به کوشش علی اکبر غفاری، تهران، ۱۴۰۱ق؛
- مبارک، زکی، النثر الفنّی فی القرن الرابع، بیروت، ۱۳۵۲ق/۱۹۳۴م؛
- مبرد، محمدبن یزید، الفاضل، به کوشش عبدالعزیز میمنی، قاهره، ۱۳۷۵ق/۱۹۵۶م؛
- همو، الکامل، به کوشش محمد احمد دالی، بیروت، ۱۴۰۶ق/۱۹۸۶م؛
- مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب، به کوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، ۱۳۸۵ق/۱۹۶۶م؛
- مسلم بن حجاج، الکنی و الاسماء، به کوشش مطاع طرابیشی، دمشق، ۱۴۰۴ق/۱۹۸۴م؛
- مفید، محمدبن محمد، الجمل، نجف، ۱۹۶۳م؛
- میدانی، احمدبن محمد، مجمع الامثال، به کوشش محمد محیی الدین عبدالحمید، بیروت، دارالمعرفه؛
- ناصف، علی نجدی، سیبویه پیشوای نحویان، ترجمه محمد فاضلی، مشهد، ۱۳۵۹ش؛
- نجاشی، احمدبن علی، الرجال، به کوشش موسی شبیری زنجانی، قم، ۱۴۰۷ق؛
- نصربن مزاحم منقری، وقعه صفین، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ۱۳۸۲ق؛
- نووی، محیی الدین، تهذیب الاسماء و اللغات، قاهره، اداره الطباعه المنیریه؛
- واقدی، محمدبن عمر، کتاب المغازی، به کوشش مارسدن جونز، لندن، ۱۹۶۶م؛
- یافعی، عبداللـه بن اسعد، مرـه الجنان، حیدرآباد دکن، ۱۳۳۸ق؛
- یاقوت، ادبا؛
- یعقوبی، احمدبن اسحاق، تاریخ، بیروت، ۱۳۷۹ق/۱۹۶۰م؛
- یغموری، یوسف بن احمد، نورالقبس، محمدبن عمران مرزبانی، به کوشش رودلف زلهایم، ویسبادن، ۱۳۸۴ق/۱۹۶۴م.
منابع انگلیسی
- Blachère, R., histoire de la littérature arabe, Paris, 1966;
- EI1;
- Février, J., Histoire de l'écriture, Paris, 1959;
- Fleisch, H., Traité de philologie arabe, Beyrouth, 1961;
- Ibrahim Mustafa, M.,»Le Premier grammaireien arabe«, Acles XXIهcongrés international des orientalistes, Paris. 1949;
- Nهldeke, Th.,»Uber den Dîwân des Abû Tâlib und den des Abû'l'aswad Addualf«, ZDMG, Leipzig, 1864, vol. XVIII;
- Pellat, Ch, Le Milieu basrien et la formation de هahiz, Paris, 1953.
پیوند به بیرون
منبع مقاله:دایرة المعارف بزرگ اسلامی