شریح بن حارث کندی

مقاله قابل قبول
عدم رعایت شیوه‌نامه ارجاع
کپی‌کاری از منابع خوب
استناد ناقص
شناسه ناقص
از ویکی شیعه
شریح بن حارث کندی
اطلاعات کلی
شهرتشریح قاضی
وفات۷۸ یا ۸۰ هجری
اطلاعات دیگر
فعالیت‌هااز عوامل اصلی در بسیج مردم کوفه و شام علیه امام حسین(ع)
منصبقاضی کوفه


شریح بن حارث کندی مشهور به شریح قاضی از چهره‌های اجتماعی، قضایی و تا حدی سیاسی صدر اسلام. به دستور عمر بن خطاب قاضی کوفه شد و عثمان هم منصب قضای او را تثبیت کرد. او در زمان حکومت امام علی(ع) به دلیل بعضی قضاوت‌های نادرست تبعید شد. برخی او را از عوامل اصلی در بسیج مردم کوفه و شام علیه امام حسین(ع) می‌دانند. مورخان مدت قضاوت شریح را از ۵۳ تا ۷۵ سال ذکر کرده‌اند.

ولادت

منابع، تاریخ دقیق تولد شریح را ذکر نکرده‌اند، ولی با توجه به اینکه اکثر منابع معتبر، سال وفات او را ۷۸ یا ۸۰ هجری و سن او را در هنگام مرگ ۱۰۶ تا ۱۱۰ سال دانسته‌اند، تاریخ ولادت او، حدودا ۳۰ سال قبل از هجرت پیامبر (ص) بوده است. اما مطابق روایت ابن حجر عسقلانی که سن او را به هنگام رسیدن به منصب قضاوت کوفه ۴۰ سال دانسته[۱]، تاریخ ولادت او حدودا همزمان با تولد امام علی (ع) بوده است.

از دوران کودکی و نوجوانی او جز چند خبر کوتاه، چیزی در دسترس نیست؛ یکی از این خبر‌ها مربوط به اسارت وی و مادرش در دوران نوجوانی[۲] و دیگری در رابطه با خبر ازدواج وی با دختری از بنی تمیم به نام زینب است.[۳] خبری کوتاه از تعلیم و آموزش دیدن او در نزد معاذ بن جبل وجود دارد.[۴]

مهاجرت از یمن به حجاز

اکثر منابع، مهاجرت شریح از یمن به حجاز را تأیید کرده‌اند. بعضی مقصد وی را شهر مدینه ذکر کرده‌اند[۵] و برخی دیگر از ذکر مقصد وی خودداری نموده‌اند.[۶] درباره تاریخ این مهاجرت هم اختلاف است؛ تعدادی از مورخان، آن را در دوران پیامبر (ص)[۷] و عده‌ای آن را در دوران خلافت ابوبکر، ذکر کرده‌اند.[۸]

صحابی یا تابعی

در مورد اینکه شریح از صحابه بود یا تابعین، میان مورخان و رجالیان اختلاف نظر وجود دارد. بعضی او را در ردیف تابعین به حساب آورده‌اند که زمان جاهلیت را هم درک نموده است،[۹] اما ابن حجر گزارشی از ملاقات کوتاه او با پیامبر (ص) آورده و کوشش دارد که وی را جزء صحابه به حساب آورد.[۱۰] در حالی که ذهبی، صحابی بودن او را رد کرده است.[۱۱] ابن وکیع اسلام آوردن شریح را قبل از رحلت پیامبر(ص) تأیید کرده، ولی ملاقات او با پیامبر (ص) را مردود می‌داند.[۱۲]

در دوره خلافت ابوبکر

در زمان خلافت ابوبکر، شریح از جمله تازه مسلمانان به شمار می‌رفت؛ به همین دلیل، عنصر مهمی در شهر مدینه به حساب نمی‌آمد. این امر سبب ناشناخته ماندن شخصیت وی و عدم کسب مسوولیت دولتی در دوره ابوبکر گردیده و اعتراضات مردم مدینه، پس از انتخاب شریح به قضاوت در کوفه نیز این گفته را تأیید می‌کند.[۱۳]

در زمان خلافت عمر

علل انتخاب شدن به عنوان قاضی کوفه

با گسترش دامنه فتوحات مسلمین در زمان خلافت عمر، وی منصب قضا را بر حسب ضرورت به دیگران تفویض کرد.[۱۴] این افراد بر خلاف شیوه انتخاب ابوبکر[۱۵] اغلب اشخاصی غیر معروف بودند که سابقه چندانی در اسلام نداشتند؛ زیرا عمر ترجیح می‌داد که صحابه و اشخاص معروف و سر‌شناس اسلام را به عنوان مشاور و رایزن در مدینه و نزد خود نگه دارد.[۱۶] این مرام خلیفه دوم، زمینه را برای چهره شدن افرادی همچون شریح فراهم ساخت و یکی از دلایل اصلی انتخاب شریح، همین اصرار عمر در به کارگیری این شیوه در انتخاب افراد بود. [۱۷]

  • وی از جمله افراد باسواد مدینه در دوران عمر محسوب می‌شد که در شاعری و علم انساب نیز خُبره بود.[۱۸]
  • بنا به گفته یک محقق عرب، شریح در زمان انتخاب شدن به سمت قضاوت در کوفه، متولی شهر مدینه بود و همین ویژگی‌ها نیز در انتخاب او موثر بود.[۱۹]
  • عامل مهم دیگری که اکثر منابع از آن به عنوان علت انتخاب شریح به سمت قضای کوفه یاد کرده‌اند، چگونگی قضاوت شریح میان عُمر و مردی است که بر سر اسبی مرافعه کرده بودند. طی آن رخداد، عمر نحوه قضاوت شریح را پسندیده و او را به منصب قضاوت کوفه برگزید.[۲۰]

علت تداوم منصب قضایی شریح

شریح به هنگام تصدی قضاوت در کوفه سال ۱۸ قمری مردی چهل ساله بود.[۲۱] وی به همراه چندتن دیگر همچون: کعب بن سوار ازدی، ابوموسی اشعری و عبدالله بن مسعود از جمله قضات مستقلی بودند که به طور مستقیم از طرف خلیفه برای تصدی این مقام انتخاب شده و تحت امر خلیفه بودند، نه والی او.[۲۲] عمربن خطاب هنگامی که شریح را به منصب قضای کوفه می‌فرستاد، نامه‌ای به او نوشت و نحوه قضاوت اسلامی را به او تعلیم داد.[۲۳] همین دستور، به علاوه راهنمایی‌های دیگر عمر و خلفای هم دوره او، ملاک اصلی قضاوت شریح در میان اهالی کوفه؛ و اصلی‌ترین علل تداوم منصب قضایی او بود؛ گرچه در برخی اوقات با نقایضی از طرف او همراه بود. در منابع آمده است که عمر ماهانه یکصد درهم بابت دستمزد به او می‌پرداخت.[۲۴] عمر یکی از دو بدریونی بود که شریح در احادیث و روایات خود به او استناد می‌کرد.[۲۵] و بیشتر احادیثی که وی از پیامبر (ص) نقل کرده از قول عمر است. [۲۶]

در دوره خلافت عثمان

در زمان خلافت عثمان، منصب قضای شریح از طرف خلیفه تثبیت گردید و او توانست، در مدت خلافت دوازده ساله عثمان، با شگرد مخصوص به خود، سمت قضای کوفه را حفظ نماید.[۲۷] رفتار شریح و میزان تأثیرپذیری و الگو برداری وی از عثمان، نسبت به عمر، بسیار کمتر بوده است و روایاتی را که از عثمان نقل می‌کند، بسیار کمتر از روایات منقول از عمر است. سمت قضای کوفه در این زمان نیز ظاهرا از لحاظ عملکرد و نحوه قضاوت، با مشکلی برخورد نکرد و شریح بدون هیچ گونه دردسر و مشکل خاصی به کار خود مشغول بود. اخبار و اطلاعات راجع به شریح در دوره عثمان، همانند دوره ابوبکر، بسیار کم و محدود است. ظاهرا رابطه او با عثمان خوب بوده ولی این رابطه به گرمی رابطه با خلیفه دوم نبوده است. [۲۸]

در دوران حکومت علی (ع)

به گفته ابن عساکر، در ابتدای خلافت امام علی(ع)، سه نفر به نام‌های مره، میسره و شریح قاضی مورد اتهام قرار نگرفته بودند.[۲۹] بنابراین، با آغاز خلافت علی (ع) شریح از مقام خود عزل نگردید و حضرت وی را به همراه برخی قضات دیگر که مورد تأیید او بودند، برای قضاوت به شهرهای دور و نزدیک فرستاد.[۳۰] به تصریح منابع، مقام شریح در این دوره با عزل و نصب هم روبرو گردید،[۳۱] اما در عین حال، به هنگام شهادت علی (ع)، شریح بر مسند قضاوت کوفه قرار داشت.[۳۲] شریح بابت قضاوت در زمان علی (ع) ماهانه پانصد درهم دستمزد دریافت می‌کرده است.[۳۳]

شریح در زمان حکومت علی (ع) به خاطر بعضی از قضاوت‌های نادرستش، از طرف حضرت مورد مواخذه و بازخواست قرار گرفت. از جمله این قضاوت‌ها، طبق گفته ابونعیم اصفهانی، قضاوت نادرست او در مورد اختلاف امام با مرد یهودی بر سر یک زره بود که پس از آن وی به منطقه بانقیا[یادداشت ۱] تبعید شد. [۳۴] ظاهرا تنفیذ منصب قضای شریح از طرف علی (ع) مشروط به اموری بود که یکی از آن‌ها، نظارت حضرت بر نحوه قضاوت‌های او بود.[۳۵]

از مهم‌ترین قضایایی که در آن، رفتار و عملکرد شریح توسط امیرالمومنین (ع) نکوهش شده تا جایی که امام با نوشتن نامه‌ای به او از کار اشتباهش انتقاد نموده است، موضوع خرید خانه‌ای مجلل به قیمت ۸۰ دینار در دوران تصدی مقام قضاوت بوده است که شرح آن، همراه با نامه امام (ع) در نهج البلاغه آمده است.[۳۶] مکارم شیرازی بر این باور است که نکوهش شریح توسط امام(ع) به جهت خریداری خانه از مال حرام نبوده است بلکه از این جهت است که قاضی باید ساده زیست بوده و الگوی مردم باشد.[۳۷]

در دوران حکومت حسن بن علی (ع)

با اینکه این دوران کوتاه بود، اما همین دوران کوتاه نیز با جنگ و درگیری میان امام (ع) و معاویه سپری گردید؛ به همین دلیل امام فرصت رتق و فتق امور اجرایی و به خصوص امور قضایی را به دست نیاورد. به گفته مسعودی، شریح در این دوران نیز همچنان به شغل قضا اشتغال داشته است.[۳۸]

در زمان حکومت معاویه

پس از غصب خلافت توسط معاویه، وی بیش از بیست سال سمت خلاف مسلمین را در اختیار گرفت. ابن خلدون می‌نویسد: «معاویه پس از به دست گرفتن خلافت، عمال خود را به شهر‌ها فرستاد، از جمله شریح قاضی را بر مسند قضای کوفه نشاند».[۳۹]

در زمان امارت زیاد بن ابیه بر کوفه

در زمان‌های بعد، وقتی معاویه امارت شهر کوفه را به زیاد بن ابیه واگذار کرد؛ وی مانند حاکمی مستقل عمل نمود و از این رو، شریح برای اولین بار از تحت نظارت مستقیم خلیفه خارج شد. شریح در ابتدای حکومت زیاد بر کوفه، همراه وی به بصره رفت و برای مدتی در آنجا مشغول قضاوت بود و دوباره جهت قضاوت، به کوفه بازگشت.[۴۰] شریح یکی از مشاوران مخصوص زیاد بود که در امور خاص مورد مشورت او قرار می‌گرفت و اکثرا نظر وی را مورد پذیرش قرار می‌داد. از جمله این مشورت‌ها، نظر خواهی از شریح در مورد قطع کردن یا نکردن دست راستش به دلیل طاعون بود.[۴۱]

مهم‌ترین رویداد دوران حکومت زیاد و قضاوت شریح در کوفه که اعتراض بسیاری از مسلمانان را در پی داشت و حتی باعث شد که مسلمانان زیاد را مورد لعن و نفرین خود قرار داده و عمل او را اتهامی علیه شریح قلمداد کنند، تنظیم استشهاد نامه‌ای علیه حجر و جعل امضای شریح قاضی و شریح بن هانی بود. شریح بن هانی پس از اطلاع یافتن از این موضوع، با جسارت و بی‌باکی، طی نامه‌ای که برای معاویه فرستاد، خیانت زیاد را نسبت به خود فاش ساخت[۴۲] اما مصلحت طلبی، سکوت بی‌مورد به جای حقیقت گویی، ترس از زیاد و عوامل دیگر، مانع از تلاش شریح برای رفع این اتهام از خود گردید. [۴۳]

قبل و بعد از حادثه کربلا

در رابطه با وضعیت شریح در ابتدای حکومت یزید و قبل از نهضت کربلا، خبری در دست نیست.

  • اولین مداخله شریح در آغاز نهضت کربلا، مربوط به بیعت هفتاد تن از بزرگان کوفه همچون: حبیب بن مظاهر، محمدبن اشعث، مختار ثقفی، عمربن سعد و دیگران در حضور شریح و شاهد گرفتن وی بر هواداری آل علی (ع) و دعوت از امام حسین (ع) برای سپردن حکومت کوفه به او بود.[۴۴] ولی صرف نظر از پیمان شکنی بیشتر این بزرگان، خود شریح نیز به محض ورود عبیدالله به کوفه در دارالاماره او حضور یافت و بدون در نظر گرفتن تعهد بر وفاداری با آل علی، به جرگه مخالفین آن‌ها پیوست و یکی از مشاورین درگاه عبیدالله گردید[۴۵] و عبیدالله نیز که جهت رسیدن به مقاصد خود به حمایت اشخاصی همچون شریح قاضی که در میان مردم مقدس مآب کوفه، از شخصیت ممتازی برخوردار بود نیاز داشت، از او استقبال کرد.[۴۶]
  • در ماجرای دیگری، از نقش شریح به عنوان پیام رسان عبیدالله به قبیله هانی، در رابطه با رساندن خبر زنده بودن هانی و پراکنده شدن آن‌ها از اطراف دارالاماره، یاد شده است.[۴۷][یادداشت ۲]
  • هم چنین از شریح به عنوان امانتدار مسلم، در محافظت از بچه‌های وی نام برده شده[۴۸] و گفته شده است که شریح از ترس تهدیدهای عبیدالله، آن‌ها را بی‌سرپرست در شهر‌‌ رها ساخت تا خطری در این زمینه متوجه او نگردد.[۴۹]

فتوای شریح بر ضد امام حسین (ع)

از مهم‌ترین ابهامات راجع به نقش شریح در جریان نهضت کربلا این است که آیا فتوای شریح مبنی بر وجوب جهاد با امام حسین (ع) واقعیت داشته است یا خیر؟ مبنای این تردید، مربوط به ضرب‌المثلی در زبان فارسی است که دهخدا به آن اشاره دارد و در میان مردم به خصوص شیعیان شایع است.[۵۰] البته دهخدا نیز تأکید کرده است که این خبر سند ندارد.

مترجم کتاب الفین علامه حلی نیز به فتوای شریح اشاره کرده است.[۵۱] اما این مطلب در خود الفین نیست بلکه در تعلیقات کتاب آمده که مترجم آن را اضافه نموده است.

در زمان شورش ابن زبیر و قیام مختار

اخباری در مورد استعفای شریح از منصب قضاوت در زمان شورش ابن زبیر در منابع نیامده است. در این رابطه ابن سعد و ابن خلدون گفته‌اند که شریح در فاصله سال‌های بحرانی، پس از استعفای معاویه دوم ۶۴ تا ۷۳ق به مدت ۹ سال در کار خود درنگ نمود[۵۲] و حتی به مدت سه سال از منصب قضاوت کناره گیری کرد.[۵۳] علت این امر طبق گفته ابن سعد،[۵۴] ترس او از عدم امنیت جانی در هنگام تصدی این منصب بوده است. ابن خلدون آورده است: مختار پس از تسلط بر کوفه و آرام کردن اوضاع این شهر، شریح قاضی را که به دنبال بروز فتنه در جهان اسلام، از منصب قضای کوفه استعفا کرده و خانه نشین شده بود، به کار قضاوت برگرداند. سپاهیان مختار و به خصوص شیعیان او، با این کار مخالفت نموده و از مختار خواستند که وی را عزل کند. آن‌ها دلایل مخالفت خود را عثمانی بودن شریح،[۵۵] مغضوب علی (ع) قرار گرفتن و تبعید او به بانقیا توسط امام،[۵۶] گواهی دادن علیه حجربن عدی و کوتاهی ورزیدن در پیام رسانی به هم قبیلگان او[۵۷] ذکر می‌کردند.

شریح نیز پس از شنیدن این اعتراضات، خود را به بیماری زد، در نتیجه مختار نیز که تاب تحمل اعتراضات بسیار یاران خود را نداشت، شریح را از کار برکنار نمود.[۵۸]

در دوران عبدالملک و امارت حجاج

پس از برقراری حکومت عبدالملک و تسلط او بر کوفه، شریح توسط این خلیفه مجددا به مسند قضاوت باز گردانده شد.[۵۹] ابن وکیع جریان گمارده شدن شریح بر مسند قضاوت را در کتاب خود آورده است.[۶۰] پس از به دست گرفتن امارت کوفه توسط حجاج، وی مقام قضای این شهر را تثبیت نمود[۶۱] و شریح علاوه بر اشتغال بر این امر، از مشاوران حجاج نیز به شمار می‌رفت. وی تا سال ۷۸ هجری به امر قضاوت مشغول بود و در این سال از حجاج تقاضای کناره گیری از مسوولیت نمود که حجاج نیز با درخواست او موافقت نمود.[۶۲] منابع، علت استعفای او را پند و اندرز مردی دانا عنوان کرده و نوشته‌اند که آن مرد به او توصیه کرده بود که به علت رشوه خواری فرزندش و هم چنین پیری و ناتوانی خودش، از سمت خود استفعا دهد.[۶۳] وی پس از این استعفا خانه نشین شد و در این مدت حقوق و مستمری دریافتی خود از دولت را قطع نمود و با همین وضعیت نیز درگذشت.[۶۴]

سال وفات و سن او در هنگام مرگ

سن شریح در هنگام مرگ از یکصد تا یکصد و بیست و هفت سال گزارش شده است. ظن قوی وجود دارد که سن او در هنگام مرگ ۱۰۶ تا ۱۱۰ سال بوده است. دلایل اختلاف اخبار، نامشخص بودن سال دقیق تولد و وفات او و دور شدن وی از کارهای مهم جامعه در واپسین سال‌های عمر بوده است. منابع مختلف، سال وفات او را از سال ۷۲ تا ۹۹ هجری گزارش کرده‌اند.[۶۵]

مدت قضاوت شریح

در رابطه با مدت زمان قضاوت شریح، از آنجا که در تاریخ وفات او تناقض وجود دارد، بالطبع روایات مختلفی موجود است که آن را از ۵۳ تا ۷۵ سال ذکر کرده‌اند.[۶۶] دلیل دیگر اختلاف روایات، اختلاف نظر نویسندگان بر سر کناره گیری شریح از قضاوت و مدت زمان آن و به حساب آوردن یا نیاوردن این مدت است. ابن ابی الحدید مدت زمان قضاوت او را ۵۷ سال ذکر کرده است که یک سال از آن نیز در بصره بوده است.[۶۷]

نام فرزندان و برادر او

برخی از منابع ضمن شرح وقایع مختلف، نام چند تن از فرزندان شریح را نیز آورده‌اند. یکی از این فرزندان، عبدالله می‌باشد که به علت قضاوت پدر علیه او به زندان افتاده بود و خود شریح برایش غذا می‌برد.[۶۸] هم چنین از دو پسر دیگر او به نام‌های می‌سره و عبدالرحمن یاد شده که روایاتی توسط آن‌ها از قول پدرشان نقل شده است.[۶۹] نام پسر دیگر او اسد بود که در قضیه پسران مسلم از او یاد شده است.[۷۰]

در «جمهره الانساب العرب» ابن حزم نیز نام عبیدالله یکی از برادران شریح، ذکر شده است.[۷۱]

خصوصیات

از نظر شکل ظاهری، چهره او به دلیل اینکه هیچ مویی در صورتش نروییده بود شبیه چهره نوجوانان بود[۷۲] و به همین دلیل، یکی از چهارتن سادات طلس[۷۳] به حساب می‌آمد. علاوه بر این، فردی کریه المنظر بود و بنا به گفته اصمعی، ناقص الاسنان نیز بوده است.[۷۴]

به لحاظ اخلاقی دارای خصلت‌هایی همچون عجب و خودپسندی بود.[۷۵] خصوصیات دیگر او را شوخ طبعی ذکر کرده و روایت‌هایی نیز در این باره آورده‌اند.[۷۶]

منابع از وی به عنوان فردی فقیه، مفسر، مجتهد، عالم به علم قضا، ثقه در علم حدیث و نسب‌شناس یاد کرده و حتی او را عالم‌ترین افراد در علم قضا به حساب آورده‌اند.[۷۷] خود او گفته است که این علوم را از طریق مباحثه و مناظره با اهل علم آموخته است.[۷۸] وی در شعر و شاعری نیز تبحری خاص داشت و از جمله شعرای مخضرم به حساب می‌آمد.[۷۹] اما با وجود همه این خصلت‌ها شیعیان از عملکرد او راضی نیستند.[۸۰]

روایت حدیث

او از صحابه معروفی همچون: علی بن ابی طالب، عمر، زید بن ثابت، عبدالرحمن بن ابوبکر، عبدالله بن مسعود و عروه بن ابی الجعد بارقی روایت نقل کرده است.[۸۱] همچنین افرادی از وی روایت نقل کرده‌اند که معروف‌ترین آن‌ها ضحاک، مقداد بن ابی فروه، شعبی، ابراهیم نخعی، قاسم بن عبدالرحمن، یحیی طایی، محمدبن سیرین، انس بن سیرین و... می‌باشند.[۸۲]

پانویس

  1. ابن حجر، الاصابه، ص۲۷۱.
  2. تستری، قاموس الرجال، ۱۴۱۴ق، ج۵، ص۴۰۶ به نقل از شرح نهج‌البلاغه، ج۱۹ ص۱۲۳.
  3. ابن وکیع، ص۲۰۵- ۲۰۶؛ ابن عبد ربه اندلسی، عقدالفرید، دارالکتب العلمیه، ج۷، ص۱۰۰؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، دار صادر، ج۲، ص۴۶۱.
  4. ابن حجر، همان؛ المزی، تهذیب الکمال، ۱۴۰۸ق، ج۱۲، ص ۴۳۸؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، داراحیاءالتراث العربی، ج۴، ص۳۲۷.
  5. ابن وکیع، همان، ص۱۹۹؛ المزی، همان.
  6. ذهبی، همان.
  7. ابن حجر، الاصابه،‌‌ همان و همو، تهذیب التهذیب، ج۴، ص۳۲۸.
  8. ذهبی، همان، ص ۱۰۰ همو، تاریخ الاسلام، ۱۴۱۸ه ج۵، ص۴۲۰ و ابن ایبک الصفدی، الوافی بالوفیات، ۱۴۰۲ق، ج۱۶، ص۱۴۰.
  9. ابن خلکان، همان، ۱۴۱۵ق، ص ۴۶۰، ص ۲۵۸.
  10. ابن حجر، همان، ص ۲۱۷.
  11. ذهبی، همان، ج۴، ص ۳۲۸.
  12. ابن وکیع، همان، ص۴۰۰.
  13. همان، ص۱۹۰.
  14. ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروین گنابادی، ۱۳۳۶ش، ج۱، ص ۴۲۳.
  15. مادلونگ در کتاب خود، از قول کایتانی نوشته است که منش ابوبکر در انتخاب افراد برای مناصب و امور مهم این بود که از مشاهیر اسلام و از مشایخ و صحابه معروف بهره می‌برد. ر. ک: ویلفرد مادلونگ، جانشینی حضرت محمد، ترجمه احمدنمایی و دیگران، ۱۳۷۷ش، ص ۸۸.
  16. ویلفرد مادلونگ: ص۸۸.
  17. خدایی، شریح قاضی، زندگی‌نامه و عملکرد، ۷ تیر ۱۳۸۰.
  18. یوسفی المزی، همان، ص۳۴۸.
  19. الانباری، منصب قاضی القضاه، دارالعربیه، ص۲۳۰.
  20. ابن سعد، همان، ج ۲، ص ۱۳۲؛ ابن وکیع، همان، ص ۱۹۰؛ مزی، همان، ص ۴۳۹ و ابونعیم اصفهانی، همان، ص ۱۳۷.
  21. ابن حجر، همان، ص۲۱۷.
  22. راوی، العراق فی العصرالاموی، ۱۹۷۰م، ص۸۱.
  23. ابن وکیع، همان، ص۱۸۹-۱۹۰. ابونعیم اصفهانی همان، ص۱۳۶.
  24. شمس الدین محمد ذهبی، همان، ص۴۲۱.
  25. ابونعیم اصفهانی، همان، ص ۱۳۷.
  26. خدایی، شریح قاضی، زندگی‌نامه و عملکرد، ۷ تیر ۱۳۸۰.
  27. ابن عساکر، همان، ص۲۷ و ابی عمر قرطبی، همان.
  28. خدایی، شریح قاضی، زندگی‌نامه و عملکرد، ۷ تیر ۱۳۸۰.
  29. ابن عساکر، همان، ص۱۶.
  30. ابن ابی الحدید، همان، ص۲۹.
  31. ابن وکیع، همان، ص۳۹۶ و ابن عساکر، همان، ص۲۷.
  32. ابن عساکر، همان.
  33. ابن عساکر، همان، ص۱۸؛ ذهبی، سیر اعلام النبلإ، ج۴، ص۱۰۲.
  34. ابو نعیم اصفهانی، همان، ص۱۳۹-۱۴۰.
  35. براقی نجفی، تاریخ الکوفه، ۱۴۰۷ق، ص۲۲۸.
  36. سید شریف رضی، نهج البلاغه، ترجمه جعفر شهیدی، ۱۳۷۷ش، نامه چهارم، ص۲۷۲-۲۷۳.
  37. مکارم شیرازی، پیام امام امیرالمومنین(ع)، ۱۳۸۶ش، ج۹، ص۴۲.
  38. مسعودی، التنبیه و الاشراف، دارالصاوی، ص۲۶۱.
  39. ابن خلدون، همان، ج۲، ص۳-۴.
  40. ابن عبدربه، همان، ج۵، ص۲۷۲-۲۷۳؛ ابن اثیر، اسدالغابه، دارالکتب العلمیه، ج۲، ص۶۲۵.
  41. مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج۲، ص۳۰؛ ابن خلکان، همان، ص۴۶۲.
  42. طبری، تاریخ الطبری، داراحیإ التراث العربی، ج۵، ص۲۶۸-۲۷۰؛ ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه روحانی، ۱۳۷۳ش، ج۲، ص۲۱۱۳-۲۱۱۵.
  43. خدایی، شریح قاضی، زندگی‌نامه و عملکرد، ۷ تیر ۱۳۸۰.
  44. طبری، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ۱۳۵۳ش، ج۷، ص۲۹۲۲-۲۹۲۳ و ابن عساکر، همان، ص۲۶.
  45. طبری، تاریخ طبری، ص۲۹۱۸.
  46. مطهری، حماسه حسینی، ۱۳۷۷ش، ج۱، ص۴۲۴.
  47. محمدبن جریر طبری، همان، ص;۲۹۲۰ عزالدین ابن اثیر، همان، ج۶، ص۲۱۹۸ و شیخ مفید، الارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، ۱۳۷۸ش، ج۲، ص۶۹- ۷۰.
  48. کاشفی، روضة الشهدا، صص۲۸۳-۲۸۴.
  49. کاشفی، روضة الشهدا،صص۲۹۲-۲۹۴.
  50. دهخدا، لغتنامه، ۱۳۷۳ش، ج۲۶، ص۳۴۹.
  51. وجدانی، ترجمه الفین، ۱۰۰۳.
  52. ابن سعد، همان، ص۱۴۰ و ابن خلدون، همان، ص۲۱۸.
  53. ابن ابی الحدید، همان، ص۲۸.
  54. محمدبن سعد، همان، ص۱۴۱.
  55. ابن عساکر، همان، ص۸.
  56. ابن ابی الحدید، همان، ص۲۹.
  57. طبری، همان، ج۸، ص;۳۳۲۰ ابن خلدون، همان، ج۲، ص۴۷.
  58. ابن وکیع، همان، ص۳۹۷؛ نویری، نهایه الارب، ترجمه مهدوی دامغانی، ۱۳۶۶ش، ج۶، ص۲۴؛ ابن اثیر، همان، ص۲۴۲۳.
  59. ابن وکیع،‌‌ همان؛ ابن عساکر، همان، ص۲۴۲۳.
  60. ابن وکیع، همان، ص۳۹۱-۳۹۷.
  61. ابن عساکر، همان، ص۲۷.
  62. ابن ابی الحدید، همان، ص;۲۸ احمدبن خطیب (ابن قنفذ)، الوفیات (چاپ چهارم: بیروت، دارالافاق الجدیده، ۱۴۰۳ه) ص۹۸ و ابن وکیع، همان، ص۳۹۱.
  63. ابن وکیع، همان، ص۳۹۱-۳۹۲ و ابن عساکر، همان، ص۲۸.
  64. ابن وکیع، همان، ص۱۹۹ و ابن ابی الحدید، همان، ص۲۹.
  65. ابن وکیع، همان.
  66. Encyclopeadia of Islam، Vol lx، p. ۵۰۸.
  67. محمدبن سعد، همان، ص۱۴۴ و ابن عساکر، همان، ص۳۰.
  68. ابن ابی الحدید، همان.
  69. ابن حزم، همان، ص;۴۲۵ ابن وکیع، همان، ص۳۹۱-;۳۹۳ ابونعیم اصفهانی، همان، ص۱۳۶.
  70. کاشفی، همان، ص۲۹۲-۲۹۴.
  71. ابن حزم، همان.
  72. ابن وکیل، همان، ص۲۰۰ و ۲۰۴.
  73. طلس جمع اطلس به کسی گفته می‌شود که هیچ موبی در صورتش نروییده باشد و این چهار تن عبارت بودند از: قیس بن سعد، احنف بن قیس، عبدالله زبیر و شریح قاضی.
  74. ابن منظور، لسان العرب (چاپ دوم: بیروت: داراحیإ التراث العربی، ۱۴۱۲ه) ج۵، ص۳۸۷۱.
  75. ابن وکیع، همان، ص۲۱۰.
  76. همان، ص۲۲۱ و ;۳۰۹ جمال الدین ابی الفرج (ابن جوزی)، صفه الصفوه (چاپ اول: بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۳ه) ج۳، ص۲۴ و محمدبن سعد، همان، ص۱۳۵.
  77. ابن وکیع، همان، ص۴۱۰، ابن خلکان، همان، ص۴۶۱ و اسماعیل بخاری، تاریخ الکبیر، (بیروت، دارالکتب العلمیه، بی‌تا) ج۴، ص۲۲۹.
  78. ابن کثیر، همان، ص۲۵.
  79. محمدبن سعد، همان، ص;۱۳۱ ابن اثیر، اسدالغابه فی معرفه الصحابه، ج۲، ص۶۲۵.
  80. حسینی دشتی، معارف و معاریف (چاپ سوم: بی‌جا، موسسه فرهنگی آرایه، ۱۳۷۹) ج۶، ص۴۸۲.
  81. ابن وکیع، همان، ص;۳۸۴ ابن عساکر، همان، ص۸ و المزی، همان، ص۴۳۸.
  82. ابن وکیع، همان، ص۲۴۳ و ۲۴۴ و ;۳۸۴ ابن ایبک، همان، ص;۱۴۰ ابن حجر، همان، ص۴۷۱.

یادداشت

  1. یکی از روستاهای یهودی نشین نزدیک کوفه در آن زمان. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ناشر: مکتبة آیة الله العظمی المرعشي النجفي (ره)، ج۱۴، ص۲۹.
  2. بر اساس برخی گزارش‌ها شریح گفته که اگر جاسوس ابن زیاد همراهش نبوده به قوم هانی واقعیت را می‌گفته است.«لو لا مكان العين لأبلغتهم قول هانئ» ابن اثیر، الكامل في التاريخ، ج۳، ص۱۴۱.

منابع

  • ابن اثیر جزری، عزالدین: اسدالغابه فی معرفه الصحابه، (بیروت دارالکتب العلمیه، بی‌تا).
  • الکامل فی التاریخ، ترجمه دکتر روحانی، (چاپ اول، تهران، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۳ش).
  • ابن ایبک الصفدی، صلاح الدین خلیل: الوافی بالوفیات، (بیروت، دارإحیإ، ۱۴۰۲ه).
  • ابن جوزی، جمال الدین ابی الفرج: صفه الصفوه، (چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۳ه).
  • ابن حبان، محمدبن احمد: مشاهیر علمإ الامصار و إعلام فقهإ الاقطار، (چاپ اول، بیروت، موسسه الکتب الثقافیه، ۱۴۰۸ه).
  • ابن حجر عسقلانی، شهاب الدین: تهذیب التهذیب، (بیروت، دارإحیإ، بی‌تا).
  • ابن حزم اندلسی، ابی محمد: جمهره الانساب العرب، (چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۳ه).
  • ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه، ترجمه محمدپروین گنابادی، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۳۶ش).
  • ابن خلکان، احمدبن محمدبن ابراهیم: وفیات الاعیان و انبإ الابنإ الزمان، (بیروت، دارصادر، بی‌تا).
  • ابن سعد، محمد: طبقات کبری، (بیروت، دارصادر، بی‌تا).
  • ابن عبدربه اندلسی، احمدبن محمد: العقد الفرید، (بیروت، دارالکتب العلمیه، بی‌تا).
  • ابن عساکر، ابی القاسم علی بن حسن شافعی: تاریخ مدینه دمشق، (بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ه).
  • ابن قنفذ، احمدبن خطیب: الوفیات، چاپ چهارم، (بیروت، دارالافاق الجدیده، ۱۴۰۳ه).
  • ابن کثیر، ابی الفدإ: البدایه و النهایه، (چاپ پنجم، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۹ه).
  • ابن منظور: لسان العرب، چاپ دوم، (بیروت، دارإحیإ، ۱۴۱۲ه).
  • ابن وکیع، محمدبن خلف بن حیان: اخبار القضاه، (بیروت، عالم الکتب، بی‌تا).
  • اصفهانی، ابونعیم احمدبن عبدالله: حلیه الاولیإ و طبقات الاصفیإ، (بی‌جا، مطبعه السعاده، ۱۳۹۴ه).
  • ابن حجر، الاصابه فی تمییز الصحابه، چاپ اول، (بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ه).
  • الراوی، ثابت اسماعیل، العراق فی العصر الاموی، (چاپ دوم، بغداد، منشورات مکتبه الاندلس، ۱۹۷۰م).
  • النوی، محی الدین بن شرف: تهذیب الاسمإ و اللغات، (بیروت، دارالکتب العلمیه، بی‌تا).
  • بخاری جعفی، ابی عبدالله اسماعیل بن ابراهیم: تاریخ الکبیر، (بیروت، دارالکتب العلمیه، بی‌تا).
  • براقی نجفی، سیدحسن سیداحمد، تاریخ الکوفه، (چاپ چهارم، بیروت دارالاضوإ، ۱۴۰۷ه).
  • ذهبی شمس الدین محمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، (چاپ دوم، بی‌جا، دارالکتب العربی، ۱۴۱۸ه).
  • تستری، شیخ محمدتقی، قاموس الرجال، (چاپ دوم، قم، موسسه نشر اسلامی، ۱۴۱۴ه).
  • حسینی دشتی، معارف و معاریف، (چاپ سوم، بی‌جا، موسسه فرهنگی آرایه، ۱۳۷۹ش).
  • حلی، علامه، ترجمه الألفين‏، مترجم وجدانی، هجرت، قم، 1409ق، چاپ دوم.
  • ذهبی، شمس الدین محمد: سیر اعلام النبلإ، (چاپ هفتم، بیروت، موسسه الرساله، ۱۴۱۰ه).
  • شیخ مفید: الارشاد، ترجمه رسولی محلاتی، (چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۸ش).
  • طبری، محمدبن جریر: تاریخ الطبری، (بیروت دارالتراث، بی‌تا).
  • طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، (تهران انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۳ش).
  • علی الانباری، دکتر عبدالرزاق، منصب قاضی القضاه، (چاپ اول، بی‌جا، دارالعربیه، بی‌تا).
  • قرطبی، ابی عمر: الاستیعاب فی معرفه الاصحاب، (چاپ اول، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۱۵ه).
  • مادلونگ، ویلفرد، جانشینی حضرت محمد، ترجمه احمد نمایی و دیگران، (چاپ اول، مشهد، بنیاد پژوهش‌های اسلامی، آستان قدس رضوی، ۱۳۷۷ ش).
  • مسعودی، ابوالحسن علی بن حسین: التنبیه و الاشراف، (بی‌جا، دارالصاوی، بی‌تا).
  • مکارم شیرازی، ناصر، پیام امام امیرالمومنین(ع)، تهران، دارالکتب الاسلامیه، ۱۳۸۶ش.
  • نویری، شهاب الدین احمد، نهایه الارب فی فنون الادب، ترجمه مهدوی دامغانی، (چاپ اول، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۶ش).
  • یوسف المزی، ابی الحجاج: تهذیب الکمال فی اسمإ الرجال، به تحقیق دکتر بشار عواد معروف، (چاپ اول، بیروت، موسسه الرساله، ۱۴۰۸ه).
  • خدایی، سید علی اکبر، شریح قاضی، زندگی نامه و عملکرد، مجله تاریخ اسلام، شماره هفتم، ۷ تیر ۱۳۸۰ش.
  • C. E. Bosworth، The encylopeadia of Islam، Edited leiden briil، 1997.
  • Schacht. Joseph، The origins of mohammadan Jurisprudence، Oxford. University press. 1979.
  • _______ ، An introduction to islamic law، Oxford clarendon press، 1964.
  • Tyan، emile، historie del organisation Judiciaire en pays dislam، 2 ed، leiden، E.J Brill. 1960.

پیوند به بیرون