گفته شده که امام هادی(ع) در این نامه، با ارائهٔ استدلالهایی عقلیِ متکی به ثقلین مبحث جبر و تفویض را با بیانی روشن مطرح و نقد کرده است. امام هادی(ع) در نامهاش به مردم اهواز اولین کسی دانسته شده که در این زمینه از او سؤال شده و او رسالهای جداگانه در پاسخ آن نوشته است.
نگارش این رساله توسط امام هادی(ع) موجب شد تا جمعی از علمای شیعه در تاریخ تشیع از امام(ع) تبعیت کنند و کتابها و رسالههایی در نفی جبر و تفویض و اثبات امر بین الامرین بنویسند.
جایگاه و بستر نگارش
نامهٔ امام هادی(ع) به مردم اهواز نامهٔ مفصلی پیرامون نظر امامان شیعه(ع) در موضوع جبر و اختیار دانسته شده است.[۱] گفته شده که امام هادی(ع) در این نامه، با ارائهٔ استدلالهای عقلیِ متکی به ثقلین (قرآن و عترت)، مبحث جبر و تفویض را، که از پیچیدهترین مسائل کلامی است، با بیانی روشن مطرح و نقد کرده و نظریهٔ امامیه در این موضوع، یعنی امر بین الامرین، را بهاثبات رسانده است.[۲]
بهنوشتهٔ آقابزرگ تهرانی (درگذشت: ۱۳۸۹ق)، کتابشناس شیعه، اولین کسی که در تاریخ اسلام در مورد مسئلهٔ جبر و اختیار از او سؤال شده و او رسالهای جداگانه در پاسخ آن نوشته امام هادی(ع) در نامهٔ به مردم اهواز بوده است.[۳]
بستر نگارش این نامه گسترش شبهات دربارهٔ جبر و اختیار در دورهٔ امام هادی(ع) بهدلیل فعالیت اشاعره و معتزله و اوجگرفتن ترجمهٔ آثار غیرمسلمانان در زمینهٔ سرنوشت انسان در جریان نهضت ترجمه و تأثیرپذیری شیعیان از این جریانها دانسته شده است.[۴]
تأثیرگذاری
بهنوشتهٔ آقابزرگ تهرانی، نگارش این رساله توسط امام هادی(ع) موجب شد تا جمعی از علمای شیعه در تاریخ تشیع از امام(ع) تبعیت کنند و کتابها و رسالههایی در نفی جبر و تفویض و اثبات امر بین الامرین با عناوینی چون ابطال الجبر و التفويض و الامر بین الامرین بنویسند.[۵]
در زمینهٔ شرح این روایت هم آقابزرگ از کتابی با عنوان نُورُ اْلبَصَر بِحَلِّ مسألةِ الجَبْرِ و القَدَر نوشتهٔ خلیل بن اشرف قائنی اصفهانی (درگذشت: ۱۱۳۶ق) یاد کرده که نویسنده در ۲۷ رمضان سال ۱۱۳۰ق از تألیف آن فراغت یافته است.[۶]
اگر (خدا) از راه اهمال و سر خود نهادن (مردم) كار را به ايشان واگذاشته بود، بر او لازم مىآمد بدان چه آنان اختيار كنند راضى باشد و آنان مستوجب پاداش از جانب او باشند و در برابر جنايتى هم كه مىكنند، چون آنها را سر خود رها كرده بوده است، كيفرى نبينند. و اين گفتار به دو معنى باز مىگردد: يكى اينكه بندگان بر او چيره شدند و او را بر آن داشتند كه آنچه ايشان به نظر و رأى خود برگزيدهاند، خواه و ناخواه، بپذيرد كه در اين صورت سستى و ضعف خدا لازم آيد، يا اينكه خداى عزوجل بهاراده خويش از كشيدن آنها بهبندگى و قبولاندن امر و نهى خود بدانها، چه بخواهند و چه نخواهند، درمانده است...[۷]
»
منابع و اطلاعات حدیثشناسانه
برای نامهٔ امام هادی(ع) به مردم اهواز دو منبع نشان داده شده و در منابع متأخر، از جمله بحار الانوار،[۸] این روایت از این دو منبع نقل شده است:
کتاب تحف العقول نوشتهٔ ابنشعبهٔ حرانی، محدث شیعه در قرن چهارم قمری، که این نامه در آن با عنوان «رسالةٌ فی الرَّدِ على أهلِ الجَبْرِ و التَّفْويضِ و اثباتِ العدلِ و المنزلةِ بينَ المنزلتين (نامهای در رد بر معتقدان به جبر و تفویض و دربارهٔ اثبات عدل و منزلة بین المنزلتین)» نقل شده است.[۹]
کتاب الاحتجاج نوشتهٔ احمد بن علی طبرسی، محدث و متکلم شیعه در قرن ششم قمری، که این نامه در آن با عنوان «مِمَّا أَجابَ بِهِ أَبُو الْحسنِ عليُّ بْنُ مُحَمَّدٍ العسكَرِیُّ(ع) فی رسالَتِهِ إِلى أَهْلِ الْأَهوازِ حِينَ سَأَلُوهُ عَنِ الْجَبْرِ وَ التَّفْوِيضِ (پاسخی که ابوالحسن علی بن محمد عسکری(ع) در نامهای به مردم اهواز داد، آنگاه که آنان دربارهٔ جبر و تفویض از او پرسیدند)».[۱۰]
از نامهٔ امام هادی(ع) به مردم اهواز دربارهٔ رد جبرگرایی:
اما جبرى كه هر كس بدان معتقد باشد دچار خطاست، گفته آن كس است كه پندارد خداى عزوجل بندگان خود را به نافرمانیها مجبور كرده و هم بدانها مجازاتشان مىكند. هر كسى چنين عقيده دارد خداوند را در حكم خود ستمگر دانسته و او را دروغگو شمرده است.[۱۱]
براساس اشارهٔ علیاکبر غفاری (درگذشت: ۱۳۸۳ش)، حدیثشناس شیعه در حاشیهٔ خود بر کتاب تحف العقول، متن این نامه در کتاب الاحتجاج مختصرتر از نقل تحف العقول است؛[۱۲] همچنین، اینکه مخاطب این نامه مردم اهواز بودهاند فقط در الاحتجاج آمده و در تحف العقول به آن اشاره نشده است.[۱۳]
بهنوشتهٔ برخی پژوهشگران، این رساله در هر دو منبع اصلی آن بهصورت مرسل نقل شده است.[۱۴] این پژوهشگران، علاوه بر تکیه بر اعتبار دو کتاب تحف العقول و الاحتجاج نزد علمای شیعه برای رفع نقص مرسلبودن سند این نامه، گفتهاند که اصولاً در روایاتی که مباحث عقلی محض در آنها مطرح شده فقط متن روایت ملاحظه میشود و نیازی به بررسی سندی نیست.[۱۵]
محتوای نامه
برخی محققان، رئوس محتوایی نامهٔ امام هادی(ع) به مردم اهواز را چنین صورتبندی کردهاند:
طرح بحث با این مقدمه که امام هادی(ع) از نامهٔ اهالی اهواز دربارهٔ اختیار انسان دریافته که گروهی از آنان در تحلیل این موضوع به جبر مایل شدهاند و گروه دیگر به تفویض و این امر موجب دودستگی و دشمنی میان آنان شده و از امام خواستهاند تا آن موضوع را برای آنان روشن کند.
ولى ما مىگوييم: بهراستى، خداى عزوجل آفريدگان را بهنيروى خود بيافريد و توان پرستش خود را بهقدرت خويش به آنان داد، و بدان چه اراده فرمود امر و نهيشان كرد و پيروى فرمانش را از ايشان پذيرفت... و از نافرمانى بازشان داشت و هركس را كه از او نافرمانى كند نكوهيد و كيفرشان مىدهد. و خداوند در امر و نهى مختار است، هرچه را خواهد اختيار كند و بدان فرمان دهد و هرچه را نپسندد و نهى كند و بر آن كيفر دهد، بهسبب توانى كه به بندگانش براى فرمانبردارى از خود و اجتناب از نافرمانیهايش داده است.[۱۶]
ورود به موضوع اصلی بحث با اشاره به قول امام صادق(ع) در رابطه با مقام منزلة بین المنزلتین و پنج نمود مربوط به آن؛ اشاره به اینکه آیات قرآن سخنان پیامبر(ص) و اهلبیت(ع) را در مورد انکار جبر و تفویض تأیید میکند؛ بیان جداگانهٔ جبر و تفویض و ذکر مثالهایی برای آنها و رد آنها با دلایل عقلی و نقلی (آیات و احادیث).
شرح و توضیح عقلانی منزلة بین المنزلتین در قالب تفسیر پنج نمود آن در کلام امام صادق (تندرستی، آزادی، مهلت، توشه و انگیزه).
ارائهٔ تحلیل عقلانی با استفاده از شواهد قرآنی بر منزلة بین المنزلتین با تکیه بر آیاتی چون آیه ۱۵ سورهٔ اسراء.
طرح چند سؤال در موضوع بحث و ارائه پاسخ به آنها: مگر خدا سرنوشت بندگان را نمیداند که آنها را آزمایش میکند؟ مفهوم هدایتکردن و گمراهکردن بندگان از سوی پروردگار چیست؟
خاتمهٔ نامه با دعا برای توفيقیافتن مخاطبان نامه برای گفتار و كردار مطابق رضای خداوند و حمد و صلوات.[۱۷]
از على بن محمد، درود بر شما و هر كه پيروى از هدايت كند و رحمت خدا و بركتهاى او بر شما باد. نامهٔ شما به من رسيد، و آنچه را پيرامون اختلافات خود در كار دين و بحث در تقدير ياد كرده بوديد دريافتم و نيز گفتار پارهاى از شما را در جبر و پارهاى كه به تفويض (واگذارى مطلق) مايلند و هم اختلاف شما را در اين مبحث و گسيختگى روابط شما را از یک ديگر و آن دشمنى را كه بدين سبب در ميانه شما پديد آمده و اينكه از من درخواست كردهايد كه براى شما توضيح دهم، اين همه را فهميدم و از آن آگاه شدم.
بدانيد، خدايتان رحمت كناد، كه ما در آثار بسيارى كه رسيده و اخبار فراوانى كه آمده نظر كرديم و دريافتيم گفته تمام كسانى كه خود را مسلمان مىدانند و به عنايت خداى عزّوجلّ مىانديشند و خرد مىورزند از دو حال بيرون نيست: يا حق است كه بايد پيروى شود و يا باطل است كه بايد از آن دورى جست. تمام امت (اسلام) جملگى بدون اختلاف برآنند كه قرآن حق است و نزد تمام گروهها در آن شكى نيست و همگى به باورداشتن قرآن و درست بودنش اعتراف دارند و در اين (اتّفاق نظر) درست گفته و به راه راست هدايت شدهاند، طبق گفته پيامبر خدا(ص) كه فرمود: «امت من بر گمراهى اتفاق نكنند» و خبر داد كه آنچه تمام امت (اسلام) بر آن اتفاق كنند جملگى حق است و اين در صورتى است كه با يکديگر اختلاف نظرى نداشته باشند، و قرآن حق است و اختلافى در صحت تنزيل و تصديق آن در ميان ايشان نيست، و چون قرآن گواه درستبودن خبرى آيد و آن را درست داند و گروهى از امت آن خبر را انكار كنند بر آنها لازمست كه بهضرورت بدان اعتراف كنند، چون در اساس بر تصديق قرآن اتفاق دارند و اگر [آن گروه] منكر قرآن شوند و سرپيچى كنند لزوما از ملت (اسلام) بيرونند.
نخستين خبرى كه درستى و راستيش از قرآن شناخته مىشود و قرآن بر آن گواه است خبرى است كه از پيامبر(ص) رسيده و موافق قرآن و مورد گواهى آن است چنان كه در آن ايشان را اختلاف كلمهاى نيست، آنجا كه فرمود: «من در ميان شما دو چيز گرانقدر به جا مىگذارم: كتاب خدا و عترت خودم، خاندانم را، تا شما بدين دو تمسک جوييد هرگز گمراه نشويد، و بهراستى، كه اين دو هم از هم جدا نشوند تا در سر حوض بر من درآيند.» پس وقتى شواهد اين حديث را در نصّ قرآن بيابيم چون فرموده خداى عزّ و جلّ: «همانا سرور شما خداوند است و پيامبر او و مؤمنانى كه نماز را بر پا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند (به اتّفاق مفسّرين عامّه و خاصّه مراد از اين آيه على است) و كسانى كه خداوند و پيامبر او و مؤمنان را دوست بدارند و ولىّ خود گيرند (بدانند كه) خدا خواهان پيروزند.» و عامّه در اين مورد اخبارى روايت كردهاند كه امير مؤمنان(ع) در حال ركوع انگشترى خود را صدقه داد و خداوند اين را از او پاس داشت و اين آيه را در حقّ او نازل فرمود. و ديديم كه پيامبر خدا(ص) چنين گفت: «هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست» و به (على) فرمود: «تو نسبت به من چون هارون نسبت به موسى هستى با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نباشد» و ديدم كه مىفرمود: «على است كه وام مرا مىپردازد، و وعدهام را اجرا مىكند و او جانشين من، پس از من بر شماست».
پس آن نخستين خبر كه اين اخبار از آن بهدست آمده، خبرى است درست و مورد اتفاق كه در آن بين ايشان اختلافى نيست و همچنين موافق قرآن است. پس از آنجا كه قرآن بهدرستى آن خبر گواه است و شواهد ديگر نيز دارد بر امّت لازم است كه بهضرورت بدان اعتراف كند زيرا اينها اخبارى هستند كه شواهد قرآن گوياى آنهاست و هم خود موافق قرآنند و هم قرآن موافق آنهاست. سپس حقايق اين اخبار از پيامبر خدا(ص) از (طريق امامان) راستگو عليهم السّلام رسيده و گروهى از مردان موثق نامدار آنها را نقل كردهاند كه پيروى از اين اخبار بر هر مرد و زن مؤمنى فرض واجب است و جز لجبازان از آن سر نپيچند. و اين از آن روست كه گفتههاى خاندان پيامبر(ص) با گفته خدا پيوسته است. و اين مانند فرموده خدا در محكمات قرآن خود است كه فرمايد: «كسانى كه (مىخواهند) خداوند و پيامبر او را برنجانند، خداوند در دنيا و آخرت ايشان را لعنت مىكند و بر ايشان عذابى خفّتبار آماده ساخته است».
و نظير اين آيه گفته پيامبر خدا(ص) را مىبينيم كه فرمايد: «هر كه على را بيازارد مرا آزرده و هر كه مرا بيازارد در معرض آن است كه (خدا) بهزودى از او انتقام گيرد» و همچنين فرموده است كه: «هر كه على را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه مرا دوست بدارد بهواقع خدا را دوست داشته است» و مانند فرموده اوست در باره بنىوليعه (كه فرمود): «هرآينه بر سر آنها مردى را بفرستم كه چون خود من است، خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش نيز او را دوست دارند، برخيز اى على و بهسويشان روانه شو» و گفته او به روز خيبر كه: «فردا مردى را بر سر آنان فرستم كه خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش او را دوست دارند، حملهكننده و ناگريزنده است، و تا خدا (آن قلعه را) بر دستش نگشايد باز نگردد». پس پيامبر خدا(ص) پيش از اعزام او اعلام فتح كرد و اصحاب پيامبر خدا (با شنيدن اين بشارت) در انتظار بودند (تا فردا چه كسى را اعزام فرمايد) و چون فرداى آن روز در رسيد، حضرتش على(ع) را بخواند و بفرستاد و او را به اين ستودگى برگزيد و حملهآور ناگريزندهاش ناميد و دوستدار خدا و پيامبرش خواند و خبر داد كه بهراستى خدا و پيامبرش نيز او را دوست مىدارند.
و همانا، ما اين توضيح و بيان را دليل و پشتوانهاى براى آنچه در بارهٔ جبر و تفويض و مقام ميانهٔ اين دو، كه قصد شرحش را داريم، پيشگفتار قرار داديم و يارى و نيرو از خداست و ما در همهٔ كار خود به او توكل داريم. پس در اين باره به گفتار امام صادق(ع) آغاز مىكنيم (كه فرمود)، «نه جبر است و نه تفويض (واگذارى)، ولى مقامى است ميان اين دو كه عبارت است از: تندرستى و آزادى و مهلت كافى و توشه، مانند مركب، و وسيلهٔ تحریک فاعل بر كار خود». پس اين پنج چيز است كه امام صادق(ع) بهعنوان اسباب جمعكنندهٔ فضل (خدايى) گرد آورده است. پس اگر بندهاى يكى از آنها را نداشته باشد بهلحاظ آن كاستى و كمبود، تكليف از او ساقط است. امام صادق(ع) اصلى را خبر داده كه مردم ناگزيرند در جستجوى شناخت آن برآيند و قرآن نيز بر درستى آن گوياست و آيات استوار پيامبرش هم بر آن گواهند زيرا پيامبر(ص) در گفتههاى خود و خاندانش(ع) در گفتههاى خويش هرگز از حدود قرآن در نگذرند، پس هرگاه اخبار درستى رسيد و گواه آنها از قرآن جستوجو شد و موافق آنها درآمد و دليل (درستى) آنها بود پيروى از آنها واجب است و چنان كه در آغاز اين نامه ياد آور شديم، جز لجبازان از آن سرپيچى نمىكنند. چون در صدد تحقيق آنچه امام صادق(ع) گفته است برآمديم كه: مقامى بين دو مقام (يعنى حالت اختيار و انتخاب در اعمال) است و جبر و تفويض (واگذارى مطلق) را انكار فرموده، ديديم كه قرآن نيز بر همين گواهى داده و گفتار او را در اين باره تصديق كرده است و خبر ديگرى از آن حضرت نيز موافق آن است كه، از امام صادق(ع) پرسيدند: آيا خداوند بندگان را به گناهان مجبور مىكند؟ امام(ع) فرمود: خدا از اين عادلتر است. به او گفتند: پس آيا (كار را يكسره) به خود آنها واگذار مىكند؟ امام(ع) فرمود: خداوند بر آنها چيرهتر و مسلطتر از اين است. و نيز روايت شده كه فرمود: مردم در مورد (عقيده) به تقدير بر سه گونهاند: يكى پندارد كار را به او وانهادهاند، و چنين كسى خدا را در تسلطش سست دانسته و خود در هلاكت است. ديگرى پندارد كه خداى عزوجل بندگان را به نافرمانیها مجبور كرده و آنان را به آنچه طاقت و توانش را ندارند مكلّف داشته كه چنين كسى خداوند را در حكم خويش ستمگر دانسته و او هم در هلاكت است. و ديگرى معتقد است كه خداوند بندگان را به اندازه توانشان مكلّف فرموده و تكليفى بيش از طاقتشان بر آنها ننهاده و چون نيک كند خدا را بستايد و چون بد كند از خدا آمرزش خواهد، چنين كسى مسلمانى است بالغ و به حق رسيده. پس امام صادق(ع) خبر داده كه هر كس پيرو جبر و تفويض است و بدانها اعتقاد دارد بر خلاف حق است. و من آن جبرى را كه هر كس معتقد بدان باشد دچار خطاست شرح دادم و (بيان كردم) كه كسى كه پيرو تفويض است نيز دستخوش باطل است، پس (حق) مقامى در ميان اين دو مقام است (كه حالت اختيار، يعنى بهگزينى و انتخاب باشد).
آنگاه امام هادى(ع) فرمود: براى هر یک از اين ابواب مثالى مىزنم تا مقصود را براى جوينده نزدیک (به فهم) كند و بررسى شرحش را آسان سازد، و آيات استوار قرآن گواهش باشد و نزد خردمندان تصديقش محقّق گردد، و توفيق و عصمت (از خطا) با خداست.
اما جبرى كه هر كس بدان معتقد باشد دچار خطاست، گفته آن كس است كه پندارد خداى عزوجل بندگان خود را به نافرمانیها مجبور كرده و هم بدانها مجازاتشان مىكند. هر كسى چنين عقيده دارد خداوند را در حكم خود ستمگر دانسته و او را دروغگو شمرده و گفته او را رد كرده كه فرمايد: «پروردگارت بر كسى ستم نكند» و فرموده: «اين (نتيجه) همان اعمال (زشتى) است كه خود بهدست خويش از پيش فرستادى و خدا هرگز بر بندگانش ستمگر نباشد» و فرموده: «بهراستى خدا هرگز به هيچ كس ستم نمىكند ولى مردم خود در حق خويش ستم مىكنند» با آيات بسيارى كه در اين باره ياد شده است. پس هر كس پندارد كه به نافرمانیها مجبور شده گناه خود را به خدا باز گردانده و او را در مجازات خود ستمكار دانسته و هركه خدا را ستمكار داند قرآنش را دروغ شمرده و هركه قرآنش را دروغ شمارد به اجماع امّت مسلمان دچار كفر شده است، و مثلش به كسى ماند كه بندهاى زرخريد دارد كه، هيچ اختياريش نيست و مالک چيزى از كالاى دنيا نيست و مالكش نيز اين را مىداند و با آگاهى از حالش به او فرمان مىدهد كه به بازار رود و چيز مورد نيازى را بياورد و بهاى آن را هم در اختيارش نمىگذارد و حال آنكه مالک مىداند بر اين جنس نگهبانى گماشتهاند كه هيچ كس نمىتواند در آن طمع كند و آن را بدون پرداخت بهاى رضايتبخشى بگيرد و مالک اين بنده هم خود را اهل عدل و انصاف و حكمتدانى و دور از ستم مىخواند، و بنده خود را تهديد كرده كه اگر كالاى مورد نياز را نياورد، او را كيفر دهد، با آنكه مىداند نگهبان آن كالا مانع او خواهد شد و مىداند كه بنده بهاى آن را ندارد و خود نيز بهايى به او نداده، چون بنده به بازار رفت كه آن كالا را كه مالكش وى را به دنبال آن فرستاده بياورد ديد كه كسى مانع بردن كالاست و بهطريقى جز خريدارى ممكن نيست و بنده هم بهايى ندارد كه بپردازد و نوميد و با دو دست تهى نزد مالكش بر مىگردد و مالكش بدين سبب بر او خشم مىگيرد و او را كيفر مىدهد. آيا، در حالى كه خود مىداند آن بنده مالک چيزى از كالاى دنيا نيست و خود نيز بهاى كالاى مورد نياز را به او نداده، عدل و حكم او ايجاب نمىكند كه وى را كيفر ندهد؟ پس اگر او را مجازات كند به ستمگرى كيفرش داده و به او تعدى كرده و عدل و حكمت و انصافى را هم كه خود را بدانها متّصف كرده بود ابطال كرده است. و اگر آن بنده را كيفر نكند تهديد خود را نسبت به او دروغين داشته و به دروغ تهديدش كرده و دروغ و ستم هر دو عدل و حكمت را نفى مىكنند. خداوند بهمراتبى بس والا، برتر از آنچه اينان مىگويند قرار دارد. پس هركه معتقد به جبر يا آنچه به جبر منجرّ مىشود باشد، در واقع خدا را ستمگر دانسته و نسبت جور و تجاوز به او داده زيرا (گويد خداوند) بر كسى كه خود بهزور وادار به گناهش كرده كيفر را واجب ساخته است. و هر كه پندارد خدا بندگان را مجبور كرده به قياس گفته خود ايجاب كرده كه بايد خدا كيفر را از ايشان باز دارد و هركه پندارد خدا كيفر را از گنهكاران باز مىدارد، تهديد خداوند را دروغ شمرده كه مىفرمايد: «آرى كسانى كه بدى كنند و گناهشان بر آنان چيره شود، دوزخيند و در آن جاودانه مىمانند» و فرمايد: «آنان كه اموال يتيمان را بهستمگرى مىخورند در حقيقت در شكمهاى خود آتش جهنّم را فرو مىبرند و بهزودى در آتش فروزان خواهند افتاد». و فرمايد: «كسانى كه آيات ما را انكار كردهاند، به آتشى در خواهيمشان آورد كه هر چه پوستهايشان پخته (و فرسوده) شود بهجاى آنها پوستهاى ديگر آوريم تا عذاب را بچشند، خداوند پيروزمند فرزانه است» یا آيات بسيارى كه در اين باب آمده است. و كسى كه تهديد خدا را دروغ شمارد و در دروغانگارى خود یک آيه كتاب خدا را دروغ شمارد دچار كفر گردد و از كسانى باشد كه خداوند (درباره آنها) فرمايد: «آيا بهبخشى از كتاب (در باب بازخريد اسيران) ايمان مىآوريد و بهبخشى ديگر (در باب تحريم كشتار) ايمان نمىآوريد؟ كيفر كسى كه چنين كند چيست جز خفّت و خوارى در زندگانى دنيا و در روز قيامت ايشان را بهسختترين عذابها بازبرند و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست». بلكه ما مىگوييم كه خداوند عزوجل بندگان را بر پايهٔ كردار خودشان كيفر مىدهد و آنها را بهسبب كارها (ى بد) شان بهعلت توانايى (و اختيارى) كه به آنها داده و به آنها امر و نهى فرموده، باز خواست مىكند، و قرآنش بدين گوياست كه: «كسى كه كار نيكى پيش آورد، ده چندان آن پاداش دارد، و هر كه كار بدى پيش آورد، جز همانند آن كيفر نيابد و برايشان ستم نرود». و خداى جلّ ذكره فرموده است: »(ياد كنيد از) روزى كه هر كس هر آنچه از نيكى و بدى كرده است، حاضر يابد، و آرزو كند كه مگر بين او و كار بدش فرسنگها فاصله باشد؛ و خداوند شما را از خودش بر حذر مىدارد ...» و فرمود: «امروز هركس بر وفق كار و كردارش جزا يابد، امروز ستمى (بر كسى) نرود...». اينها آيات استوارى است كه جبر و هركس را كه بدان معتقد است نفى مىكند و مانند آن در قرآن بسيار است و ما آن را مختصر كرديم تا اين نامه به درازا نكشد، و توفيق به خداست.
امّا تفويضى كه امام صادق(ع) آن را باطل شمرد و هركس بدان معتقد باشد و از آن پيروى كند به خطا رفته، عقيده كسى است كه گويد: بهراستى خداوند جلّ ذكره اختيار امر و نهى خود را به بندگان واگذاشته و آنها را سر خود رها كرده است. و در اين باره سخن دقيقى است براى كسى كه دنبال فهمى آزاد (از قيد خطا) و همراه با دقّت مىرود، و امامان رهبر، از خاندان پيامبر(ص) دنبال اين دقت و (باريکبينى) رفتهاند، زيرا ايشان گفتهاند: اگر (خدا) از راه اهمال و سر خود نهادن (مردم) كار را به ايشان واگذاشته بود بر او لازم مىآمد بدان چه آنان اختيار كنند راضى باشد و آنان مستوجب پاداش از جانب او باشند و در برابر جنايتى هم كه مىكنند، چون آنها را سر خود رها كرده بوده است، كيفرى نبينند. و اين گفتار به دو معنى باز مىگردد: يكى اينكه بندگان بر او چيره شدند و او را بر آن داشتند كه آنچه ايشان به نظر و رأى خود برگزيدهاند، خواه و ناخواه، بپذيرد كه در اين صورت سستى و ضعف خدا لازم آيد، يا اينكه خداى عزوجل بهاراده خويش از كشيدن آنها بهبندگى و قبولاندن امر و نهى خود بدانها، چه بخواهند و چه نخواهند، درمانده است و امر و نهى خويش را به آنان واگذاشته و ايشان را بهدلخواه خوشامد خودشان وانهاده و چون از اين كه آنان را به زير فرمان اراده خود درآرد ناتوان بوده، اختيار كفر و ايمان را بهكف خودشان سپرده است و مثلش به مردى ماند كه بندهاى خريده تا خدمتش كند و فضيلت و سرورى او را بشناسد و به امر و نهى او گوشبهفرمان بايستد و مالک اين بنده ادعا كند كه چيرهدست و مسلط و حكيم است، و به بندهاش امر و نهى كند و براى پيروى از فرمان خود مژده پاداش بزرگش دهد و بر نافرمانيش به شكنجه بازخواست تهديد كند، و بنده با اراده مالک خويش مخالفت ورزيده و گوش به امر و نهى او نداده و هر چه فرموده به جا نياورده و هر چه نهى كرده انجام داده و به اراده مالک خود وقعى ننهاده بلكه از دلخواه خويش پيروى كرده و بهدنبال هواى خود بوده و مالک هم نتواند او را به پيروى از امر و نهى و تسليم به اراده خويش وادارد، پس اختيار امر و نهى خود را به او واگذاشته و به ه چه بهدلخواه خود كند، نه آنچه بهاراده مالک انجام دهد، رضايت داده و او را بهدنبال پارهاى از نيازهاى خود فرستاده و آن نيازمندى را نام برده ولى با مالک خود مخالفت ورزيده و قصدش اجراى اراده خودش بوده و از هواى نفس خويش پيروى كرده است، و چون بازگشته و مالكش ديده آنچه آورده است خلاف چيزى است كه به او دستور داده و به وى گفته است: چرا چيزى غير از آنچه به تو فرمودم آوردى؟ و بنده گفته است: من به اينكه تو كار را بهخودم وانهادى اعتماد كردم و از دلخواه و اراده خويش پيروى نمودم زيرا بر كسى كه (كار) بدو واگذار شده چيزى منع نشده است. پس تفويض محال است. آيا بدين سبب لازم نمىآيد كه: يا مالک اين بنده مىتواند بندهاش را بهپيروى از امر و نهى خود بهاراده خويش، و نه بهاراده بنده، وادار و بهاندازهاى كه به او امر و نهى مىكند توانش دهد، و چون فرمانى به او فرمود يا از چيزى نهيش كرد پاداش و كيفر آن را هم به او بفهماند و او را (از مخالفت خود) بر حذر دارد و با توصيف پاداش و كيفرش او را به (فرمانبردارى) تشويق كند تا آن بنده قدرت مالكش را كه توان (اطاعت) از امر و نهى و تشويق و توبيخ خود را به او داده بشناسد، و عدل و انصاف مالک شامل حال او شود و حجّتش بر او روشن گردد كه (موارد) بخشايش و بيم را با او تمام كرده، پس اگر بنده از فرمان مالكش پيروى كند، پاداشش دهد و اگر از نهيش سر باز زند، كيفرش دهد؟ يا اينكه (آن مالک) عاجز و ناتوان است و كار (بنده) را خواه خوب كند يا بد كند، و خواه فرمان برد يا نافرمانى كند، به خودش وانهاده؛ از كيفردادن به او عاجز است و نمىتواند وى را بهپيروى از فرمان خود وادارد؟ اثبات ناتوانى مستلزم نفى قدرت و خداوندى و ابطال امر و نهى و پاداش و كيفر، و مخالف با قرآن است كه مىفرمايد: «(خداوند) كفران را بر بندگانش نمىپسندد، و اگر سپاس بگزاريد آن را بر شما مىپسندد». و فرموده (خداى) عزّوجلّ كه: «از خداوند چنان كه سزاوار پرواى اوست، پروا كنيد و جز در مسلمانى نميريد». و فرموده او كه: «و جن و انس را جز براى آنكه مرا بپرستند، نيافريدهام از آنان رزقى نخواستهام و نخواستهام كه به من خوراک دهند». و فرموده او كه: «خدا را بپرستيد و هيچ چيزى را شريک وى نگيريد ...». و فرموده او كه: «از خدا و از رسول اطاعت كنيد و از فرمان او سر نپيچيد كه شما سخنان حق و آيات خدا را از او مىشنويد».
پس هر كه پندارد كه خداوند تعالى امر و نهيش را به بندگان خود وانهاده است ناتوانى او را ثابت شمرده و او را ملزم پنداشته است كه هرچه از خوب و بد بكنند، بپذيرد و امر و نهى و وعده و تهديد او را باطل انگاشته زيرا پنداشته است كه خدا همه را به بنده وانهاده چون كسى كه (كارش) به خودش واگذارده شده به اراده خود كار مىكند، و اگر كفر يا ايمان را خواست، ايراد و منعى بر او نيست. پس كسى كه معتقد به تفويض، به اين مفهوم، است آنچه را از وعده و تهديد و امر و نهى خدا ياد كرديم ابطال كرده و مشمول اين آيه است كه: «آيا بهبخشى از كتاب (در باب باز خريد اسيران) ايمان مىآوريد، بهبخشى ديگر (در باب تحريم كشتار) ايمان نمىآوريد؟ كيفر كسى كه چنين كند چيست جز خفت و خوارى در زندگانى دنيا و در روز قيامت ايشان را بهسختترين عذابها باز برند و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست». خداوند از آنچه اهل تفویض به آن معتقدند بسیار منزه است.
ولى ما مىگوييم: بهراستى، خداى عزوجل آفريدگان را بهنيروى خود بيافريد و توان پرستش خود را بهقدرت خويش به آنان داد، و بدان چه اراده فرمود امر و نهيشان كرد و پيروى فرمانش را از ايشان پذيرفت و از ايشان بههمان خرسند شد. و از نافرمانى بازشان داشت و هركس را كه از او نافرمانى كند نكوهيد (و فرمود) كيفرشان مىدهد، و خداوند در امر و نهى مختار است، هرچه را خواهد اختيار كند و بدان فرمان دهد و هرچه را نپسندد و نهى كند و بر آن كيفر دهد، بهسبب توانى كه به بندگانش براى فرمانبردارى از خود و اجتناب از نافرمانیهايش داده است، چه او را عدل و انصاف و حكمت رسا و آشكار، و حجّتش با بخشايش و بيمدادن كامل و تمام است. اختيار با اوست هركه از بندگانش را بخواهد براى رساندن پيام و حجّتآوردن بر (ديگر) بندگانش برگزيند، محمد(ص) را برگزيد و به پيامبرى خود بر آفريدگانش فرستاد، و از كافران قوم او، گويندهاى از روى حسد و بزرگ نمايى گفت: «چرا اين قرآن بر مردى بزرگ از دو آبادى (مكّه و طائف) فرو نيامد؟» و مراد از اين (دو مرد) اميّة بن ابىالصلت و ابامسعود ثقفى بود. پس خداوند نظر آنها را ابطال فرمود و رأى آنان را امضا نكرد، آنجا كه فرمايد: «آيا ايشان رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند (نه بلكه) ما زيستمايهشان را در زندگانى دنيا در ميان آنان تقسيم مىكنيم، و بعضى از ايشان را بر ديگرى بهدرجاتى برتر داشتيم تا بعضى از آنان بعضى ديگر را به بيگارى بگيرند، و رحمت پروردگارت بهتر است از آنچه گرد مىآورند». بنابراین، از میان امور، آنچه را که دوست میداشت، برگزید و آنچه را که ناپسند میداشت، ممنوع کرد. هرکه از او اطاعت میکرد، پاداش میداد و هر که از او نافرمانی میکرد، او را مجازات میکرد. اگر انتخاب امور خود را به بندگانش واگذار میکرد، به قریش اجازه میداد که امیة بن ابیالصلت و ابامسعود ثقفی را انتخاب کنند، زیرا آنها را برتر از محمد صلی الله علیه و آله میدانستند.
از آنجا كه خداوند مؤمنان را بدين سخن خود ادب فرموده كه: «هيچ مرد و زن مؤمن را نسزد كه چون خداوند و پيامبرش امرى را مقرّر دارند، آنان را در كارشان اختيار (و چون و چرايى) باشد». پس اختيار بهدلخواه خودشان را به آنان واننهاده و از ايشان جز پيروى از فرمان خويش و پرهيز از نهى خود را، بهدست كسى كه او را برگزيده، نپذيرفته است. پس هر كه از او فرمان برد ره يافته و هر كه نافرمانى كند گمراه و سركش گشته و بهسبب توانايى كه (خداوند) براى پيروى از امر و دورى جستن از نهى خود بهوى داده حجتش بر او تمام است و از اين روست كه او را از پاداش خويش محروم مىسازد و به كيفرش مىرساند.
اين عقيدهٔ بينْ نه جبر است و نه تفويض، (كه) اميرمؤمنان(ع) از آن خبر داده است، و هنگامى كه عباية بن ربعى اسدى از او دربارهٔ (استطاعت و) توانى كه (آدمى) بدان برخيزد و بنشيند و كار كند، پرسيد امير مؤمنان(ع) فرمود: تو از آن توان (و استطاعتى) پرسيدى كه آن را در برابر خدا دارى، يا همراه با خدا؟ عباية خاموش ماند، آنگاه اميرمؤمنان(ع) فرمود: اى عبايه بگو، عرض كرد چه بگويم؟ امام(ع) فرمود: اگر بگويى تو آن (توان) را همراه خدا دارى، تو را مىكشم و اگر بگويى آن را در برابر خدا دارى، (باز هم) تو را مىكشم. عبايه گفت: اى اميرمؤمنان پس چه بگويم؟ (امام) فرمود: (بايد) بگويى كه تو داراى آن توان هستى بهوسيله خدايى كه آن را در برابر تو داراست و اگر آن را به تو بدهد، از بخشش اوست و اگر از تو بازش ستاند، براى آزمايش او از توست. اوست مالک واقعى آنچه به تو داده است و تواناى (مطلق) بر آنچه تو را بدان توانا كرده است. آيا نشنيدهاى كه مردم هنگامى كه گويند: جنبش و توانى نيست جز به خدا)، درخواست جنبش و توان (و نيرو و استطاعت) كنند؟ عبايه گفت: اى اميرمؤمنان، تفسيرش چيست؟ (امام) فرمود: يعنى جنبشى در گريز از نافرمانیهاى از خدا نيست، مگر به نگهدارى خدا و نيرو و توانى براى فرمانبردارى از خدا نيست، مگر بهيارى خدا. (راوى) گويد: عبايه برجست و بر دست و پاى آن حضرت بوسه نهاد.
از اميرمؤمنان(ع) روايت شده است كه چون نجده نزد آن حضرت آمد و از شناخت خدا پرسيد، عرض كرد: اى اميرمؤمنان، پروردگارت را به چه شناختى؟ (امام) فرمود: به تميز و تشخيصى كه به من داده و به خردى كه مرا رهنمون گشته. نجده عرض كرد: آيا تو بر اين معرفت و شناخت سرشتهشدهاى؟ (و معرفت تو فطرى است؟) فرمود: اگر سرشته شده بودم، براى نكوكارى ستوده و براى تبهكارى ناستوده نبودم، و نكوكار از تبهكار بهسرزنش سزاوارتر مىبود، پس دانستم كه خداوند پاينده ماندگار است و آنچه جز اوست پديده دگرگونىپذير و نابودشونده، و پاينده ديرين چون پديده نابودى پذير نيست. نجده عرض كرد: اى اميرمؤمنان مىبينم كه حكيمشدهاى. فرمود: من مختار شدهام، اگر [به]جاى نيكى بدى كنم، خود بر آن كيفر بينم.
و از اميرمؤمنان(ع) روايت شده كه پس از بازگشت او از شام مردى از او پرسيد: اى اميرمؤمنان، به ما بگو كه آيا بيرون آمدن ما از شام به قضا و قدر بود؟(حضرتش) فرمود: آرى، اى شيخ، جز به قضا و قدر الهى بر تپهاى بالا نرفتيد و به دشتى فرود نيامديد. آن شيخ گفت: اى اميرمؤمنان آيا بايد رنجى كه كشيدم بهحساب خدا گذارم؟ (حضرتش) فرمود: خاموش اى شيخ! زيرا خداوند در رهسپارى و درنگ و بازگشتنتان مزد بزرگى بهشما مرحمت فرمود، و شما روانه شديد و درنگ كرديد و بازگشتيد و در هيچ يک از اين كارهاى خود نه بهزور وارد شده و نه ناچار بوديد، شايد پنداشتى كه اين قضاى حتمى و تقدير لازم (الزامى) بوده است؟ (به گمان شما) اگر اين سفر چنين بوده، پاداش و كيفر باطل، و نويد و تهديد (الهى) بيهوده شده و «چيزها» بر حقيقت خود بهشايستگى نپيوسته است. اين سخن بتپرستان و شيطاندوستان است. بهراستى خداى عزوجل براى بهگزينى فرمانداده و براى پرهيزكردن نهى فرموده (و انتخاب يا اجتناب را به عهده انسان گذاشته) است. بهزور (و اكراه) اطاعت نشود و از نافرمانى (بنده) مغلوب نگردد، و آسمانها و زمين و آنچه را در ميان آنهاست بهباطل و بيهوده نيافريده است. آن گمان كسانى است كه كافر شدند و واى بر آنان كه كافرند، از دوزخ. پس آن شيخ برخاست و بر تارک مبارک اميرمؤمنان(ع) بوسه نهاد و اين ابيات را سروده مىگفت: «تويى آن امام بر حق كه با فرمانبردارى از او به روز نجات، اميد آمرزش از درگاه خداوند داريم شبهه دينى ما را توضيح دادى و روشن فرمودى، از جانب ما خدايت پاداش خرسندى و رضوان دهد. (و دانستم) در كردار، ناشايستى كه از سر ظلم و نافرمانى مرتكب شده باشم راه پوزشى نباشد».
پس اميرمؤمنان(ع) بر طبق قرآن رهنمايى كرده (و دليل آورده) و جبر و تفويض هر دو را، كه اعتقاد هر كس بدانها و پيروى از آنها باطل و كفر و تكذيب قرآن است، نفى فرموده، و ما از (گزند) گمراهى و كفر بهخدا پناه مىبريم، و نه به جبر معتقديم و نه به تفويض، بلكه به مقامى (و حالتى) ميان اين دو مقام معتقديم كه عبارت از وضع امتحان و آزمايش است، (همراه) با توان (و استطاعتى) كه خداوند به ما داده و ما را بدان وسيله به عبادت گماشته چنان كه قرآن گواه آن است و امامان نكوكار از خاندان پيامبر(ص) معتقد به آنند.
و مثل آزمايش بهوسيلهٔ توانبخشى (و استطاعت) مثل مردى است كه مالک بندهاى است و دارايى بسيار دارد و با آگاهى از سرانجام بندهاش خواسته است او را بيازمايد. پس پارهاى از دارايى خود را كه خواسته به بندهاش داده و او را به كارهايى گماشته كه آنها را به بنده فهمانده و به او فرموده كه آن دارايى را در آن راه خرج كند و از موجباتى كه خوش ندارد او را نهى كرده و به او پيشنهاد كرده كه از آنها دورى كند و چيزى از دارايى او را در آن راه خرج نكند. (در عالم فرض و مثال) آن دارايى به يكى از اين دو صورت صرف مىشود: بندهاى آن دارايى را در جهت پيروى از فرمان و خرسندى مالكش صرف كرد و بندهاى ديگر در جهتى كه نهى كرده بوده و مورد خشم اوست. (مالک) بنده را در خانهٔ آزمايش نشانده بود و او را آگاه كرده بود كه سكونتش در آن خانه موقّتى است و او را خانهٔ ديگرى است كه وى را بدان خانه خواهد برد و پاداش و كيفر در آن جاودانيند، و اگر بنده مالى را كه مالكش بهوى سپرده در راهى صرف كند كه به وى فرموده، آن پاداش جاودانه را در خانهاى كه به او گفته وى را بدان جا مىبرد، بدو مىدهد؛ و اگر مال را در راهى كه از پرداخت در آن نهيش كرده بود بپردازد، آن كيفر جاودان را در سراى درنگ بدو بدهد. مالک در اينجا حدّ معيّنى را مقرّر داشته كه همان سكونتى است كه در خانه نخست (و دار امتحان) به او داده، و چون آن حدّ برسد مالک دارايى و بنده را تعويض كند و با آنكه مالک هميشه و همه وقت مالک دارايى و بنده است به او وعده داده تا وقتى كه در اين سراى نخست است آن دارايى را از او نگيرد تا (زمان) سكونتش در اين (خانه) بهپايان رسد، و بدين عهد وفا كرده زيرا عدل و وفا و انصاف و حكمت از صفات اين مالک است. آيا واجب نمىآيد كه اگر اين بنده آن دارايى را در راهى كه مأمور بدان بوده پرداخته باشد، (مالک) به وعده پاداشى كه به او داده بود وفا كند و بر او، كه در سراى نابودشدنى به كارش گماشته تفضل فرمايد و به پاداش فرمانبردارى او در اينجا، در آن سراى پاينده جاودانى نعمت جاودانهاش بخشد؟ و اگر بنده مالى را كه مالكش در زمان سكونت در خانه نخست به او داده در راهى كه نهى كرده صرف كند و با مالک خود مخالفت ورزد، بر همين قياس كيفر جاويدانىاى كه بهوى وعده داده است واجب مىآيد، و مالک در اين كيفردادن به او ستمكار نيست، چه پيشتر او را آگاه كرده و به او فهمانده و وفاى به وعده و تهديد بر او لازم است و از اين رهگذر است كه او را به صفت توانا و چيره وصف كردهاند. (در اين مثل) مالک و مولا، همان خداى عزوجل است و بنده، نيز آدميزاده آفريده است و دارايى، نيروى گسترده خداست و آزمايش، اظهار حكمت و نيروست و سراى نابودشونده، همين دنياست و پارهاى از دارايى كه مالک به بنده مىدهد، همان توانى است كه آدميزاد از آن برخوردار است و كارهايى كه خدا امر به پرداختن آن مال در راه آنها داده، همان توانايى بر پيروى از پيامبران و اقرار به آن چيزى است كه از جانب خداى عزوجل آوردهاند و دورى از سببهايى كه از آن نهى شدهاند، همان راههاى شيطان است. امّا وعده او كه نعمت دايم است، همان بهشت است و خانه نابودشونده، دنياست و خانه ديگر كه سراى درنگ است، همان آخرت است و عقيده ميان جبر و تفويض، همان ارزيابى و امتحان و آزمون بهتوانى است كه بنده داراى آن شده است. و شرحش در پنج مثال است كه امام صادق(ع) ياد كرده و فرموده كه موجبات فضل را در بر دارند، و من ان شاء الله با گواههايى از قرآن و ارائه بيان آنها را توضيح مىدهم:
اما، فرمودهٔ امام صادق(ع) (در اين باره) معنايش اين است كه (تندرستى) كمال آفرينش آدمى (درستى اندام و اركان بدن) و كمال حواسّ و پايدارى عقل و تميز (نيک از بد) و گشادهبودن زبان بهگفتار است. و اين فرموده خداست كه: «و بهراستى كه فرزندان آدم را بسيار گرامى داشتيم و آنان را در خشكى و دريا (بر مركب مراد) روانه داشتيم و بهايشان از پاكيزهها روزى داديم و آنان را بر بسيارى از آنچه آفريدهايم چنانكه بايد و شايد برترى بخشيديم». خداى عزوجل از برترىدادن آدم بر ديگر آفريدگانش از چهارپايان و درندگان و دريازيان و پرندگان و هر جنبندهاى كه حواس آدميزاد بهتميز خرد و نطق يا بيان انديشه دريابدش خبر داده و اين فرموده اوست كه: «همانا انسان را در بهترين بنياد (و نيكوترين صورت در مراتب خود) آفريديم.». و فرموده او كه: «اى انسان چه چيزى تو را در حقّ پروردگار بخشندهات غرّه كرد؟ همان كه تو را بيافريد و استوار كرد و متعادل ساخت به هر صورتى كه خواست (وجود) تو را تركيب كرد». و (آنچه) در بسيارى آيات ديگر آمده است. پس نخستين نعمتى كه خداوند به انسان داد درستى خرد و برترىدادن او بر بسيارى از آفريدگان خويش، به مال خرد و تميز (نطق و) بيان است. و اين از آن روست كه هر جنبندهاى بهپهنه زمين به حواسّ خود برپاست و در درون خود پويا، امّا آدميزاده را به نطق كه در ديگر آفريدهها، كه بهوسيله حواسّ خود ادراک مىكنند، وجود ندارد برترى دارد. پس بهخاطر نطق است كه خدا آدميزاد را بر ديگر آفريدگان چيرگى داده تا بدان جا كه امر و نهىكننده گشته و ديگران در تسخير اويند، چنان كه خدا فرموده: «بدينسان (بهايم) را براى شما رام كردهايم تا خداوند را بهخاطر آنكه راهنمايىتان كرده است تكبير گوييد». و فرمود: «او كسى است كه دريا را رام كرد تا از (صيد) آن گوشتىتر و تازه بخوريد و از آن زيورهايى بيرون آوريد كه آنها را مىپوشید». و فرمود: «و چهارپايان را براى شما آفريد كه براى شما در آنها گرما (بهموى و پشم) و سودهاى ديگر هست، و هم از آنها مىخوريد و هنگامى كه آنها را (شامگاهان) از چرا باز مىگردانيد، يا (بامدادان) به چرا مىبريد، شما را در آن تجملى هست و بارهايتان را تا شهرى كه جز با بهرنج انداختن تن خويش به آن نمىتوانيد رسيد، مىبرند». و از اين رو انسان را بهپيروى از فرمان و طاعت خود دعوت فرمود كه او را با درستى خلقت (تندرستى) و كمال نطق و (خردورزى) و شناخت بر ديگران برترى داد و به او توان و استطاعتى مرحمت كرد كه بدان چه فرموده بندگى كند. و اين گفته خداست كه: «پس تا بتوانيد خدا ترس و پرهيزگار باشيد و سخن حق بشنويد و اطاعت كنيد...» و فرمود: «خدا هيچ كس را تكليف نكند مگر بهقدر توانايى او» و بسيارى آيات ديگر. و چون يكى از حواسّ بنده را بگيرد كار آن اندام حسّى را از وى نخواهد، بنا بر فرموده او كه: «بر نابينا ايرادى نيست و بر لنگ ايرادى نيست... تا پايان آيه». پس از هركس كه بر اين اوصاف باشد جهاد و هر كارى را كه جز بدان (اندام) انجام نيابد، برداشته و همچنين حج و زكات را بر توانگر واجب فرموده چون استطاعت و توان آنها را به او داده و بر درويش حج و زكاتى واجب نكرده است، اين گفته اوست كه: «و خداى را بر مردم حجّ خانه (ى كعبه) مقرّر است، براى كسى كه بدان راه تواند برد». و گفته اوست در باره ظهار: «و كسانى كه با زنانشان ظهار مىكنند، سپس از آنچه گفتهاند بر مىگردند (و مىخواهند به همسر خود برگردند بايد پيش از آنكه با همديگر تماس گيرند، بردهاى آزاد كنند... تا آنجا كه فرمايد... و هر كه بر آزادكردن برده توانايى نداشت شصت بينوا را طعام دهد...». همهٔ اينها دليل بر آن است كه خداى تبارک و تعالى بندگانش را جز بدان چه به نيروى كار، توان آن را بديشان داده مكلّف نفرموده و همچنين (از چيزى كه امكان اجتناب از آن را ندارند) نهى نكرده است. اين است معنى تندرستى.
امّا اينكه فرموده گشودگى راه (يا باز بودن راه طاعت) معنايش اين است كه ديدهبانى بر او گماشته نباشد كه از او جلوگيرى كند و از كردار به امر خدا بازش دارد. و اين است گفته او در باره كسى كه ناتوان نگاهداشته شده و از كردارش جلوگيرى شده و چارهاى نمىيابد و راهى به (هدف خود كه عبادت است) نمىيابد؛ خداى تعالى چنين فرمايد: «مگر مردان و زنان و كودكان مستضعف كه نمىتوانند چارهاى بينديشند و راه به جايى نمىبرند ...». پس خبر داده كه راه (كردار طاعت) بر (مستضعف) آنكه ناتوان نگاهداشته شده گشوده نيست و در صورتى كه دلش بر ايمان استوار باشد بر گفتار او (كه از راه تقيّه خلافى گويد) باكى نيست.
و امّا مهلت در وقت همان دوران عمرى است كه انسان از آنگاه كه شناخت و معرفت بر او واجب مىآيد تا سر رسيد مهلت عمر، از آن بهره مىبرد، و اين از هنگام تميز يافتن و بلوغ است تا رسيدن مرگ. پس هركه در راه جستجوى حق بميرد و به كمال آن نرسيده باشد، عاقبت بهخير است. و اين است گفته خدا كه: هر كس كه از خانه و كاشانه خويش بهعزم هجرت در راه خدا و پيامبرش بيرون رود... تا پايان آيه» (كه مىفرمايد: حقا كه پاداش او بر خداوند است...) هر چند بهسبب نداشتن مهلت اتمام كار خود بههمهٔ شرايع و مقرراتش هم عمل نكرده باشد. يقين است، بر شخص بالغ چيزهايى حرام شده كه بر كودک، تا وقتى كه بهمرحلهٔ بلوغ نرسيده، حرام نشده است و در گفته اوست (عزوجل كه فرمايد): «به زنان مؤمن بگو كه ديدگانشان را فرو گذارند تا پايان آيه» كه بر ايشان باكى نباشد كه زيور خود را به كودک بنمايند و همچنين ديگر احكام بر كودک جارى نيست.
و امّا اين كه فرمود «توشه» معنايش توانگرى و داشتن مايهاى است كه بنده براى اجراى فرمان خدا از آن كمک مىگيرد، و اين گفته خداست كه: «...بر نيكوكاران ايرادى نيست...»؛ نبينى كه (خداوند) عذر كسانى را كه هزينهٔ سفر جهاد نداشتند پذيرفته و بر كسانى كه امكان داشتند و هزينهٔ سفر و مركب سوارى براى انجام حج و جهاد و مانند آن داشتند حجّت را تمام (و انجام اين فرائض را واجب) كرده است؟ و همچنين عذر درويشان را پذيرفته و بدين گفته خود حقّى براى ايشان در دارايى توانگران واجب كرده (كه فرمود): «(صدقات) براى فقيرانى است كه در راه خدا بيچاره و ناتوان شدهاند...»؛ پس فرموده است كه آنان را معاف دارند و تكليف براى آنچه نتوانند و ندارند به ايشان نفرموده است.
امّا گفته او در بارهٔ انگيزه و سبب مهيّج همان نيّتى است كه انگيزهٔ انسان به انجام تمام كارهاست و اندام احساس آن دل است. پس هركس كارى انجام دهد كه مطابق دين باشد ولى دلش بدان اعتقاد نداشته باشد، خداوند چنين اعمالى را از او نپذيرد، مگر آنكه نيّتش درست شود و از اين روست كه بدين گفته خود از منافقان خبر داده و فرموده: «به زبان خود چيزى مىگويند كه در دلهايشان نيست و خداوند بدان چه پنهان مىكنند (از خود آنها) آگاهتر است». سپس براى سرزنش مؤمنان (نيز) بر پيامبرش نازل فرمود: «الا اى كسانى كه (بهزبان) ايمان آوردهايد چرا چيزى به زبان مىگوييد كه نمىكنيد؟» چون مردى گفتهاى گويد و به آن گفته معتقد باشد نيّتش او را بر آن دارد كه گفتار را با كردار راست آرد، و اگر گفتهاش از سر اعتقاد نباشد حقيقتش بروز نكند. در واقع، خداوند همان راستى نيّت را پذيرفته هرچند كردار، بهعلتى كه مانع اقدام آشكار شده، موافق آن نيّت نباشد، آنجا كه فرمايد: «مگر كسى كه به ناخواست وادار شود (و اظهار خلاف ايمان نمايد) در حالى كه دلش مطمئن به ايمان باشد». و فرموده اوست: «خدا شما را بهسوگندهاى بيهوده (و غير اراديتان) بازخواست نمىكند». پس قرآن و اخبار پيامبر(ص) دلالت دارد كه دل مالک و اختياردار تمام حواسّ است و اعمال آنها را درست در مىآورد و آنچه را دل درست در آرد چيزى باطل نمىكند.
اين است شرح تمام آن پنج مثالى كه امام صادق(ع) آنها را جامع مقام بين دو مقام جبر و تفويض ياد كرده و چون اين پنج مثال (يا عامل) بهكمال در آدمى گرد آمد كردار كامل به آنچه خداى عزّوجلّ و پيامبرش فرمان دادهاند بر او واجب آيد و اگر يكى از اين خصوصيّات (و عوامل) كاسته شود، بههمان اندازه كردار از او ساقط است. امّا شواهد قرآنى بر (عقيدهٔ) امتحان و آزمون بهوسيله استطاعت (و توان) كه جامع بين دو عقيده ديگر است بسيار و از آن جمله است گفته خداوند كه: «و همه گونه شما را مىآزماييم تا از ميانتان مجاهدان و صابران را معلوم بداريم و احوالتان را بشناسانيم». و فرمود: «محققاً آنها را از آنجا كه ندانند غافلگير كنيم». و فرمود: «آيا مردم چنين پنداشتند كه بهصرف اين كه گفتند ما ايمان آوردهايم رهاشان كنند و بر اين دعوى هيچ امتحانشان نكنند؟» و در مورد فتنه كه همان معنى آزمون را دارد فرمود: «و همانا سليمان را آزموديم... تا پايان آيه». و در داستان موسى(ع) فرمود: «بهراستى كه ما پس از (غيبت) تو قومت را آزموديم و سامرى گمراهشان كرد». و گفته موسى كه: «اين نيست مگر فتنه تو»؛ يعنى آزمايش تو. اين آيات است كه با يکديگر سنجيده شوند و گواه يکديگر باشند.
امّا آياتى كه بلوا بهمعنى آزمون در آنها آمده عبارتند از فرموده او: «تا شما را به آنچه (از احكام كه در كتاب خود) فرستاده بيازمايد». و فرموده او: «سپس (از پيشرفت و غلبه) شما را بازداشت تا بيازمايدتان». و فرموده او: «ما آنان را آزموديم چنان كه صاحبان آن بوستان را آزموديم». و فرموده او: «مرگ و زندگى را آفريد كه شما را بيازمايد تا كدام نيكوكارتريد». و فرموده او: «و آنگاه كه ابراهيم را پروردگارش به كلماتى آزمود». و فرموده او: «و اگر خدا مىخواست خود از كافران انتقام مىكشيد (و همه را بىزحمت جنگيدن شما هلاک مىكرد) ولى (چنين كرد) تا بعضى از شما را به بعضى ديگر بيازمايد». و هر چه در قرآن بهلفظ بلوا آمده، كه شرحش در آغاز داده شد، همه ب معنى آزمايش و امثال آن در قرآن بسيار است. و اينها اثبات آزمايش و بلوا است. بهواقع خداى عزّوجلّ مردم را بيهوده نيافريده و آنها را سر خود رها نكرده و حكمت خود را بازيچه نشان نداده و اين حقيقت را بدين گفته خود بيان فرموده كه: «آيا چنين پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريديم؟» پس اگر كسى بگويد: مگر خدا سرنوشت بندگان را نمىداند كه آنها را آزمايش مىكند؟ گوييم، چرا حتى پيش از آنكه كارى كنند مىداند چه خواهند كرد و اين بيان اوست كه فرمايد: «اگر بازگردانده مىشدند، بىشک به همانچه از آن نهى شده بودند، برمىگشتند»، (امّا) بهراستى، آنها را بيازمايد تا عدل خود را بدانها بنماياند، و آنان را جز با حجّت و پس از كار (بدى) كه كنند عذاب نفرمايد و از اين معنى چنين خبر داده است كه: «و اگر آنان را پيش از آن (آيات بيّنات) به عذابى نابود مىساختيم بىشک مىگفتند كه پروردگارا چرا پيامبرى بهسوى ما نفرستادى؟». و فرموده اوست: «و ما عذابى در كار نمىآوريم مگر آنكه پيش از آن پيامبرى برانگيخته باشيم». و فرموده اوست: «پيامبرانى را (فرستاد) كه مژدهدهندگان و بيمدهندگانند». پس آزمايش بهوسيله توانى است كه خدا به بنده خود داده است و اين است اعتقاد به (حالتى) ميان جبر و تفويض. و قرآن به همين گوياست و اخبار رسيده از امامان كه از خاندان پيامبر(ص) هستند بر همين جارى است.
پس اگر گويند: دليل اين گفته خدا و امثال آن چيست كه: «هر كه را خواهد هدايت كند و هر كه را خواهد گمراه سازد» (بهپاسخ چنين) گفته شود: روند تمام اين آيات بر دو معنى است: يكى اين كه به قصد آگاهساختن از قدرت اوست، يعنى بهراستى، او بر هدايت هر كه خواهد و گمراهكردن هر كه خواهد تواناست و هرگاه بهقدرت خود مردم را به يكى از اين دو راه مجبور سازد، چنانكه در اين نامه شرح داديم، پاداش كيفرى برايشان واجب نيايد، و معنى ديگر اين كه مقصود از هدايت آشناساختن (به راه حقّ) است، چون گفته او (كه فرمود): «يعنى (راه حق را) به آنها نشان داديم و خود كورى را بر رهيابى برگزيدند». و اگر آنها را بر رهيابى مجبور كرده بوديم، نمىتوانستند گمراه شوند. و چنين نيست كه اگر آيه متشابه (و مبهمى) بيايد اين آيه دليلى بر (خلاف) آيات استوار (و محكمى) گردد كه ما مأمور به اجراى آنها هستيم و از اينجاست كه (خداوند) فرمايد: «بخشى از آن محكمات است كه اساس كتاب است، و بخش ديگر متشابهات (و احتمالات بر خواننده مبهم) امّا كجدلان براى فتنهجويى و در طلب تأويل، پيگر متشابهات مىشوند، حال آنكه تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم كسى نداند... تا پايان آيه».
خداوند ما و شما را توفيق گفتار و كردار بدان چه دوست دارد و خشنود است ارزانى فرمايد و ما و شما را بهمنّت نهادن و فضل خويش از نافرمانیهايش دور دارد. و سپاس بسيار خداى را، چنان سپاسى كه شايسته اوست و خداوند بر محمد و خاندان پاک نهاد او درود فرستد و خدا ما را بس كه بهترين وكيل است.[۱۹]