خراسان بزرگ

از ويکی شيعه
پرش به: ناوبری، جستجو
نقشه خراسان بزرگ

خراسان در زمان ساسانیان و اوایل دوره اسلامی، اغلب به منطقه‌ای بسیار بزرگ اطلاق می‌شد که نه تنها استانهای فعلی خراسان در ایران، بلکه همه سرزمین‌های شرقی، از ری و کویر بزرگ تا افغانستان امروزی و حتی تا دره ایندوس علیا و سند یعنی پاکستان امروزی را نیز دربرمی گرفت. امروزه خراسان نام استانی در ایران است که از ۱۳۸۳ش به سه استان (خراسان رضوی، خراسان شمالی و خراسان جنوبی) تقسیم شده است.

محدوده

خراسان بزرگ، ناحیه‌ای تاریخی منطبق بر قسمت هایی از مشرق ایران، افغانستان، پاکستان، ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان و قرقیزستان و نیز نام استانی در ایران است که از ۱۳۸۳ش به سه استان (خراسان رضوی، خراسان شمالی و خراسان جنوبی) تقسیم شده است.

در زمان ساسانیان و اوایل دوره اسلامی، خراسان اغلب به منطقه‌ای بسیار بزرگ اطلاق می‌شد که نه تنها استان‌های فعلی خراسان در ایران، بلکه همهٔ سرزمین‌های شرقی، از ری و کویر بزرگ تا افغانستان امروزی و حتی تا درهٔ ایندوس علیا و سند یعنی پاکستان امروزی را نیز دربرمی گرفت. در برخی دوره‌ها، علاوه بر این مناطق، ماوراءالنهر و خوارزم یعنی بخشی از جمهوری‌های ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان و قرقیزستان نیز جزو خراسان بودند.

در زمان ساسانیان

خراسان در زمان ساسانیان یکی از چهار ولایت بزرگ قلمرو آنان بود که اسپهبدی از مرو بر آن حکومت می‌کرد. مرو معمولاً دورترین دژ حکومت ساسانی بود، اما سپاهیان ساسانی در هنگام پیشروی نظامی از آن فراتر می‌رفتند. به نوشته طبری، [۱] اردشیر بابکان تا گرگان، خوارزم و تخارستان لشکرکشی کرد. بسیاری از شاهزادگان محلی آن منطقه باج گزار ساسانیان بودند که بعدها به هنگام از بین رفتن حکومت گستردهٔ ساسانی براثر فتوحات مسلمانان، به درجات مختلفی از خودمختاری دست یافتند.

در دورهٔ ساسانی، خراسان به چهار قسمت یا ربع تقسیم می‌شد و چهار مرزبان داشت.[۲] هر ربع به نام کرسی آن معروف بود: نیشابور، مرو، هرات و بلخ[۳]

حاکمیت مسلمانان

حاکمیت مسلمانان بر خراسان، در اواخر قرن اول، با انتصاب حاکمانی همچون زیاد بن ابیه، مُهلَّب بن ابی صُفرة و قُتیبة بن مسلم تقویت شد. بسیاری از قبایل عرب، اعم از اعراب شمالی یا قیسی (مثل بکر و تمیم) و اعراب جنوبی یا یمنی (مانند اَزْد)، شروع به مهاجرت به نیشابور، طوس، مرو و هرات کرده و با ازدواج با زنان محلی ایرانی، روابط و منافع محلی پیدا کردند. تا ۱۱۲ ق. در خراسان چهل هزار مسلمان وجود داشت که بیشتر آنان عرب بودند. جنبهٔ منفی این روند صلح آمیز مهاجرت، انتقال کینه‌های قبیله‌ای عدنانی ـ قحطانی از شام و عراق به خراسان بود و انشعاب‌های حاصل از این جریان، باعث ضعف آخرین حاکمان اموی در هنگام روبه رویی با قدرت فزایندهٔ دعوت عباسیان گردید.

جنگ‌هایی از این دست بین خود اعراب، باعث تضعیف جایگاه آخرین حاکم اموی خراسان، نصربن سیار لیثی (حک: ۱۲۰ـ ۱۳۰)، در مبارزه با قدرت روزافزون نهضت ابومسلم خراسانی شد.

در دوران عباسیان

نهضت عباسی بسیاری از خراسانیان، چه عرب و چه ایرانی، را به جانب مغرب یعنی عراق، که نخستین خلفای عباسی در آنجا مستقر شدند، سوق داد. خانوادهٔ برمکی از بلخ، جزو خراسانیانی بودند که در این زمان به سمت مغرب رفتند. خالدبن برمک به دعوت عباسیان پیوسته بود و خلیفه سفاح منصب نظارت بر منابع مالی سپاه را به او پیشکش کرد و به این ترتیب، این کار مهم را برای مدتی کوتاه خاندان برمکی در دربار عباسیان برعهده گرفتند.[۴] بسیاری از نگهبانان و مقامات خراسانی (ابناءالدوله) در محله حربیه بغداد تا شمال این شهر مدوّر مقیم شدند و تعداد آنها زمانی رو به فزونی نهاد که مأمون پس از کشمکش با برادرش امین، بر سر تاج و تخت، به پیروزی رسید و در سال ۲۰۴، همراه با بسیاری از ملازمان خود، از مرو به بغداد رفت.

در دوران طاهریان

مأمون فرمانده سپاه خود، طاهربن حسین ذوالیمینین، را به عنوان حاکم خود در خراسان تعیین کرد و خاندان طاهری در آنجا حدود پنجاه سال با وفاداری به عباسیان خدمت کردند. طاهریان در مقام حاکم خراسان، محافظ قدرتمند اندیشه سنّی بودند و در برابر قیامها و شورشها جنگیدند.[۵] خراسان تحت حاکمیت طاهریان رونق یافت.

در دوران صفاریان

حکومت طاهری در خراسان را یعقوب لیث در ۲۵۹ موقع ورود به نیشابور، پایتخت طاهریان، سرنگون کرد. خراسان تا یک دهه بعد، به علت کشمکشهای صفاریان با رهبران نظامی محلی، بر سر تسلط بر خراسان، دچار آشفتگی بود تا اینکه امیر سامانی، اسماعیل بن احمد، در ۲۸۷ برادر یعقوب (عمروبن لیث) را شکست داد و خراسان یک قرن تحت حاکمیت سامانیان (ح ۲۶۱ـ۳۸۹) قرارگرفت.

در دوران سامانیان

با اینکه سامانیان همچون طاهریان، در اصل فرمان بر خلافت و نگاهبان سنّت در سرزمین خود بودند، ولی فاصله دور پایتخت آنها (بخارا) از بغداد به معنای فرمانروایی کردن ایشان همچون حاکمانی مستقل بود. خراسان همچنان مرکزی قدرتمند برای علوم کلامی و شرعی اهل سنّت به شمار می‌رفت.

در زمان غزنویان

بعد از سامانیان، غزنویان (قرنهای چهارم تا ششم) بر خراسان حکومت یافتند. ولایت خراسان از پایتخت آنها، غزنه در مشرق افغانستان، دور بود اما همین ولایت چون ثروت بسیاری داشت و مالیاتی می‌پرداخت که برای نیروی جنگی غزنویان لازم بود، ولایتی مهم محسوب می‌شد. هرچند سختگیری مالیاتی غزنویان موجب بیزاری عامه مردم خراسان از آنها شد و وقتی که در دهه سوم سده پنجم، گروههایی از ترکمانان به رهبری خاندان سلجوقی شروع به حمله به خراسان کردند و حمل و نقل تجاری را مختل ساختند، شهرهایی مثل نیشابور، مرو و هرات تمایل داشتند تا سلجوقیان را به مثابه شرّی کوچک‌تر، در مقایسه با مالیات گیران غزنوی، بپذیرند.

در زمان سلجوقیان

پیروزی سلجوقیان بر غزنویان برای همیشه به حاکمیت غزنویان در مغرب کوهستانهای مرکزی افغانستان پایان داد.[۶] با اینکه طغرل بیگ پایتخت خود را از نیشابور به سوی مغرب، یعنی ری و اصفهان، منتقل کرد و برادر خود، چغری بیگ، را مأمور اداره این سرزمین کرد، خراسان در دوره سلجوقیان به ولایتی مهم بدل شد.[۷]

خراسان در زمان حکومت آلپ ارسلان (۴۵۵ـ۴۶۵) و پسرش ملکشاه (۴۶۵ـ۴۸۵) از صلح و ثبات بهره‌مند بود اما طی چند دهه منازعه بین جانشینان ملکشاه، در پی هرج و مرجهایی که عیاران شبه نظامی در شهرها به راه‌انداختند و جنگهای فرقه‌ای بین حنفیان، شافعیان و کرّامیان و خشونتهای شیعیان اسماعیلی، از نظر سیاسی و اجتماعی دچار آشفتگی شد. در زمان سنجربن ملکشاه (حک: ۵۱۱ـ۵۵۲)، بار دیگر آرامش به خراسان بازگشت و حیات فرهنگی آن ادامه یافت. بسیاری از کارگزاران و مقامات لایق و کاردانِ سلاطین ترک اهل خراسان بودند که مهم‌ترین آنها خواجه نظام الملک طوسی، وزیر آلپ ارسلان و ملکشاه، بود. مدارس نیشابور، مرو، هرات و بلخ را خواجه نظام الملک تأسیس کرد.

در زمان خوارزمشاهیان

غُزها که احساس می‌کردند حکومت مرکزی سلجوقی آنها را به حاشیه رانده است، حکومت سلطان سنجر را سرنگون کردند. در دهه‌های بعد، بر اثر اعمال قدرت امیران غز و فرماندهان پیشین سلجوقی، مداخله قراخانیان ماوراءالنهر در امور و کشمکش خوارزمشاهیان با غوریان برای تصاحب خراسان، این ایالت دوره پرآشوبی را پشت سر گذاشت. به نظر می‌رسد، پیروزی خوارزمشاهیان در نخستین سالهای قرن هفتم با غلبه علاءالدین محمد خوارزمشاه بر نقاط بسیاری از ایران و آسیای مرکزی، درست زمانی بود که مغولان وارد جهان اسلام شدند.

در زمان ایلخانان

مغول‌ها در ۶۱۷ وارد خراسان شدند و جلال الدین خوارزمشاه (متوفی ۶۲۸) را بیرون کردند و شهرها و روستاهای آن را ویران و مردم را قتل عام کردند. حتی اگر ارقامی که مورخانی چون ابن اثیر[۸] و جوینی[۹] ذکر کرده‌اند (مثلا هفت صد هزار نفر برای شهر مرو و یک میلیون و سی صد هزار نفر برای کل ناحیه مرو) اغراق آمیز باشد، روشن است که خراسان از حملات مغولان بیشتر از حملات غزها تخریب و ویران شد.

نظام مالیاتی مغول بدون شک فشار سنگینی بر خراسان تحمیل کرد و به افول اقتصادی آن کمک نمود. مراکز ثقل اقتصادی در ایران نابود شده بود. ایلخانان مغول پایتخت خود را در شمال غربی ایران مستقر کردند و آذربایجان و جبال به پویاترین مراکز فرهنگی در این زمان تبدیل شدند. هرات تا اواخر قرن هشتم احیا نشد و در این زمان، تحت حکومت تیموریان، به مرکزی فعال از نظر فکری و هنری بدل شد.

در زمان تیموریان

مرگ ابوسعید، آخرین ایلخان با نفوذ در ۷۳۶، به سلسله‌های محلی امکان داد تا در دهه‌های پیش از ظهور تیموریان در ایران، در خراسان قیام کنند. کرتها که ریشه افغانی غوری داشتند، از ۶۴۳ در مشرق خراسان، به مرکزیت هرات، حکومت کردند و در حدود شصت سال بعد، در قرن هشتم، سربداران تبدیل به قدرتی محلی، با مرکزیت بیهق یا سبزوار، شده بودند که‌گاه تا دامغان در مغرب و نیشابور در مشرق نفوذ داشتند. هر دوی این قدرت‌ها پیش از تیمور از میان رفتند. تیمور سمرقند را پایتخت خود قرار داد، اما حاکمیت خراسان را به پسرش، شاهرخ، واگذار کرد که تا زمان مرگش (۸۵۰)، پنجاه سال در آنجا حکومت کرد. شهرهایی مثل مرو و هرات احیا شدند و خراسان در مجموع در عهد تیموریان، از ثبات سیاسی و شکوفایی کشاورزی و هنری متمتع گشت.

در زمان صفویان

در آغاز قرن نهم، در حالی که صفویان توانسته بودند بر بیشتر بخشهای ایران مسلط شوند، در خراسان همچنان کشمکشهایی با ازبکهای ماوراءالنهر، به رهبری شیبانیان، وجود داشت. در ۹۱۶، شاه اسماعیل توانست محمدخان شیبانی را به قتل رساند و خراسان را ضمیمه قلمرو صفوی نماید، [۱۰] اما صفویان نتوانستند تا بلخ پیشروی کنند و در ۹۲۲، شاه طهماسب اول آن را برای همیشه از دست داد.[۱۱] جنگ در این منطقه همچنان ادامه داشت و شهرهای مرزی مثل نَسا و مرو، میان صفویان و شیبانیها دست به دست می‌شدند.

در زمان افشاریان

در قرن دوازدهم، دوره اضمحلال صفویه و احیای قبیله نشینی و حملات افغانها، مشهد پایتخت نادرشاه افشار شد، در حالی که پایگاه نظامی او، قلات/کلات نادری، نزدیک مشهد قرار داشت. پس از مرگ نادر در ۱۱۶۰، خراسان از مغرب تا نیشابور به دست فرمانده افغان، احمد شاه دُرّانی، افتاد که دغدغه اصلی‌اش افغانستان و هند بود و بنابراین خراسان را به عنوان منطقه تحت الحمایه خود، به حاکمان دست نشانده افشاری، به ویژه نوه نادر واگذار کرد.

در زمان قاجاریه

در ۱۲۱۰، آغامحمدخان قاجار مشهد را بدون جنگ گرفت و به حاکمیت شاهرخ افشار پایان بخشید.

اشغال آسیای مرکزی به وسیله روس ها

خراسان کاملا در دست حکومت مرکزی قاجار که در تهران مستقر بود، قرار داشت، اما تقریبآ نزدیک به یک قرن، زندگی مردم (حداقل در مرزهای شمالی خراسان) با غارتگریها و یورشهای ازبکها و ترکمنهای یموت و گوکلان ـ که از کشاورزی و تجارت جلوگیری می‌کردند ـ تهدید می‌شد. این کشمکشها، تنها با اشغال آسیای مرکزی از جانب روسها پایان پذیرفت.

بخش شمالی خراسان (مرو، سمرقند، بخارا و خوارزم) نیز در دوران قاجاریه مورد تهاجم روسها و ترکمن‌ها قرار گرفته و در سال ۱۲۹۹ هجری قمری، بوسیله عهدنامه آخال میان ایران و روسیه، که رود اترک را مرز ایران قرار می‌داد، از بدنه فلات ایران جدا گردید.

قدرت بلامنازع روسها، ایرانیان را مجبور کرد که در ۱۳۰۱ از تسلط بر مرو دست بردارند و این در حالی بود که مناسبات با افغانستان همچنان بر سر تصاحب هرات که محل منازعه بود، در وضع بدی قرار داشت.

جدا شدن افغانستان از ایران

استان خراسان.png

هرات تحت حکومت فرمانده افغان، یارمحمد، در برابر محاصره طولانی سپاه محمدشاه در سالهای ۱۲۵۳ و ۱۲۵۴ مقاومت کرد و بار دیگر در ۱۲۷۲ و ۱۲۷۳، به دنبال تصرف موقت هرات در عهد ناصرالدین شاه، جنگ کوتاهی بین ایران و انگلیس رخ داد. براساس معاهده پاریس که به این منازعه پایان داد، ایران از ادعاهای خود درباره هرات و دیگر مناطق افغانستان دست کشید و پس از آن، تلاشهای ایران برای تصاحب این نواحی شرقی خراسان یا غربی افغانستان متوقف شد، هرچند کشمکشها در مرزهای ایران و افغانستان در خراسان و سیستان تا اوایل قرن چهاردهم همچنان ادامه داشت.

تشکیل استان خراسان

مرکزیت اداری استان خراسان از ۱۳۱۶ تا ۱۳۸۳ شهر مشهد بود و پس از آن، استان خراسان به سه استان خراسان رضوی، خراسان شمالی و خراسان جنوبی تقسیم شد.

پانویس

  1. سلسله ۲، ص۸۱۹
  2. ر.ک:ابن خرداذبه، ص۱۸؛ لسترنج، ص۳۸۲
  3. ر.ک:اصطخری، ص۲۵۳ـ۲۵۴؛ ابن حوقل، ص۳۱۰؛ مقدسی، ص۲۹۴ـ۲۹۵؛ حمداللّه مستوفی، ص۱۴۷، ۱۵۱، ۱۵۵ـ۱۵۶
  4. ر.ک:ذهبی، ج۷، ص۲۲۸ـ۲۲۹
  5. ر.ک:صدیقی، ص۵۴ـ ۵۵، ۲۹۴ـ۳۸۹
  6. ر.ک:باسورث، ۱۹۶۳، بخش ۲ـ۳
  7. ابن اثیر، ج۹، ص۵۶۲ـ۵۶۳، ج۱۰، ص۶
  8. ابن اثیر، ج۱۲، ص۳۹۳
  9. جوینی، ج۱، ص۱۰۳
  10. روملو، ج۲، ص۱۰۵۰ـ۱۰۵۴
  11. روملو، ج۲، ص۱۱۰۳

منابع

  • ابن اثیر.
  • ابن اعثم کوفی، کتاب الفتوح، چاپ علی شیری، بیروت ۱۴۱۱/۱۹۹۱.
  • ابن حوقل.
  • ابن خرداذبه.
  • ابن سعد (بیروت).
  • اسماعیل بن علی ابوالفداء، کتاب تقویم البلدان، چاپ رنو و دسلان، پاریس ۱۸۴۰.
  • وزارت کشور. معاونت سیاسی. دفتر تقسیمات کشوری، نشریه عناصر و واحدهای تقسیمات کشوری ]تا پایان آبان ۱۳۸۴[، تهران ۱۳۸۴ش.
  • بلاذری (بیروت).
  • جوینی.
  • حافظ ابرو، تاریخ حافظ ابرو، ج۲، چاپ کراولسکی، ویسبادن ۱۹۸۲.
  • حدودالعالم؛ حمداللّه مستوفی، نزهة القلوب؛ خلیفة بن خیاط، تاریخ خلیفة بن خیاط، روایة بقی بن خالد، مخلد، چاپ سهیل زکار، بیروت ۱۴۱۴/۱۹۹۳.
  • احمدبن داوود دینوری، الاخبارالطِّوال، چاپ عبدالمنعم عامر، قاهره ۱۹۶۰، چاپ افست قم ۱۳۶۸ش.
  • ذهبی.
  • حسن روملو، احسن التواریخ، چاپ عبدالحسین نوائی، تهران ۱۳۸۴ش.
  • طبری.
  • تاریخ (لیدن).
  • عبدالحی بن ضحاک گردیزی، زین الاخبار، چاپ عبدالحی حبیبی، چاپ افست تهران ۱۳۴۷ش.
  • مسعودی، التنبیه.
  • مسعودی، مروج (بیروت).
  • مقدسی؛ یاقوت حموی.
  • یعقوبی، البلدان.
  • یعقوبی، تاریخ.
  • Clifford Edmund Bosworth, The Ghaznavids: their empire in Afghanistan and eastern Iran: 944-1040, Edinburgh 1963.
  • "The Tahirids and Arabic culture", Journal of semitic studies, vol. 14, no.1 (1969).
  • Edward Granville Browne, A literary history of Persia, vol.1, London 1902.
  • Elton L. Daniel, The political and social history of khurasan under Abbasid rule 747-820, Minneapolis 1979.
  • Richard N. Frye, "Development of Persian literature under the Samanids and Qarakhanids", in Yadname-ye Jan Rypka, Prague: Academia, 1967.
  • H. A. R. Gibb, The Arab conquests in Central Asia, London 1923.
  • Henri Lammens, "Le califat de Yazid Ier", Melanges de la Faculte orientale de l'Universite St. Joseph de Beyrouth, 6(1913).
  • Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate, Cambridge 1930; Joseph Marquart, Eransahr nach der Geographie des Ps. Moses Xorenac'i, Berlin 1901.
  • Charles Melville, "Persian local histories: views from the wings", Iranian studies, vol.33, no.l-2 (winter-spring 2000).
  • David Morgan, Medieval Persia: 1040-1797, London 1988.
  • Daniel Pipes, Slave soldiers and Islam: the genesis of a military system, New Haven 1981.
  • Jan Rypka, History of Iranian literature, ed, karl Jahn, Dordrecht 1968.
  • Gholam Hossein Sadighi, Les mouvements religieux iraniens au IIe et au IIIe siecle de l'hegire, Paris 1938.
  • Roger Mervyn Savory, Iran under the Safavids, Cambridge 1980.
  • Mohammad Abd al-Hayy Shaban, The ،Abbasid revolution, Cambridge 1979;
  • idem, Islamic history : a new interpretation, vol.1, Cambridge 1976.
  • idem, "Khurasan at the time of the Arab conquest", in Iran and Islam: in memory of the late Vladimir Minorsky, ed. C. E. Bosworth, Edinburgh : Edinburg University Press, 1971.
  • Moshe Sharon, Black Banners from the East, Jerusalem 1983-1990.
  • Bertold Spuler, Die Mongolen in Iran, Leiden 1985; idem, Iran in fruh-islamischer Zeit, Wiesbaden 1952.
  • Percy Molesworth Sykes, Ahistory of Persia, London 1958.
  • Julius Wellhausen, Das arabische Reich und sein Sturz, Berlin 1960.

پیوند به بیرون