پرش به محتوا

احمد الحسن: تفاوت میان نسخه‌ها

از ویکی شیعه
imported>Sama
بدون خلاصۀ ویرایش
imported>Sama
بدون خلاصۀ ویرایش
خط ۱۶: خط ۱۶:


*تحقیقات جدید: در تحقیقات جدید دربارهٔ سرزمین‌های مرکزی و شرقی خلافت نیز، حوادث این روزگار و شخص ابومسلم نقطهٔ عطف سزاواری شمرده شده و پژوهش‌های جداگانه‌ای در این باب-حتی شخصیت اسطوره‌ای او در ابومسلم‌نامه‌ها-صورت گرفته است. مهم‌ترین تألیف به زبان فارسی در این باب کتاب ابومسلم سردار خراسان، از آنِ غلامحسین یوسفی است.
*تحقیقات جدید: در تحقیقات جدید دربارهٔ سرزمین‌های مرکزی و شرقی خلافت نیز، حوادث این روزگار و شخص ابومسلم نقطهٔ عطف سزاواری شمرده شده و پژوهش‌های جداگانه‌ای در این باب-حتی شخصیت اسطوره‌ای او در ابومسلم‌نامه‌ها-صورت گرفته است. مهم‌ترین تألیف به زبان فارسی در این باب کتاب ابومسلم سردار خراسان، از آنِ غلامحسین یوسفی است.
{{سوره بقره بخش اول}}
 
{{سوره بقره بخش دوم}}
{{سوره بقره بخش دوم}}



نسخهٔ ‏۱۱ نوامبر ۲۰۱۸، ساعت ۱۱:۴۱

اَبوُمُسْلِمِ خُراسانی(ز ح ۱۰۰-مقـ ۱۳۷ ق/۷۱۸-۷۵۴ م</ref>، سردار پرآوازهٔ ایرانی،

آغاز کار او تا خلافت عباسیان

روایات دربارهٔ ابومسلم متفاوت است. گاهی او را بسیار ستوده‌اند و از او قهرمانی افسانه‌ای ساخته‌اند و گاه در ابهام زندگی‌اش پوشانده شده است. بخشی از ابهام و تحریف و شایعات زندگی ابومسلم متوجه عباسیان است. همچنین اوضاع ناروشن و پیچیده سیاسی و اجتماعی دوران ابومسلم چه در خراسان و چه در قیام عباسی و میزان نقش او در این قیام به ابهام زندگی او افزوده است. منابع در ذکر حوادث آن سال‌ها، به زندگی، خاستگاه، رابطه ابومسلم با داعیان خراسان و عراق اشاره‌کرده‌اند؛ اما این روایات مختلف و گاه متضاد است و داوری دربارهٔ درستی آن‌ها دشوار است. زندگی ابومسلم با دعوت ضداموی آمیخته است. نهضت ضداموی پنهان، پیچیده و راز‌الود بود و جز آگاهی‌های پراکنده دستکاری‌شده چیزی در دست نیست. میان اهداف و شیوه‌های داعیان مثلاً‌ داعیان خراسان و داعیان عراق همسویی کامل نبود و ازین‌رو برخی فعالیت‌ها را از یکدیگر پنهان می‌کردند.

مآخذ زندگی ابومسلم

  • اخبار ابی‌مسلم الخراسانی صاحب الدعوهٔ: ابوعبدالله مرزبانی

این کتاب را در بیش از ۱۰۰ برگ گردآورد. [۱]این کتاب اینک در دسترس نیست.

  • روایت حمزهٔ بن طلحهٔ سلمی: دربارهٔ آغاز کار و زندگی ابومسلم است که مداینی هم آن را آورده[۲]و شهرت داشته است[۳]. بخشی از این روایت از بازماندگان ابومسلم روایت شده و بنابراین حائز اهمیت بسیار است.
  • گزارش‌های مداینی: مهم‌ترین اخباری که اینک از زندگی ابومسلم و فعالیت‌های او و حوادث خراسان به طور کلی در دست است، گزارش‌های مداینی است که طبری غالب آن‌ها را در کتاب خود آورده است[۴].
  • مورخان مهم دیگری چون هشام کلبی[۵]و محمد بن موسی خوارزمی

[۶]-نکاتی از سرگذشت ابومسلم آورده‌اند[۷]،

  • روایات ابوخطاب: طبری معمولاً اخبار آن را در برابر روایات مداینی گزارش کرده و گاه حاوی نکات ارزشمندتری است.[۸]
  • گاه برخی از کسانی که دربارهٔ آغاز کار ابومسلم نکته‌ای گفته‌اند، از مردمان نزدیک به عصر او بودند. مثلاً یک روایت دربارهٔ روابط ابومسلم با آل معقل، به یکی از بازماندگان ایشان می‌رسد[۹]. روایت دیگری به یکی از نوادگان ابراهیم امام[۱۰]و نیز روایت دیگری به یکی از فرزندان قحطبهٔ طائی[۱۱]منسوب است. سند برخی روایات مبهم است و تنها از «آگاهان به امر دولت» نقل شده است[۱۲].
  • ابومسلم‌نامه‌ها: ابومسلم‌نامه‌ها چهرهٔ قهرمانانهٔ ابومسلم را نزد مردم ایران و فرهنگ عامّه به گونهٔ جذابی ترسیم کرده‌اند و گاه اخبار این گونه آثار به متون تاریخی هم راه یافته است[۱۳].
  • تحقیقات جدید: در تحقیقات جدید دربارهٔ سرزمین‌های مرکزی و شرقی خلافت نیز، حوادث این روزگار و شخص ابومسلم نقطهٔ عطف سزاواری شمرده شده و پژوهش‌های جداگانه‌ای در این باب-حتی شخصیت اسطوره‌ای او در ابومسلم‌نامه‌ها-صورت گرفته است. مهم‌ترین تألیف به زبان فارسی در این باب کتاب ابومسلم سردار خراسان، از آنِ غلامحسین یوسفی است.


مشخصات ابومسلم

نام ابومسلم

دربارهٔ نام ابومسلم در منابع تاریخی اختلاف است:

  • ابومسلم عبدالرحمن بن مسلم؛ پیش از رفتن به خراسان-نزد ابراهیم امام آمد، ابراهیم بنا بر احتیاط لازم دید تا او نام و کنیهٔ خود را به ابومسلم، عبدالرحمن بن مسلم تغییر دهد [۱۵].
ابراهیم امام در نامه‌ای که برای داعیان نوشت، ابومسلم را به همین نام نسب معرفی کرد[۱۶]. با اینهمه در پاره‌ای از نسب‌نامه‌ها، ابومسلم را عبدالرحمن بن عثمان هم نامیده‌اند[۱۷].در برخی مآخذ آورده‌اند که به او گفت؛ «نام خود را تغییر ده، چه این امر (دعوت) بر ما راست نمی‌آید، مگر با تغییر نام تو…»[۱۸]. می‌توان از این گفته دریافت که نام او نامی ایرانی بوده و به خاطر فرار از اتهام ایرانیگرایی قیام، تغییر یافته است.
همچنین نقل شده است او نام و کنیه آموزگارش را برای خود انتخاب کرده است.[۱۹] ابومسلم هم یک جا در صدر نامه‌ای به منصور، خود را عبدالرحمن ابن مسلم معرفی کرده است.[۲۰]
در روایتی منقول از اعمش که به امیرالمؤمنین علی(ع) می‌رسد، در گرماگرم جنگ صفین، از ابومسلم-با تصریح به همین کنیه-به عنوان «مردی که شامیان را بکشد و ملک بنی‌امیه بستاند» خبر داده شده است[۲۱]. همچنین بنابر یک روایت که نظر مساعد امام صادق (ع) نسبت به ابومسلم از آن برمی‌آید، او را نزد آن حضرت با نام عبدالرحمن معرفی کرده‌اند[۲۲].
  • ابواسحاق ابراهیم بن حیکان[۲۳][۲۴] دربرخی منابع نام پدرش عثمان ذکر شده است.[۲۵]
  • ابراهیم بن عثمان بن یسار[۲۶]
  • بهزادان[۲۷]بن بنداد هرمز[۲۸] در این نقل، پدر ابومسلم پس از اسلام‌آوردن، نامش را به عثمان تغییر داده است. در یک روایت دیگر نام جد او را شنفیر روز[۲۹]آورده‌اند[۳۰]. در برخی از این تبارنامه‌ها، نسب ابومسلم یکباره پس از نام نیایش، به شیدوش(=شیدوخش)فرزند گودرز می‌رسد که از فرزندان بزرگمهر شمرده شده‌اند[۳۱].

مجهول ماندن نسب و نژاد ابومسلم در سالهای نخست دعوت، جزء سیاست‌های کلی خود او و عباسیان بود. این کار چند سود داشت: نخست آنکه نشانهٔ اخلاص او در کار دعوت در آشفته روزگار خراسان و کشاکش‌های عربان بود؛ دیگر آنکه در موقع لزوم می‌توانست نسبت به قبیله‌های گوناگون آزادانه اظهار دوستی و اتحاد کند؛ سوم اینکه، عباسیان می‌خواستند پس از قرارگرفتن بر اریکهٔ قدرت و تسلط بر اوضاع تا حد ممکن نقش دیگران را در جنبش بی‌اهمیت جلوه دهند و حداکثر آنان را مزدوران خویش بنمایانند.

نسب

پدر ابومسلم در بسیاری از روایات، یکی از موالی به شمار آمده و نام‌هایی گوناگونی برای او ذکر شده است. در روایتی نیای مادری ابومسلم را سرپرست ابومسلم معرفی می‌کند. پس پدر ابومسلم، احتمالاً بسیار زود-پیش یا اندکی پس از تولد او-در گذشته بوده است و این با آن گفتهٔ ابومسلم موافق است که «پدرم در جایی جز موطن خویش از میان رفت»[۳۲]. این نکته همچنین نشان می‌دهد که ابومسلم از سرنوشت پدر خویش آگاه بود. در روایتی منقول از آل معقل، پدر ابومسلم از پیش با ادریس بن معقل آشنا بوده و بعد برای جنگ به مرز رفته و همانجا درگذشته است[۳۳].

جای دیگر او را مردی از یمن معرفی کرده‌اند از قبیلهٔ مِزْحَجْ[۳۴]و یا آنکه پدرش اساساً کس دیگری بود، به نام عُمیر بن بُطین عجلی[۳۵]

  • نسب عربی: در برخی روایات ابومسلم را عرب دانسته‌اند. در نقلی ابومسلم خود را به قبیله بنی‌مراد نسبت می‌‌داد.[۳۶] در روایتی شایع این ادعا به ابومسلم نسبت داده شده است که از نسل سلیط بن عبدالله بن عباس است. سلیط فرزند یکی از کنیزان عبدالله بن عباس بود.[۳۷] گفته شده است به تحریک امویان، ادعا کرد برادر علی بن عبدالله بن عباس است.[۳۸] ولید بن عبدالملک حکم به صحیح النسب بودن او داد. عباسیان این را نپذیرفتند و سلیط را در باغی کشتند.
نسب‌شناسان فرزندی را به سلیط نسبت نداده‌اند. منشأ این روایت گفتگوی ابومسلم و منصور بوده که خلیفه این انتساب را گناهی بر او شمرده است.[۳۹] و به مآخذ راه یافته است.[۴۰] ممکن است این انتساب، دستاویزی برای حذف ابومسلم از سوی عباسیان بوده باشد.[۴۱].
  • بنده آل معقل:در روایت‌های بسیاری آغاز زندگی ابومسلم را با آل معقل عجلی پیوند می‌دهد. پدر ابومسلم بنده و مولای آل معقل و مادرش کنیزی دانسته‌شده‌است که دقیقاً روشن نیست از چه کسی باردار شده است و خود ابومسلم در خانهٔ ادریس بن معقل و عیسی بن معقل در اصفهان به دنیا آمده و تا هنگام رفتن به کوفه و پیوستن به شبکهٔ دعوت، غلام ایشان بوده است. منصور هم در آخرین گفت و گوی خویش با ابومسلم، او را بندهٔ عیسی بن معقل خوانده و تحقیر کرده است[۴۲]
  • مجهول النسب: در برخی نقل‌ها او مجمهول النسب خوانده شده است.[۴۳] در یک روایت دیگر که باز شامل پیشگویی‌هایی دربارهٔ جنبش ضداموی و «رایات سود»است، از او به عنوان مرد «مجهول النسب» یاد شده است[۴۴]. همچنین یکی از سرداران ابومسلم، او را لقیط (مجهول النسب، بچه سرراهی) خطاب کرده است[۴۵]
افزون بر این‌ها، مجموعه روایاتی هست که در آن‌ها ابومسلم به سختی تحقیر شده است بر پایهٔ یک روایت کهن، در سخنی منسوب به پیامبر(ص)مراد از «لُکع بن لُکع» را ابومسلم دانسته‌اند[۴۶]که مقصود از واژهٔ لکع، می‌تواند بندهٔ ناکس و گول و نادان به طور مطلق باشد[۴۷].

زادگاه

زادگاه ابومسلم را اصفهان دانسته اند. روایتی ابومسلم را از خانوادهٔ دهقان‌های اصفهان معرفی می‌کند[۴۸]. بنابر یک روایت مهم دیگر، پدر و خانوادهٔ ابومسلم در اصفهان، در قریه‌ای که از آنِ مردی خزاعی بود، ساکن بودند و او در ستاندن خراج از ایشان سخت‌گیری می‌کرد، پس از نزد او گریخته و به ادریس بن معقل عجلی که او نیز از زمین‌داران آن منطقه بود، پناه بردند[۴۹]. در ترجمهٔ محدثان و علمای اصفهان، نامی و حدیثی از ابومسلم آورده شده است[۵۰]. بعدها نیز که نویسندگان اصفهانی در ویژگی‌های این شهر کتاب می‌نوشتند، نام نسب غالباً ایرانی ابومسلم را می‌آورده‌اند[۵۱] و از خود او نقل کرده اندکه می‌گفت: من و سلمان در نسب به هم می‌رسیم.[۵۲] از دیگر نکات مهم در پیوندی که بعدها ابومسلم با مردم اصفهان یافته، اینکه محمد بن احمد مقدسی گفته است که رایج‌ترین کنیه در اصفهان ابومسلم بوده است.[۵۳] ابونعیم از ۱۲محدث اصفهانی در سدهٔ ۴ یاد می‌کند که نام عبدالرحمان و کنیهٔ ابومسلم داشته‌اند[۵۴].

جز این‌ها، زادگاه ابومسلم و یا پدرش را شهرهای بوشنج[پوشنگ][۵۵]یا خُطَرنیه[۵۶]نیز دانسته‌اند.

در یک روایت گفته شده که ابومسلم به هنگام ورود به خدمت محمد بن علی و سپس آمدنش با ابوموسی به کوفه، ۲۰ ساله بوده است[۵۷]. با توجه به تاریخ درگذشت محمد بن علی[۵۸]، می‌توان تولد ابومسلم را بین سالهای ۱۰۰ تا ۱۰۵ ق تعیین کرد و در برخی مأخذ سال تولد او صریحاً ۱۰۰ ق ذکر شده است[۵۹].

آشنایی با ابوموسی سراج و ورود به کوفه

آشنایی ابوموسی با عباسیان، از طریق ابوموسی سراج بود.[۶۰] ابوموسی از نخستین هواداران آل عباس و از بزرگان داعیان بنی‌عباس بود. نقل‌های گوناگونی دربارهٔ این آشنایی گفته شده است. طبق برخی نقل‌ها ابوموسی به اصفهان سفر می‌کرده [۶۱] و با پدر ابومسلم آشنا بوده و ابومسلم را در ۷سالگی به کوفه آورده است.[۶۲] در یک روایت گفته شده که ابومسلم به هنگام ورود به خدمت محمد بن علی و سپس آمدنش با ابوموسی به کوفه، ۲۰ ساله بوده است.[۶۳] طبق روایتی دیگر ابومسلم غلام آل معقل بوده و به واسطه آل معقل با ابوموسی آشنا شده است.[۶۴] ابومسلم -به عنوان غلام آل معقل- واسطهٔ محبوسان بنی‌عباس و افرادی چون ابوموسی سراج بوده است و بدین صورت به نزد ابراهیم امام راه یافت.[۶۵] احتمالاً‌ این وقایع بین سال‌های ۱۱۵ تا ۱۲۰ق در زمان حکمرانی خالد بر عراق رخ داده است.


ارتباط با شیعیان کوفه

روایات نادری است که از ارتباط ابومسلم با قیام مغیرة بن سعید در سال ۱۱۹ق خبر داده‌اند. ابومسلم از یاران مالک بن اعین جهنی بود و مالک، از شیعیان نزدیک به حضرت صادق (ع)به شمار می‌رفت و گویا با جنبش مغیره مرتبط بود.[۶۶] قیام مغیره شکست خورد. مالک گریخت. ابومسلم در زمان قدرت گفته بود اگر مالک را بیابم، به دلیل اینکه خود را جدا از مغیره دانست، می‌کشم.[۶۷]

از ابومسلم در سال‌های ۱۲۰ تا ۱۲۴ق خبری نیست. محتمل است فعالیت اقتصادی می‌کرده است. [۶۸] در این سالها پس از مرگ محمد بن‌علی، ابراهیم امام جانشین او شد و دعوت به تأخیر افتاد.

در حدود ۱۲۵ق، در زمان ولایت یوسف بن عمر، بکیر بن ماهان و ابوسلمه خلال، زندانی شدند. ابومسلم در این زمان به عنوان بنده‌ای میان بکیر بن ماهان و دامادش ابوسلمهٔ خلال و ابراهیم امام دست به دست می‌شده است.[۶۹]. گفته‌اند در همین زندان یکی از آل معقل هم در حبس بود و ابومسلم خدمت او می‌کرد و بکیر چنین وانمود که ابومسلم را از آل معقل خریده است[۷۰]. روایت دیگری مبنی بر آنکه ابومسلم در زندان با بکیر آشنا شد[۷۱]، این گزارش را تأیید می‌کند.

بکیر در ۱۲۶ق مُرد و ابوسلمهٔ خلال رهبر داعیان شد.[۷۲]. بکیر به ابوسلمه وصیت کرده بود تا «رایات سود» را به خراسان ببرد و میان هواداران بپراکند[۷۳]. ابوسلمه به خراسان رفت و ابومسلم را با خود برد و او را به مناطق مختلف می‌فرستاد.[۷۴] گفته شده است ابوسلمه، ابومسلم را از آل‌معقل خرید و به عنوان خادم به خراسان برد.[۷۵] داعیان سعی در پنهان‌کاری داشتند. ابومسلم مدتی در دکان ابوسلمه کار می‌کرد.[۷۶] وی میان سران دعوت به عنوان غلام دست به دست می‌شده و نام‌های متعدد داشته است. گزارش‌هایی از فرستاده‌شدن ابومسلم در زمان محمد بن علی به خراسان آمده است [۷۷] که احتمالاً نادرست است و با حوادث بعد خلط شده است.

در ۱۲۷ق ابوسلمه و ابومسلم به کوفه بازگشتند. در آن هنگام ضحاک بن قیس خارجی حاکم کوفه بود.[۷۸] پس از مدتی در شراة نزد ابراهیم امام رفتند. ابراهیم هوشمندی ابومسلم را ستود و ابوسلمه، او را به ابراهیم واگذارد.[۷۹]. ابومسلم حدود دو سال در خدمت ابراهیم بود.[۸۰]. ابراهیم از ابومسلم خواست تا نام و کنیه‌اش را تغییر دهد.[۸۱] برخی گزارش‌ها از دیدارهای پیشین ابومسلم و ابراهیم امام نیز خبر داده‌اند.[۸۲]

رفتن به خراسان

گزارش‌ها دربارهٔ رفتن ابومسلم به خراسان گوناگون است. در ۱۲۵ق گروهی از داعیان خراسان به نزد ابراهیم در مکه آمدند.[۸۳] ابوسلمه از کوفه تا مکه همراه‌شان بود[۸۴]. در این گزارش نامی از سلیمان بن کثیر نیست. در گزارشی دیگر، از سلیمان نام برده شده و گفته شده ابومسلم تا مکه همراه ایشان بوده و برای نخستین بار ابراهیم را آنجا دیده است.[۸۵]

ابراهیم در ۱۲۹ق به تقاضای داعیان، ابومسلم را به خراسان فرستاد [۸۶]. در آن هنگام نزاع میان عرب‌ها گسترده شده بود. نقل است ابراهیم پیش از عزیمت ابومسلم به او گفت:

ای عبدالرحمان، تو از ما اهل بیت هستی[۸۷]و با یمانیان نیکو رفتار کند و با ایشان باشد، چه قیام جز به یاری آنان به جایی نرسد، اما به ربیعه بدگمان باشد و در کار مضریان نیکو بنگرد که ایشان دشمنان خانگی هستند و هر که را از آنان که دربارهٔ او بدگمان است، بکشد و اگر توانست در خراسان یک تن عرب زبان برجای نگذارد و حتی از کشتن بچه‌ای که دربارهٔ او بدگمان است، درنگذرد و دیگر آنکه با سلیمان بن کثیر مخالفتی نکند [۸۸].

در صحت این وصیت بویژه در کلمات عرب‌ستیزانه‌اش با توجه به حضور عرب‌ها در میان داعیان تردید شده است[۸۹] از سوی دیگر، گفته شده است که امویان نامه‌هایی از ابراهیم یافتند که این توصیه‌ها را داشت و به همین دلیل او را کشتند.[۹۰] و همین سخنان را ابومسلم تکرار کرد.[۹۱]


رفت و آمد ابومسلم به خراسان و نخستین دیدار او با داعیان در مآخذ به گونهٔ آشفته‌ای نقل شده است. در واقع ابومسلم در ۱۲۹ ق/۷۴۷ م به خراسان رفت و در خانهٔ یکی از داعیان به نام ابوالنجم-که ابراهیم دختر او را به عقد ابومسلم درآورده بود[۹۲]-فرود آمد. سفیدنج از توابع مرو که جایگاه خزاعیان بود[۹۳]، گرد آمدند، ابومسلم، نامهٔ ابراهیم را به ایشان نشان داد. ابومنصور نامی از داعیان که مأمور گشودن و خواندن نامه‌های ابراهیم و پاسخ به او بود، نامهٔ ابراهیم را بر یاران خواند، سلیمان بن کثیر چنان خشمناک شد که ابومسلم را دشنام گفت و به ابومنصور دستور داد تا آنچه را که گفته برای ابراهیم بنویسد. گرچه دیگر داعیان لب به سرزنش سلیمان گشودند، اما او دواتی به سوی ابومسلم پرتاب کرد، چنانکه از گونهٔ ابومسلم خود روان شد و سپس داعیان متفرق شدند[۹۴]. پس از این ماجرا ظاهراً ابومسلم خواست که به سوی ابراهیم بازگردد، اما یکی از داعیان به نام ابوداوود خالد بن ابراهیم، نقبا را گردآورد و ایشان را به سبب مخالفت با ابراهیم و بدرفتاری با ابومسلم سخت سرزنش کرد. پس داعیان کسانی را گسیل کردند و ابومسلم را از میانهٔ راه[۹۵]بازگرداندند[۹۶]. موضوع دیگری نیز موجب موفقیت ابومسلم در این مرحله شد و آن اینکه داعیان چندان از سلیمان بن کثیر-که ظاهراً بسیار مستبدانه عمل می‌کرد-ناخشنود بودند که اینک، با ریاست ابومسلم، از کاسته شدن ابهت سلیمان، استقبال می‌کردند[۹۷]. طبری[۹۸]به نقل از مداینی سبب بازگشتن ابومسلم از خراسان را وصول نامه‌ای از ابراهیم دانسته است که دستور داده بود به سوی او حرکت کند[۹۹]، اما درستی این روایت با توجه به آنچه دربارهٔ فرستادن ابومسلم به خراسان گفته‌اند، محل تردید تواند بود. افزون بر آن آورده‌اند که ابومسلم در هیأت بازرگانان و به انگیزهٔ حج راه می‌سپرد که در حدود نسا نامه‌ای از ابراهیم به او رسید، اما او به راه ادامه داد تا در قومس نامهٔ دیگری از ابراهیم دریافت کرد که در ضمن فرستادن درفشی معروف به «رایت نصر» به او دستور داده بود، از هر جا که هست به خراسان بازگردد و قحطبه را به سوی او بفرستد تا در موسم حج با یکدیگر ملاقات کنند و نامه‌ای به همین وسیله برای سلیمان بن کثیر فرستاده بود[۱۰۰]. رسیدن این نامه‌ها و بازگشت ابومسلم به خراسان تا حدودی اسرارآمیز باقی مانده است. در واقع ابراهیم یک نامه بیشتر نفرستاده بود که آن هم به سبب آنکه آورندگانش دستگیر شدند، دیر به دست ابومسلم رسید. نامه مشتمل بر هر دستوری که بود، ابومسلم نمی‌توانست با وضع پیش آمده به خراسان بازگردد، بنابر این به راه ادامه داد تا چنانکه دیدیم داعیان او را از میانهٔ راه بازگرداندند و هیچ بعید نیست که نامهٔ دوم و نامه به سلیمان بن کثیر در همین هنگام به دست او رسیده باشد. طبری[۱۰۱]در وقایع سال ۱۲۸ ق، از اینکه داعیان، ابومسلم را نپذیرفتند، سخن رانده است و به گفتهٔ همو ابراهیم درملاقات سران دعوت در مکه با وی که در ۱۲۹ ق روی داد، در این باب چنین گفت که ریاست دعوت را پیش‌تر به سلیمان ابن کثیر و ابراهیم بن سلمه نیز پیشنهاد کرده بود، ولی آنان نپذیرفته بودند، او نیز ابومسلم را گسیل کرد. سرانجام دوباره بر اطاعت داعیان از او تأکید ورزید[۱۰۲]. ابومسلم به خراسان بازگشت و براساس روایت ابوالخطاب[۱۰۳]در سه‌شنبه ۹ شعبان ۱۲۹ به قریهٔ فنین-در اطراف مرو که قریهٔ ابوداوود مذکور بود-وارد شد و آنجا منزل کرد و چند تن از داعیان را برای اعلام آمادگی هواداران، به طخارستان، مرورود و خوارزم گسیل کرد. خود او هم در اوایل رمضان همان سال با نامه‌ای که ابراهیم برای سلیمان نوشته بود، وارد قریهٔ سفیدنج شد و نامهٔ خود را نیز برای او خواند که در آن آمده بود اگر سلیمان مسئولیت اظهار دعوت را می‌پذیرد، از او اطاعت کند و اگر نه در هیچ کاری با سلیمان مخالفت نکند. این بار سلیمان نرمخویی کرد و ابومسلم نیز به او قول اطاعت و همکاری داد. آنگاه ابومسلم کسانی به اطراف فرستاد تا همه را به آمادگی برای آشکار شدن دعوت در محرم ۱۳۰ آگاه سازند، و سلیمان نیز تصمیمات او را تأیید کرد[۱۰۴]، اما یک موضوع موجب شد که ابومسلم به فعالیت‌های خود سرعت بخشد: نصر بن سیار که سرگرم جنگ با علی بن جدیع کرمانی بود، از تحرکات هواداران دعوت اطلاع یافته و درصدد حمله به منطقهٔ مرو بود و اگر از یمانیان نمی‌هراسید-چون ممکن بود، بلافاصله با ابومسلم بر ضد نصر متحد شوند-تصمیم خود را عملی می‌کرد. خبر تصمیم نصر بن سیار به ابومسلم رسید و وی پس از مشورت با سلیمان بن کثیر بر آن شد تا از رجال جنبش بخواهد که در عید فطر سال ۱۲۹ گردآیند[۱۰۵].

داعیان در این ایام، پیش از فطر، دو لوایی را که ابراهیم فرستاده بود و به یکی ظل[۱۰۶]و به دیگری سحاب[۱۰۷]می‌گفتند-و برای این نامگذاری، عقایدی نیز بدیشان نسبت داده شده بود-برپاداشتند و همگی جامه‌ها را سیاه کردند و شب هنگام به نشانهٔ آشکاری دعوت، آتش افروختند. تا آنکه روز عید فطر ۱۲۹، در اواخر بهار، همهٔ هواداران نماز را به امامت سلیمان بن کثیر برپاداشتند و گفته‌اند که سلیمان به امر ابومسلم، نماز و خطبه را برخلاف ترتیب امویان به جای آورد. سپس نیز همگی شادمانه به طعامی نشستند که ابومسلم فراهم کرده بود[۱۰۸]. به روایتی از همین زمان بود که ابومسلم را مردی از «اهل بیت» یا «بنی‌هاشم» خواندند[۱۰۹]و آشکار است که چنین نسبتی تنها برای پیشرفت جنبش بود و نمی‌توان آن را به اصل و منشأ ابومسلم ارتباط داد. ابومسلم همچنان همچنان در سفیدنج مقام داشت و دسته‌های گوناگون-از عرب و ایرانی-گروه گروه در همین جا به او می‌پیوستند؛ گرچه او در جاهای دیگر نیز به پیروزی‌هایی دست یافته بود. شمار هواداران جنبش چندان بود که گفته‌اند کسان بسیاری در یک شب از ۶۰ روستای اطراف مرو به او پیوستند[۱۱۰]. بنابراین نخستین گروندگان از همان منطقهٔ مرو و روستاهای اطراف بودند که اکنون بیشتر این روستاها و نام درست آن‌ها ناشناخته‌اند. گفته‌اند نخستین کسان از روستایی به نام سقادم بودند[۱۱۱]که برخی آن را تصحیف شدهٔ «تقادم» دانسته و معتقد شده‌اند که گروندگان به ابومسلم، «اهل التقادم» یعنی عرب‌های مقیم مرو بودند[۱۱۲]، اما بی‌تردید، چنانکه محققان به درستی گفته‌اند، سقادم-اعم از اینکه تصحیف شده باشد، یا نه-اشاره به محلی است از توابع مرو که طبری که یک بار پیش‌تر نیز از آن نام برده[۱۱۳]و در یک جا صریحآً ترکیب «ربع السقادم» را آورده که بی‌شک اشاره به جایی است[۱۱۴].

نخستین جنگ ابومسلم با نصربن سیار به روایت طبری ۱۸ روز بعد[۱۱۵]رخ داد که به پیروزی لشکر ابومسلم و اسارت یزید مولای نصر انجامید. ابومسلم هوشمندانه به یزید گفت که اگر می‌خواهد، به آنان بپیوندد و اگر نه نزد مولای خود بازگردد، به شرط آنکه تهمت‌هایی را که به جنبش بسته می‌شد، تکذیب کند. یزید نزد نصر رفت و گفت که آنان مسلمان‌اند و آیین نماز را چون دیگر مسلمانان برپای می‌دارند[۱۱۶].

نصر بن سیار که اساساً به این جنبش بی‌اعتماد بود، نخست درصدد برآمد تا آگاهی‌هایی اجمالی از آن و شخص ابومسلم کسب کند. پس کسانی را نزد ابومسلم فرستاد. واکنش ابومسلم در برابر این موضوع نشان از هوشمندی او دارد: نخست پیش از آنکه با فرستادگان نصر گفت و گو کند، از رجال دعوت چون سلیمان بن کثیر و دیگران خواست که در مجلس حاضر شوند؛ سپس عمداً مسألهٔ اقامهٔ نماز را پیش انداخت و فرستادگان نصر از این معنی در شگفت شدند، زیرا به آن‌ها گفته بودند که ایشان گربه‌پرستند و اهل نماز نیستند و این حاکی از تبلیغات گسترده بر ضد جنبش در خراسان بود. سپس از ابومسلم دربارهٔ پیامبر[۱۱۷]و «الرضا من آل رسول الله» است و از دادن پاسخ صریح در مورد نام پیشوایی که برای او تبلیغ می‌شد، خودداری کرد و سپس گفت که مردی مسلمان است و به هیچ قبیله‌ای بستگی ندارد و نسبش اسلام است و یاری آل محمد[۱۱۸]. فرستادگان بازگشتند و نصر را از ماجرا آگاه کردند[۱۱۹].

از سوی دیگر، جدیع کرمانی و شیبان بن سلمهٔ حروری که یکی با نصر در جنگ بود و دیگری دل خوشی از او نداشت، هیچ یک چندان نگرانی از جنبش ابومسلم و هواداران او نداشتند و مخصوصاً هردو می‌نگریستند تا کفهٔ قدرت به سوی کدام یک سنگین‌تر می‌شود. در این میان چون آتش نزاع میان نصر و کرمانی بالا گرفت، ابومسلم کس نزد کرمانی فرستاد و او را با خود همراه کرد. نصر به مدافعه برخاست و کرمانی را به انعقاد معاهدهٔ صلح در مرو دعوت کرد. چون کرمانی به مرو رفت، نصر، پسر حارث بن سریج را با سپاهی به سوی او فرستاد و کرمانی کشته و بردار شد[۱۲۰]، اما این اقدام عجولانهٔ نصر بن سیار کاملاً به سود ابومسلم پایان یافت و به همین سبب برخی محققان به گونه‌ای دست ابومسلم را در کشته شدن کرمانی در کار می‌دانند[۱۲۱]. پس از آن ابومسلم و سلیمان بن کثیر و دیگران، روستای ماخوان را برای اقامت برگزیدند و دور همان منطقه را خندقی کندند و ابومسلم در ۸ ذیحجّهٔ ۱۲۹ به آنجا نقل مکان کرد[۱۲۲]. به روایت طبری، ابومسلم از بیم آنکه نصر آب را بر ماخوان ببندد، دوباره به روستای دیگری به نام آلین در همان حوالی رفت و در عید قربان همان سال مراسم نماز عید در آلین برگزار شد[۱۲۳]. علت تأمل ابومسلم در آغاز جنگ، نامه‌ای از ابوسلمه بود که به ابومسلم از جانب ابراهیم دستور می‌داد تا در آغاز جنگ با نصر پیشدستی نکند و تا می‌تواند آن را تا محرم ۱۳۰/سپتامبر ۷۴۷ به تأخیر افکند[۱۲۴]. درک اقدامات بعدی ابومسلم، بی‌ارائهٔ تصویری از اوضاع منطقه ممکن نیست: خراسان اینک دستخوش آشوب‌های فراوان و کشمکش میان اعراب نزاری و یمانی بود. آغاز این درگیری‌ها به سال‌ها پیش و در حقیقت به زمان اقامت عرب‌ها در مناطق گوناگون خراسان بازمی‌گشت و راستی که بسیاری جنگ و گریزها و نزاع‌های این سال‌ها یادآورِ «ایام العرب» است. به هنگام ورود ابومسلم به خراسان، حکمرانی آنجا با نصربن سیار بود که خود از نزاری‌ها به شمار می‌رفت و با یمانیها و ربیعه سازش نداشت. گرچه نصر در ۱۲۸ ق حارث بن سُریج، از بنی‌تمیم را که یکی از شورشیان بزرگ و قدیمی ماوراءالنهر و خراسان بود، سرکوب کرد، اما بلافاصله با یمانی دیگری به نام جدیع بن علی کرمانی روبه‌رو شد که در فرونشاندن فتنهٔ حارث بن نصر یاری رسانده بود و اینک خود داعیهٔ حکومت داشت. این درگیری‌ها و جنگ و گریزهای پی‌درپی، سال‌ها بود که خراسانیان را به زحمت افکنده بود. دربارهٔ میزان مشارکت ایرانیان و خاصهٔ خاندان‌های کهن ایران در این کشاکش‌ها به تصریح، اطلاعی در دست نیست؛ اما همکاری آنان با مسلم بر ضد عربان، تا حدود بسیاری محتمل به نظر می‌رسد.

در واقع عباسیان نیز به اشارهٔ خود ایرانیان-همچون بکیر بن ماهان و چند تن دیگر-به اهمیت خراسان پی برده[۱۲۵]و دانسته بودند که خراسان، هم به سبب دور بودن از چشم امویان و هم بروز آشوب‌های فراوان میان قبایل عرب رقیب در آن منطقه و هم اساساً ناخشنودی ایرانیان که عرب‌ها آنان را «علوج»[۱۲۶]یا گربه‌پرست[۱۲۷]می‌نامیدند و پیوسته به عرب بودن خویش می‌بالیدند، جای بسیار مناسبی برای رشد دعوت است و بعدها درستی این نظر تأیید شد. شاید ایشان با سپردن همهٔ امور دعوت به ایرانیان می‌خواستند چنین وانمود کنند که به تساوی حقوق میان مسلمانان معتقدند و رهبران ایرانی دعوت هم به خوبی دانسته بودند که رهایی از وضع موجود، جز از طریق عباسیان ممکن نیست و به همین سبب صادقانه برای پیشبرد دعوت کوشش می‌کردند، در این میان، دیگر گروه‌های عرب که به جنبش می‌پیوستند، نفع خود را می‌جستند. ابراهیم نیز به این سبب به ابومسلم گفته بود که با یمانیها همکاری کند، زیرا می‌دانست که با آنان آسان‌تر می‌توان کنار آمد و دیگر آنکه از قدرت نصر بن سیار کاسته می‌شد، و چنانکه خواهیم دید، ابومسلم از وضع موجود به خوبی سود برد. وی دو نکته را به خوبی می‌دانست: نخست آنکه نمی‌یابد به قبیله و گروه نژاد خاصی تمایل بیشتری اظهار کند، زیرا این کار آتش فتنه را میان خود هواداران جنبش برمی‌افروخت. بنابراین همواره بر این نکته تأکید می‌کرد که مسلمان است و به هیچ قبیله‌ای پیوستگی ندارد؛ چنانکه همین معانی را به فرستادگان نصر گفت[۱۲۸]و موضع او در این زمینه، یکی از موجبات پیشرفت او گردید و دیگر آنکه برای جلوگیری از اختلاف در صفوف جنبش و همچنین حفظ امنیت، به اشارت خود عیاسیان از بردن نام کسی که دعوت برای او صورت می‌گرفت، خودداری می‌کرد و جز از «گزیده‌ای از خاندان پیامبر»[۱۲۹]سخنی نمی‌گفت[۱۳۰]. دربارهٔ این شعار پژوهش عالمانه‌ای انجام شده است: این شعار افزون بر آنکه به کسی اشاره نمی‌کند، از آنجا که در سالیان پیش بسیار تکرار می‌شده، معنای بازگشت به اصل «شورا» میان خود مسلمانان برای گزینش خلیفه را، به شنوندگان آشنا القاء می‌کرده است[۱۳۱]. بنابراین طبیعی بود که کسانی چون سلیمان بن کثیر و برخی داعیان دیگر که بعدها معلوم شد به علویان بیش از عباسیان تمایل دارند، به این وعده دلخوش داشته باشند و اگر هم امیدی به نحقق آن نداشتند، ترجیح می‌دادند تا حصول پیروزی کامل بر امویان، با دیگر مخالفان همکاری کنند. البته نباید فراموش کرد که پنهان نگهداشتن نام عباسیان یکی از اصولی بود که آنان خود همیشه بر آن تأکید می‌کردند و بر داعیان اصرار می‌ورزیدند که از بردن نام آنان پرهیز کنند[۱۳۲]؛ اما اینک که دعوت آشکار شده بود، این شعار اهمیت بیشتری می‌یافت.

ابومسلم که اینک سخت نیرو یافته بود، اوضاع را به دقت زیرنظر داشت و لشکر به شهرهای دیگر می‌فرستاد. قوای مضری نصر بن سیار، با نیروهای یمانی کرمانی در نزاع بودند و هر یک با آنکه از فعالیت‌های ابومسلم کمابیش آگاهی داشتند، به سبب درگیری و نزاع میان خود کمتر به او توجه می‌کردند. دشمن دیگر شیبان بن سلمه از خوارج و از طایفهٔ ربیعه بود و مدعی مستقلی به شمار می‌رفت. ابومسلم می‌بایست برای پیشبرد اهداف خود، هر سه دشمن را از میدان به در کند و در عین حال از همگی به عنوان وسیلهٔ پیشرفت کار خود استفاده کند. وقتی نزاع میان نصر و علی بن جدیع کرمانی بالا می‌گرفت، ابومسلم نامه‌هایی به شیبان نوشت و ترتیبی داد که مضریان بر این نامه‌ها دست یابند. ابومسلم به شیبان نوشته بود که از دوستی با یمانیها مأیوس شده و خواهان همراهی با اوست؛ در نامه‌ای دیگر، به مضریان ناسزا گفته و از دوستی با یمانیها دم زده بود، بدین تدبیر هر دو گروه به دوستی او امیدوار شدند. هم به نصر بن سیار نامه نوشت و هم به کرمانی. و آن دو را به دوستی با خود می‌فریفت و در عین حال به نقاط گوناگون خراسان مانند نسا و ابیورد و مرورودو دگر دیه‌های مرو داعی می‌فرستاد و همگان را به پیوستن به جنبش فرامی‌خواند[۱۳۳]. از آن سوی، واقعه‌ای موجب اتحاد نصر با شیبان شد، زیرا دوباره کسانی از سوی نصر بن سیار نزد ابومسلم آمدند و از او دربارهٔ نسبش پرسیدند؛ ابومسلم باز از دادن پاسخ صریح طفره رفت و چون گفتند این دو-یعنی نصر و شیبان-تو را می‌کشند، ابومسلم عجولانه پاسخ داد که به خواست خدا من آنان را می‌کشم. آن کسان به شتاب نزد نصر بازگشتند و ماجرا بگفتند و سپس شیبان را نیز خیر دادند و این امر موجب اتحاد آن دو شد[۱۳۴]. تلاش نصر بن سیار برای صلح با دشمنان دیرین خود علت دیگری نیز داشت: وی که از نیرومندتر شدن ابومسلم هم در شگفت بود و هم سخت بیمناک، کوشید تا از راه تماس با مروان خلیفهٔ اموی و ابن‌هبیره عامل عراق و درخواست کمک، تا حدی سیطرهٔ خود را حفظ کند. به خصوص در نامه‌ای که به مروان نوشت، طی ابیاتی کوشید تا نشان دهد که جنبش سیاه‌جامگان-و در رأس آن ابومسلم-مانند دیگر دسته‌بندی‌های رایج میان اعراب نیست و هدف آن از میان برداشتن عرب است؛ اما مروان و هم ابن هبیره-که خود با ناآرامی‌های دیگری در عراق و کانون خلافت در شام روبرو بودند-به نصر فهماندند که باید خود از عهدهٔ مقابله با آشوب‌ها در خراسان برآید[۱۳۵].

به هرحال، جاسوسان ابومسلم خبر صلح میان نصر و شیبان را به او رساندند. سلیمان بن کثیر متوجه خطای ابومسلم شد و برای برهم‌زدن این اتحاد به علی پسر کرمانی متوسل شدند، اما این وساطت مؤثر نیفتاد و شیبان در جلسه‌ای که پسر کرمانی نیز حضور داشت، پیمان صلح یکساله‌ای با نصر منعقد کرد[۱۳۶]. این کار بر ابومسلم بسیار گران آمد و همراه با سلیمان بن کثیر، کوشید علی پسر کرمانی را به خونخواهی پدر از نصر، برانگیزد، علی بدین مناسبت از شیبان بر ضد نصر یاری خواست و چون شیبان نقض پیمان را نپذیرفت از ابومسلم یاری خواست. ابومسلم بلافاصله پذیرفت و به قریهٔ ماخوان، در نزدیکی اردوگاه علی آمد و برای تحریک حس مهتری‌جویی وی، او را امیر خواند. علی نیز او را گرامی داشت و ابومسلم پس از دو روز به لشکرگاه خود بازگشت[۱۳۷]. خبر اتحاد ابومسلم با علی پسر کرمانی بر نصر گران آمد و کوشید تا وی را بر ضد ابومسلم با خود همداستان کند، اما چون توفیق نیافت، ناچار جمعی از فقیهان و زاهدان عرب را گرد آورد و آنان را به همداستانی برضد سیاه‌جامگان فراخواند[۱۳۸]. در مقابل، ابومسلم پس از مشورت با رجال دعوت تصمیم گرفت تا در برابر همگان مواضع جنبش را اعلام کند. از این رو پس از نماز شامگاهی در جمع هواداران گفت که نصر بن سیار به ما تهمت نامسلمانی بسته که حرام را حلال کرده‌ایم و به کتاب خدا و سنت پیامبر[۱۳۹]بی‌اعتناییم، اما پیشوایمان ما را به رعایت عدل، رفع ستم و تمسک به کتاب خدا و سنت پیامبر[۱۴۰]امر کرده است و اینک من نخستین کسم که بر کتاب خدا و سنت رسول خدا[۱۴۱]و عمل به حق و رفع ظلم و ستم از ضعیفان و گرفتن حق از ستمگران بیعت می‌کنم. آنگاه همگان بدین گونه بیعت کردند. چون خبر به نصر رسید، سخت پشیمان شد، زیرا کسانی که قرار بود به سبب نامسلمانی ابومسلم، مردم را بر او بشورانند و بپراکنند، خود اینک به جنبش متمایل شده بودند[۱۴۲].

در این زمان مردم جرجان نیز برای پیوستن به جنبش سیاه جامگان آماده شدند که البته حضور داعی بزرگی چون ابوعون[۱۴۳]در این کار تأثیری بسزا داشت[۱۴۴]. اینک نصر با اوضاع بسیار پریشانی روبه‌رو بود و تلاش‌های او برای جلب حمایت علی پسر کرمانی به هیچ نتیجه‌ای نرسید. پس ناگزیر برای ابومسلم پیغام فرستاد که به مضریان که از خود آنان بود، روی خوش نشان دهد. ابومسلم گفت تا دو گروه از مضریان و قحطانیان به روستای آلین فرستاده شوند و هواداران جنبش هر گروه را که می‌پسندند، برگزینند. «اینک اوضاع به کام ابومسلم بود: هر و گروه تازیان وی را در خراسان چندان مؤثر و متنفذ یافته بودند که برای پیروزی بر رقیب، اتحاد با او را خواستار می‌شدند»[۱۴۵]. به هر حال، ابومسلم به هواداران دعوت توصیه کرد تا ربیعه و قحطان را برگزینند، نه مضریان را که کشندگان یحیی بن زید هستند. سرانجام در مجلسی که از بزرگان داعیان تشکیل شده بود، کسانی بر ضدمضریان سخن گفتند و سپس علی پسر کرمانی و یاران او را که از قحطان و ربیعه بودند، برگزیدند[۱۴۶]. آنگاه ابومسلم به ماخوان بازگشت[۱۴۷]. در این میان شیبان که گویا به تحریک علی پسر کرمانی و نیز بدین سبب که در نزاع میان ابومسلم و نصر سودی برای خود نمی‌دید و پایگاه چندان مناسبی هم در خراسان نداشت، رقیبان را وانهاد و پس از عقد معاهده‌ای مبنی بر ترک مخاصمه با ابومسلم، به سوی سرخس رفت[۱۴۸]و ابومسلم سخت شاد شد[۱۴۹].

اینک راه برای تسخیر مرو-مرکز خراسان-تا حدی هموار شده بود. ماجرای ورود ابومسلم به مرو بسیار رازآمیز است، ولی از محتوای روایات می‌توان حدس زد که وی قصد نداشت نخست خود به شهر وارد شود. بنابراین کسانی را به مرو گسیل کرد تا مردم را به جنبش تشویق کنند. سپس برای آنکه مبادا در اثنای ورود او به شهر، میان علی پسر کرمانی و نصر اتحادی حاصل شود، ابتدا علی را به نفوذ در شهر برانگیخت. در این هنگام میان گروه اندک ابومسلم و یاران مضری نصر بن سیار نزاع درگرفته بود. پسر کرمانی به بهانهٔ یاری رساندن به آنان به شهر وارد شد و سپس هنوز دسته‌های گوناگون در حال نزاع بودند که ابومسلم به آسودگی به مرو وارد شد[۱۵۰]. وی بلافاصله دستور داد تا از شپاهیان دوباره بیعت بستانند و گفته‌اند از مردم مرو، هیچ‌کس نبود که به ابومسلم نپیوندد[۱۵۱]. نصر که هنوز در گوشهٔ دیگری از شهر حضور داشت، چندان گیج شد بود که دست به هیچ کاری نمی‌توانست بزند و لاهز بن قریظ که از سوی ابومسلم مأمور مذاکره با نصر بن سیار برای پیوستن به جنبش بود، عمداً آیه‌ای از قرآن خواند که نصر از مضمون آن دریافت که پس از تسلیم بی‌گمان قصد جان او خواهند کرد؛ بنابراین با عده‌ای مضری چنان به شتاب به سوی سرخس گریخت[۱۵۲]که ابومسلم و علی پسر کرمانی به او نرسیدند. ابومسلم به سبب هشداری که لاهز به نصر داده بود، دستور داد تا او را گردن زدند[۱۵۳]. سپس ابومسلم در دارالعمارهٔ مرو جای گرفت. اولین پیروزی به دست آمده بود، ولی تا استواری کامل قدرت راه درازی در پیش بود. ابومسلم نامه‌ای به ابراهیم نوشت و خبر تسخیر مرو و فرار نصر بن سیار را به او داد[۱۵۴]. اما نصر بن سیار که در نیشابور موضع گرفته بود، قصد داشت با جمع آوری لشکر دوباره به خراسان بازگردد[۱۵۵].

در این زمان، ابومسلم اعلام کرد که باید به امر ابراهیم با لشکری به فرماندهی قحطبهٔ بن شبیب طائی به سوی عراق بتازند[۱۵۶]. سپس به شیبان که در سرخس مقام داشت و گروهی از قبیلهٔ بکر بن وائل به او پیوسته بودند، پیغام داد که با وی بیعت کند. شیبان نپذیرفت و ابومسلم بسام بن ابراهیم را با لشکری به جنگ او فرستاد. شیبان نخست پیمان میان خود و ابومسلم را به لشکر ابومسلم یادآور شد، ولی آنان اعتنا نکردند و در یک حملهٔ غافلگیرانه، شیبان و بسیاری از یارانش را کشتند و سر او را نزد ابومسلم فرستادند[۱۵۷]. قحطبه نیز شهرهای طوس، نیشابور، جرجان، قومس و دیگر شهرها را متصرف شد و در عین حال با ابومسلم مکاتبه داشت و اخبار پیروزی‌ها را به او می‌رسانید[۱۵۸].

اکنون هنگام آن بود که ابومسلم به رفع دشوارها و دفع رقیبان اصلی خود در خراسان بپردازد. نخستین مشکل وجود علی و عثمان پسران جدیع کرمانی بود که می‌توانستند برای وی دردسر ایجاد کنند. بنابراین نخست دو برادر را از یکدیگر جدا ساخت. عثمان در توطئه‌ای که ابومسلم و ابوداوود نقیب برچیدند، کشته شد. سپس ابومسلم همراه علی به نیشابور رفت و نخست به این بهانه که می‌خواهد یاران وی را هدایا ومناصب ببخشد، نام آنان را خواست و سپس همگی را با خود او به قتل رساند[۱۵۹]. ابومسلم با دشواری دیگری، یعنی وجود عبدالله بن معاویه هم مواجه بود. عبدالله که نخست در کوفه قیام کرده و سپس به اصفهان گریخته و چندی بر آنجا چیره شده بود، پس از شکست از لشکر ابن ضباره چون شنیده بود ابومسلم خراسان را زیر نگین دارد و برای «الرضا من آل محمد» تبلیغ می‌کند، به وی پناهنده شد. ابومسلم دستور داد تا بی‌درنگ عبدالله را دستگیر کنند، چه هیچ بعید نبود که وجود او بهانه به دست کسانی دهد که برای روی‌گرداندن از عباسیان، در طلب یک «هاشمی» دیگر بودند. عبدالله در نامه ای، متضرعانه از ابومسلم تقاضای بخشش کرد، ولی ابومسلم دستور قتل او را داد[۱۶۰].

پس از این، همهٔ کوشش ابومسلم مصروف سرکوب کسانی یا جنبش‌هایی شد که به نحوی ممکن بود برای خود در خراسان قدرتی کسب کنند. در این باب بروز عقاید غلوآمیز که ظاهراً محیط بسیار مناسبی یافته بود. سخت جالب توجه به نظر می‌رسد؛ اما ارزیابی اینکه ابومسلم تا چه اندازه در سرکوبی این جنبش‌ها به مسائل اعتقادی توجه داشته، دشوار است. زیرا جنبش‌های مذکور اگر چه رنگ مذهبی داشت و پس از مرگ ابومسلم نیر به اوج خود رسید، ولی مشکل بتوان میان اعتقادات مذهبی و واکنش‌های سیاسی در این دوران مرزی قائل شد، چه هر دو عامل، بریکدیگر تأثیر داشتند. در واقع ابومسلم بر آن بود تا برای به دست آوردن پیروزی کامل از هر کس و هر گروهی بهره جوید و ظاهراً از همین روست که برخی محققان حتی حضور عناصر مزدکی را که مدت‌ها پنهان زیسته بودند، در اردوگاه او محتمل دانستند[۱۶۱]. شگفت‌انگیزترین کاری که ابومسلم پیش از پیروزی کامل در خراسان، انجام داد از میان برداشتن بهافرید و مقابله با کسانی بود که به او پیوسته بودند. دربارهٔ بهافرید مآخذ بسیار اندک است و چنانکه محققان به درستی گفته‌اند، نمی‌توان گفت که مذهب ادعایی او، شامل چه مبانی و اصولی بوده است[۱۶۲]. نیز به روشنی نمی‌توان گفت که بهافرید مذهب خود را در چه سالی آشکار کرد، اما گفته‌اند، وقتی ابومسلم به نیشابور آمد، موبدان و مغان دربارهٔ بهافرید و بدعتی که در دیانت زرتشتی نهاده بود، با او سخن گفتند[۱۶۳]و می‌دانیم که ابومسلم در ۱۳۱ ق-محتملاً در ماه صفر همین سال که قحطبه ری را گشود[۱۶۴]-به نیشابور آمد[۱۶۵]. به هر حال، چنانکه مأخذ نشان می‌دهند، مذهب بهافرید که ظاهراً حد میانه‌ای بین اسلام و زرتشتی‌گری بود، سخت مورد توجه مردم خواف-که فاصلهٔ آن با نیشابور چندان کم نیست-واقع شد و بسیار گرد او فراز آمدند[۱۶۶]. چون ابومسلم به نیشابور درآمد و شکایت موبدان را از بهافرید شنید، به یکی از سرداران خود، عبدالله بن شعبه از داعیان بزرگ خراسان[۱۶۷]، دستور داد تا فتنه را خاموش گرداند. او نیز بهافرید را در نواحی بادغیس دستگیر کرد. ابومسلم به قتل او فرمان داد و گفته‌اند که همچنین دست به تعقیب و کشتار پیروان او زد[۱۶۸]. بنابر یک گزارش بهافرید نخست مسلمان شد و جامهٔ سیاه بر تن کرد، ولی ابومسلم نپذیرفت و او را کشت[۱۶۹]. مقابلهٔ ابومسلم با بهافرید که به سود موبدان و مغان تمام شد، نشان دهندهٔ کنار آمدن او، حتی با گروه‌ها و سازمان‌های مخالف اسلام برای حصول پیروزی شمرده است[۱۷۰].

جدا از این موضوع، باید حادثه‌ای دیگر مقارن حضور بهافرید را در نظر بگیریم. لشکرکشی این ضباره در حوالی جبال و اصفهان و کرمان که از سوی ابن هبیره به سرکوب عبدالله بم معاویه و سیاه‌جامگان دستور یافته بود، هم خطری جدی برای ابومسلم در خراسان بود، هم برای لشکری که قحطبه آن را به سوی عراق پیش می‌راند؛ به گونه‌ای که ابوسلمه در نامه‌ای به ابومسلم تأکید کرد که هر چه زودتر لشکری به یاری قحطبه فرستد[۱۷۱]. ابومسلم خود از بیم ابن ضباره به نیشابور آمد و در خندق موضع گرفت[۱۷۲]. بنابراین می‌بایست در برابر هر امری که ممکن بود موجب انحراف اذهان گردد، مقابله کند. خاصه که اینکه به نیروهای تازه نفس هم نیاز داشت و محتملاً موبدان نیز پس از این ماجرا با ابومسلم همکاری کردند[۱۷۳]در این میان نصر بن سیار که از برابر لشکر خراسان، به امید رسیدن نیروهای کمکی، می‌گریخت، به همدان پناه برد، اما در ۱۲ ربیع الاول ۱۱۳۱ در میان راه بیمار شد و در ۸۵ سالگی درگذشت[۱۷۴]. از آن سوی، ابن ضباره برخلاف انتظار راه کارزار با قحطبه را در پیش گرفت و قحطبه که ۵ ماهی را در انتظار رسیدن قوای کمکی ابومسلم درنگ کرده بود، در رجب ۱۳۱ ق برای پیکار با ابن‌ضباره به راه افتاد. پس از چندین روز جنگ سرانجام در ۲۳ رجب ۱۳۱ در نزدیکی روستای جابلق، کار ابن ضباره و لشکریان او یکسره شد. قحطبه پس از درنگ کوتاهی در اصفهان با مردان تازه‌نفسی که ابومسلم گسیل کرده بود، نهادند را فتح کرد[۱۷۵]. با سقوط نهاوند، کار مناطق مرکزی ایران به سود هواداران جنبش یکسره شد و قحطبه و سپس فرزندش حسن، سرانجام در عراق پس از تاخت و تازهای فراوان، کوفه را متصرف شدند و در واپسین مرحله سردارارن خراسانی مورد اعتماد ابومسلم توانستند به رغم دشواری‌ها، ابوالعباس سفاح را به خلافت بنشانند[۱۷۶].

ابومسلم و شیعیان

ظاهراً رهبران دعوت می‌کوشیدند تا تفاوت میان جنبش خود و دیگر تحرکات ضداموی را تا حدودی آشکارتر کنند. در این میان می‌توان به جنبش زید بن علی در کوفه اشاره کرد که رهبران اصلی دعوت، همچون بُکیر ین ماهان که از سوی هواداران دعوت برای پیوستن به این جنبش سخت تحت فشار بود، همگان را از یاری رساندن به زید برحذر می‌داشت[۱۷۷].

از آغاز خلافت عباسیان تا به قتل رسیدن او

با آغاز خلاف عباسیان، ابومسلم حاکم ایالت‌های شرقی و مرکزی ایران بود و نفوذش را تا ماوراء النهر توسعه داد. سفاح در اوایل خلافت، بدون نظر ابومسلم دست به کاری مهم نمی‌زند. خاصه که ابراهیم امام چندان به او اعتماد داشت که وی مردی از «اهل بیت» خود خوانده بود[۱۷۸]و سفاح و برادرش ابوجعفر او را به چشم عموی خود می‌نگریستند[۱۷۹]و نیز سفاح را یکی از یاران معتمد ابومسلم به نام ابوالجهم بن عطیه پس از مرگ ابراهیم از نهانگاه درآورده و با او بیعت کرده بود[۱۸۰].

پس از روی‌کار آمدن عباسیان، آنان از قدرت و گرایش‌های علوی ابوسلمه بیم‌ناک بودند. سفاح می‌ترسید که اگر ابوسلمه را سرکوب کند، ابومسلم خشمگین شود[۱۸۱]، برادر خود ابوجعفر را به بیعت ستاندن برای خلیفه و ولایت عهدی ابوجعفر و جویاشدن نظر ابومسلم دربارهٔ ابوسلمه به خراسان فرستاد[۱۸۲]. به روایات دیگر، سفاح در این باب به ابومسلم نامه نوشت و او تدبیر کار را به خود خلیفه واگذاشت [۱۸۳]. اما رایزنان سفاح که احتمال می‌دادند این حیله‌ای از سوی ابومسلم باشد، خلیفه را واداشتند که از او بخواهد خود کس به سرکوب ابوسلمه فرستد[۱۸۴]

ابوجعفر به سمت خراسان رفت. ابومسلم به عامل ری گفته بود او را سریعاً‌ روانه کند و این باعث وحشت ابوجعفر شد. در نیشابور دانست ابومسلم برای حفاظت وی از خوارج، چنین فرمانی داده بود. در مرو، ابومسلم به استقبال او آمد و او را بسیار احترام کرد.[۱۸۵] برخی روایات متضاد، برخورد ابومسلم را با ابوجعفر نامحترمانه خوانده‌اند.[۱۸۶] روایتی متأخر حاکی از آن است که ابومسلم از انتصاب ابوجعفر به ولایت عهدی بی‌آنکه با وی مشورتی شده باشد، خشمناک بود[۱۸۷]. در همین روزها بود که سلیمان بن کثیر-از نخستین داعیان برجستهٔ عباسی-که از ابومسلم دل خوش نبود، ظاهراً به پشت گرمی حضور ابوجعفر، وی را گفت که چون خلافت بر عباسیان راست شده، اگر فرمان دهد، ابومسلم را فرو می‌کوبد[۱۸۸]. در روایتی، سلیمان بن کثیر با یکی از همراهان ابوجعفر دربارهٔ بازگرداندن حکومت به آل علی گفتگو کرده بود، ابومسلم در حضور ابوجعفر فرمان به قتل او داد.[۱۸۹]

قتل سلیمان، ابوجعفر را سخت به وحشت افکند و چون به کوفه بازگشت، خلیفه را در برابر ابومسلم ناتوان خواند و به قتلش اشارت کرد. گرچه سفاح او را از سخن گفتن در آن باب بازداشت.[۱۹۰] در ماجرایی دیگر، وقتی محمد بن اشعث عامل ابومسلم در ولایت فارس، عیسی بن علی عموی سفاح و عامل او را بر آن ولایت اجازهٔ ورود نداد، خلیفه جز سکوت چاره‌ای نیافت[۱۹۱]. در داستان خروج ابن هبیره بر سفاح نیز ابومسلم از خراسان، رأی خود را بر او تحمیل کرد و ابوجعفر را که با ابن‌ هبیره صلح کرده بود، وادار به قتل او کرد..[۱۹۲]. این واقعه و برتری رأی ابومسلم نزد سفاح، در کینه‌جوییهای آیندهٔ ابوجعفر از ابومسلم بی‌تأثیر نبود.

در این ایام، ابومسلم چند شورش را سرکوب کرد. در ۱۳۳ق، زیاد بن صالح خزاعی به فرمان او، شورش شریک بن شیخ مهری در بخارا را که به طرفداری از علویان قیام کرده بود، درهم‌شکست.[۱۹۳] زیاد بن صالح در همان پس از تسلط چینیان بر چاچ، آنان را شکست داد.[۱۹۴] ابوداوود خالد بن ابراهیم از سرداران ابومسلم، بر محاصره ختل پیروز شد.[۱۹۵] و در ۱۳۴ق کش را تصرف کرد.[۱۹۶] ابومسلم پس از ورود به ماوراء النهر، زیاد بن صالح را به امارت سغد و بخارا و ابوداوورد را به حکومت بلخ گمارد.[۱۹۷] پس از مدتی، زیاد بن صالح شورش کرد. لشکر همراه او نشد و گریخت و در روستایی کشته شد[۱۹۸]. این شورش بنا به روایتی به تحریک خلیفه روی داد.[۱۹۹]

بدین ترتیب ابومسلم تا این زمان چند تن از برجسته‌ترین داعیان و کارگزاران عباسی را به قتل رسانید و بی‌منازع خراسان و ماوراءالنهر را زیر نگین گرفت، اما این حال چندان به درازا نکشید و ابومسلم به عراق آمد و دیگر به خراسان بازنگشت.

به گفتهٔ طبری[۲۰۰]ابومسلم از سفاح اجازهٔ حج گرفت، اما مدتی به سرِ شمار لشکریانی که ابومسلم می‌خواست با خود همراه کند، پیغام‌ها گزاردند، تا خلیفه به ۱۰۰۰ تن رضا داد. با اینهمه ابومسلم که می‌دانست در این سال‌ها چه دشمنانی بر ضد خود برانگیخته، با ۸۰۰۰ تن رهسپار شد و بسیاری را از خراسان تا ری بپراکند و اموال بسیار که با خود برداشته، یا از مالیات جبال گرد آورده بود، در ری نهاد و با ۱۰۰۰ تن روی به عراق آورد. اما از روایت جهشیاری چنین برمی‌آید که خلیفه درصدد آزمایش وفاداری ابومسلم برآمده و هم او را به حیله به عراق کشانیده است. به گفتهٔ او[۲۰۱]سفاح از ابوالجهم بن عطیه خواست به ابومسلم نامه نویسد و او را به نحصیل اجازه برای سفر به عراق و اظهار وفاداری به خلیفه برانگیزد. ابومسلم چنین کرد، اما سفاح نپذیرفت. با اینهمه، باز ابوجهم را به ارسال نامه‌ای دیگر واداشت و دیگر بار نیز اجازهٔ سفر به ابومسلم نداد، ولی نوبت سوم پذیرفت و ابومسلم به عراق آمد. با اینهمه، شاید ابومسلم توسط ابوجهم از آن نیرنگ آگاه شده باشد و اینکه ابومسلم چون به انبار رسید، اشتیاق خود را به مرگ سفاح و چیرگی به کارها و درنوردیدن همهٔ قلمرو خلافت پنهان نداشت[۲۰۲]، می‌تواند مؤید آن باشد. خاصه که چون ابومسلم به عراق رسید، ابوجعفر به جد کوشید تا سفاح را به قتل او وادارد و گفته‌اند که خلیفه گرچه از شورش یاران ابومسلم در اندیشه بود-و شاید به همین سبب یک‌بار کوشید میان او و لشکر خراسان بر سر مقرری دیوانی اختلاف بیفکند[۲۰۳]-با ابوجعفر هم‌داستان شد، اما چون ابومسلم را دید، ابوجعفر را از آن کار بازداشت[۲۰۴].

ابومسلم که قصد حج کرده بود، چشم می‌داشت که سفاح او را امیرالحاج کند تا از این طریق بر نفوذ معنوی او نیز افزوده شود اما خلیفه بدان عذر که ابوجعفر نیز به حج می‌رود و امارت حج یافته و گویا پیش از این در این باب با ابوجعفر اتفاق کرده بود، نپذیرفت و ابومسلم نیز بی‌درنگ ناخشنودی خود را با طعنه‌ای که ابوجعفر زد، نشان داد[۲۰۵]و سرانجام با او عازم مکه شد. چون حج گزاردند و بازگشتند، ابومسلم جلوتر بود و در راه خبر مرگ سفاح[۲۰۶]بدو رسید. پس نامه به ابوجعفر فرستاد و تسلیت مرگ خلیفه گفت، ولی خود او را به خلافت تهنیت نگفت و همچنان پیش‌تر می‌رفت[۲۰۷]. یکی از خرده‌های که بعدها منصور بر ابومسلم گرفت، همین بی‌اعتنایی او بود. گذشته از، بلاذری اگرچه بر آن است که ابومسلم از ولایت عهدی ابوجعفر خبر نداشت[۲۰۸]، نقل کرده که منصور از این رفتار خشمناک شد و در پاسخ به ابومسلم خود را خلیفه خواند و به عطیهٔ بن عبدالرحمان تغلبی که نامه را به سوی او می‌برد، گفت چون ابومسلم مشغول خواندن شود او را به قتل رساند، اما یارانش او را از آن رأی بازداشتند[۲۰۹]. چون نامهٔ ابوجعفر به ابومسلم رسید، او را به خلافت تهنیت گفت[۲۱۰]. به روایت دیگر ابومسلم جلونر به انبار رفت و کوشید تا عیسی بن موسی را به خلافت بنشاند[۲۱۱]و چون عیسی نپذیرفت، نامه به ابوجعفر نوشت و او را خلیفه خواند.

اما ابوجعفر منصور در آغاز خلافت با قیامی روبرو شد که اگر ابومسلم آن را در هم نمی‌کوبید، خلافتش را در معرض تهدید قرار می‌داد. چه، عبدالله بن علی-عموی ابوجعفر-که به استناد قول ابوالعباس سفاح و شهادت چند تن از امرا خود را جانشین او می‌شمرد-از بیعت با ابوجعفر و برخی از فرماندهان خراسانی با او هم‌داستان شدند. از آن سوی ابومسلم که به اطاعت از ابوجعفر گردن نهاده بود، به مقابله آمد و چون از توانایی نظامی عبدالله خبر داشت، از آغاز دست به نیرنگ زد. با اینهمه، جنگ چند ماه به درازا کشید و سرانجام ابومسلم چیره شد و عبدالله به بصره گریخت[۲۱۲]. در همین جنگ بود که حسن به قحطبه به ابوایوب موریانی[۲۱۳]کاتب و مشاور نزدیک ابوجعفر خبر داد که ابومسلم و ابونصر مالک بن هیثم نامه‌های خلیفه را به سخره می‌گیرند و ابوایوب اظهار کرد که آنان خود بیش از این‌ها نسبت به ابومسلم بدگمان‌اند[۲۱۴]. شاید فرستادن ابوالخصیب مرزوق ] به روایتی دیگر: یقطین[برای ارزیابی با گردآوری غنایمی که ابومسلم درجنگ با عبدالله بن علی به دست آورده بود، به سبب همین بدگمانی‌ها بوده تا از توانایی ابومسلم در بسیج لشکر بکاهد، اما ابومسلم از این کار خشمناک شد و خواست فرستادهٔ خلیفه را بکشد و ابوجعفر را نیز ناسزا گفت. خلیفه از این واکنش هراسان شد و دانست اگر ابومسلم به خراسان رود، دستش از او کوتاه خواهد شد. پس فرمان حکومت شام و مصر را بدو فرستاد و گفت نزد خلبفه آید و خود از انبار به مداین رفت[۲۱۵].

ابومسلم در کنار زاب فرود آمد و در نامه‌ای که ابوجعفر نوشت، از چیرگی خود بر دشمنان خلیفه یاد کرد و گفت از نزدیکی به او دوری می‌گزیند، اما مادام که خلیفه دشمنی آشکار نکرده، در وفا به عهد خود با او پابرخاست. روایت دیگر حاکی از آن است که ابومسلم در این نامه سخت به نکوهش از ابراهیم امام پرداخت و او را تحریف کنندهٔ قرآن و برانگیزانندهٔ وی به قتل خلق خواند، عباسیان را به نادانی منسوب کرد و سپس از پروردگار برای خود بخشایش خواست، اما ابوجعفر پس از شور با یارانش نامه و پیغامی مبنی بر بزرگداشت ابومسلم و دعوت او به نزد خود توسط ابوحمید مرورودی بدو فرستاد و ضمناً تهدید کرد که اگر نیاید، به تن خویش به پیکار به او خواهد آمد[۲۱۶]. ابومسلم نخست از قبول دعوت ابوجعفر منصور خودداری کرد، اما چون ابوحمید از زبان خلیفه به تهدید او پرداخت، سست شد[۲۱۷].

از آن سوی منصور به فتنه‌انگیزی میان یاران ابومسلم پرداخت و ابوداوود نایب او را در خراسان وعدهٔ امارت آن ولایت را داد. ابوداوود نیز نامه به ابومسلم نوشت و تلویحاً یادآور شد که اگر از دستور خلیفه سرباز زند، او را به خراسان راه نخواهد داد. این واقعه ابومسلم را اندیشناک کرد و فرماندهٔ نگهبانان خود، ابواسحاق خالد بن عثمان را سوی منصور فرستاد تا از نیت او آگاه شود. منصور این یکی را نیز بفریفت و وعدهٔ امارت خراسان داد تا بر ضد ابومسلم کار کند. چون ابواسحاق نزد ابومسلم بازگشت، او را از اعتماد و وفای عباسیان و شخص خلیفه نسبت به او مطمئن ساخت و ابومسلم نیز عزم رفتن به نزد خلیفه کرد. گفته‌اند که نیزک، یکی از سرداران خراسانی، ابومسلم را پند داد که منصور را بکشد و هرکس را که خواهد، به خلافت بنشاند که مردم با او مخالفت نخواهند کرد[۲۱۸]. ابومسلم پیش آر رفتن، ابونصر مالک بن هیثم را به جای خود گمارد و با او قراری گذارد تا چگونه نامهٔ ابومسلم را از پیغام‌های جعلی بازشناسد. چون نزدیک مداین رسید، یکی دیگر از سردارانش نیز او را از رفتن نزد منصور بیم داد اما ابومسلم با گروهی آهنگ مداین کرد و خلق به فرمان منصور به استقبال او بیرون آمدند. منصور نیز ابومسلم را گرامی داشت و گفت تا گرد راه از خود دور کند و به استراحت بپردازد[۲۱۹]؛ از آن پس دربارهٔ قتل ابومسلم با ابوایوب موریانی رأی زد و وی آن را صواب دانست[۲۲۰]و سپس با عثمان بن نهیک، رئیس نگهبانان خود، در آن باب سخن گفت و چون او مخالفتی نکرد، منصور گفت با چند تن از نگهبانان در کمین نشینند تا چون او دست بر هم زند بر سر ابومسلم ریزند[۲۲۱]. فردای آن روز[۲۲۲]ابومسلم عزم دیدار منصور کرد.

اگرچه ظاهراً در خلوت منصور جز کشندگان ابومسلم و شخص خلیفه کسی حضور نداشت، اما روایات مختلفی دربارهٔ واقعهٔ قتل ابومسلم نقل شده است. مطابق روایتی وقتی منصور شمشیر ابومسلم را به حیله گرفت و به سرزنش او پرداخت، ابومسلم گفت از این سخنان درگذرد که جز پروردگار از کسی هراس ندارد. منصور نیز خشمناک شد و یارانش را به قتل او فراخواند[۲۲۳]. در حالی که به روایتی رایج‌تر، منصور آنچه از ابومسلم در دل داشت، بازگفت و ابومسلم همه را یک به یک به نرمی و بردباری پاسخ داد و از خدمات خود به عباسیان یاد کرد، اما خلیفه دست بر هم زد و نگهبانان تیغ بر او نهادند و در حالی که وی عذر گناهان می‌خواست و دست خلیفه را بوسه می‌داد، به قتلش رساندند[۲۲۴]و سپس پیکرش را در دجله افکندند[۲۲۵].

ابومسلم به هنگام مرگ، ۳۳ یا ۳۷ و به روایتی ۳۸ سال داشت [۲۲۶]و قتلش را در روزهای مختلف ماه شعبان گفته‌اند[۲۲۷].

چون ابومسلم کشته شد، یاران خلیفه از شورش لشکریان سردار مقتول در هراس شدند. اما کسانی چون ابونصر مالک بن هیثم به اطاعت گردن نهادند و خلیفه مالی کلان میان فرماندهان و لشکریان خراسان بپراکند و خاصه ابواسحاق رئیس نگهبانان ابومسلم را که پس از قتل مختومش، لشکر خراسان را از شورش بازداشت، از بخشش خود برخوردار کرد[۲۲۸]. آورده‌اند که منصور پس از آن خطبه‌ای خواند و ابومسلم را به خیانت متهم کرد و گفت او به همان گناهی کشته شد که گروهی را بدان گناه کشت[۲۲۹].

از ابومسلم دو دختر به نامهای فاطمه و اسماء برجای ماند که یکی از نوادگان این اسماء به نام ابومسلم محمد بن عبدالمطلب در سلسله اسناد منبع خطیب بغدادی[۲۳۰]در ذکر برخی از اخبار ابومسلم بود. دختر دیگر او فاطمه، مقتدای گروهی شد به نام فاطمیه که پس از قتل ابومسلم به پیشوایی او اعتقاد یافتند[۲۳۱]و حتی آورده‌اند که بابک خرم‌دین، نوادهٔ این فاطمه بوده است[۲۳۲]. دو تن از نوادگان برادر ابومسلم به نامهای محمد و علی پسران حمزهٔ بن عماره از کسانی هستند که ابونعیم در اخبار اصبهان از آنان یاد و روایاتی نقل کرده است[۲۳۳]. این علی بن حمزهٔ خود کتابی به نام کتاب اصبهان داشته که در آن به ابومسلم تفاخر کرده است[۲۳۴].

با آنکه از ابومسلم همواره به عنوان مردی نظامی یاد شده، اما مطابق روایاتی، از علم و ادب هم بی‌بهره‌نبوده است. چنانکه گفته‌اند به تحصیل علم کوشا بود[۲۳۵]و در کودکی با فرزندان آل معقل به تحصیل اشتغال داشت. او از کسانی چون عکرمه، ابوالزبیر محمد بن مسلم مکی، ثابت بنانی، محمدبن علی بن عبدالله بن عباس و عبدالرحمن بن حرمله حدیث شنید و راویانی چون عبدالله بن مبارک و ابراهیم بن میمون صائغ و ابن‌شُبَرْمهٔ فقیه از او روایت کرده‌اند[۲۳۶]این ابراهیم بن میمون بعدها، به هنگام دعوت، چون به مخالفت برخاست و به روایتی قتل ابومسلم را روا دانست، ابومسلم کس فرستاد تا او را کشتند[۲۳۷]. با آنکه از یک اشارهٔ طبری[۲۳۸]برمی‌آید که ابومسلم برخی حروف عربی را نمی‌توانسته به درستی ادا کند، اما گفته‌اند در فارسی و عربی فصیح و زبان‌آور بود و بسیار شعر روایت می‌کرد[۲۳۹]. صاحی مجمل التواریخ[۲۴۰]به روایت از مداینی آورده است که او به فارسی و عربی شعر می‌گفت. دربارهٔ اشعار عربی او در منابع دیگر نیز اشاراتی هست و برخی از آن‌ها را نیز نقل کرده‌اند[۲۴۱]، اما تاکنون شعری به فارسی از او دیده نشده و اگر این روایت درست باشد، در پژوهش‌های مربوط به تاریخ شعر و ادب فارسی پس از اسلام بسی مهم خواهد بود. به نظر می‌رسد که ابومسلم با فرهنگ و ادب فارسی میانه آشنا بوده و این از آنچه شاهان و وزیران ساسانی برای منصور نوشت، آشکار است[۲۴۲]. در زبان عرب نیز سخنانی از او نقل شده که چون امثال به کار می‌رفته است[۲۴۳]. گذشته از این، برخی از آثار عمرانی نیز به ابومسلم نسبت داده شده است: گفته‌اند که چون به حج رفت، چاههای راه مکه را مرمت کرد[۲۴۴]. مسجد جامع نیشابور را نیز همو ساخت[۲۴۵]و در مرو مسجد، بازار و دارالاماره‌ای بنیاد کرد[۲۴۶]که این حوقل در اواسط سدهٔ ۴ ق آن را دیده بوده است[۲۴۷]. همچنین ساختمان دیوار و برج‌های گرداگرد سمرقند به او منسوب کرد[۲۴۸]و به گفتهٔ بارتولد[۲۴۹]عامهٔ مردم سمرقند بر آن بودند که تأسیسات آب شهر را ابومسلم تعبیه کرده و هنوز هم یکی از نهرهای بزرگ آنجا را به نام او «کام ابومسلم» می‌نامند.

ابومسلم را از آن روی که خلق را به بیعت با خاندان پیامبر می‌خواند و خلافت به عباسیان داد، امین آل محمد، امیر آل محمد، صاحب الدعوهٔ، و صاحبالدولة العباسیهٔ خوانده‌اند[۲۵۰]و مرزبانی کتابی را که دربارهٔ او نوشت، اخبار ابی‌مسلم صاحب الدعوهٔ نامید[۲۵۱]. اما بر سکه‌هایی که به نام او-احتمالاً در مرو یا نیشابور-ضرب شده و در حفاری‌های زاب صغیر به دست آمده، لقب «امیر آل محمد» دیده می‌شود[۲۵۲].

ابومسلم را مردی خوش‌سیما وگندم‌گون و کوتاه قامت وصف کرده‌اند که آهسته سخن می‌گفت و اندک می‌خندید و در فتوحات بزرگ یا حوادث ناخوشایند، اظهار سرور یا دلتنگی نمی‌کرد[۲۵۳]. با آنکه او را مردی دوراندیش، دلیر، بی‌طمع و جوانمرد خوانده‌اند[۲۵۴]و «چون بکشتندش هیچ از املاک و عقار…از وی بازنماند مگر پنج کنیزک»[۲۵۵]، ولی ارقام شگفت‌آور از کسانی که در جنگ با او کشته شدند، یا به فرمانش «به خوارزم» رفتند-کنایه‌ای که ابومسلم درباره کسانی که به اعدام محکوم می‌کرد به زبان می‌راند[۲۵۶]-نقل شده است[۲۵۷]. گفته‌اند «هر چه به خراسان اندر، مهتران بودند، از یمن و ربیعه و قضاعه و ملوک و دهقان و مرزبان همه را بکشت، به دعوت بنی العباس اندر»[۲۵۸]. این روایات اگرچه مبالغه آمیز می‌نماید، ولی پیداست که در همان ایام رعبی در دل‌ها افکنده بود که چون رهسپار حج شد، عرب‌هایی که بر سر راه او مسکن داشتند، از آن حوالی کوچیدند[۲۵۹]. ظاهراً او خود نیز از آنچه کرده بود، آگاه بود که چون سفاح گفت با ۵۰۰ سوار به عراق آید، پاسخ داد: «همهٔ مردم را دشمن خود کرده‌ام، بی‌لشکر چون توانم آمد؟»[۲۶۰].

آورده‌اند که چون ابومسلم به حج رفت و خواست توبه کند، از رحمت حق ناامید بود، گفت «جامه‌ای از ظلم بافتم که تا دولت بنی‌عباس باقی است، آن جامه مندرس نگردد و چه بسیار که مرا لعنت فرستند»[۲۶۱]. اما معلوم نیست این روایات تا چه حد درست و قابل اعتماد است. در واقع چون شماری انبوه از کسانی که در جنگ با ابومسلم کشته شدند، عرب‌های خراسان بودند که به مخالفت با دعوت عباسی برخاسته بودند و یا اصولاً ابراهیم امام بدان‌ها اعتماد نداشت و ابومسلم را به قتل آنان برانگیخت، بیشتر نویسندگان و شاعران عرب او را مورد طعن و هجو قرار دادند[۲۶۲]. چنانکه ذهبی او را حجاج زمان، بلکه شریرتر از او و بلایی عظیم بر عرب خراسان خوانده که نسل ایشان را از آن ولایت برکند[۲۶۳]؛ اما ایرانیان که از سیاست نژادپرستانهٔ امویان جز ستم و قتل و غارت و انزوا و بندگی نصیبی نداشتند، ابومسلم را به چشم کسی می‌دیدند که خواب از دیدهٔ امویان درمی‌ربود. پس نه تنها برخی دهقانان خراسان به وی یاری می‌رساندند[۲۶۴]، بلکه از هر سوی به او گردآمدند و با «کافرکوب» های خویش کین خواستند[۲۶۵]و حتی در دوستی وی بسی غلو کردند. چنانکه صاحب مجمل‌التواریخ ابومسلم را در رتبهٔ اسکندر و اردشیر بابکان دانسته[۲۶۶]و گردیزی[۲۶۷]آورده است که مردم روز خروج او را بزرگ می‌داشتند و منهاج سراج در ۶۱۷ ق از نواختن طبل به نام او و نگهداشتن اسب نوبتی او بر در دارالامارهٔ مرو یاد کرده است[۲۶۸]. به روایت حموی[۲۶۹]در عصر صفوی هم مردم نیشابور قبری را به نام ابومسلم نشان کرده و به زیارت آن می‌رفتند. حتی او را چندان بزرگ می‌داشتند که در داستان‌های مذهبی نیز از آن یاد می‌کردند و بنابر روایتی می‌گفتند امام علی[۲۷۰]به ظهور او بشارت داده است[۲۷۱]. البته این یکی ناشی از اعتقاد عوام به تشیع ابومسلم که برخی از نویسندگان متقدم نیز آن را تأیید کرده‌اند[۲۷۲]و شاعری چون صفی‌الدین حلی به خواهش نقیب تاج‌الدین آوی قصیده‌ای در مدح ابومسلم پرداخته بود[۲۷۳]. این عمرانی نیز آورده که ابومسلم به ایام منصورداعیان در شهرها بپراکند و خلق را به فرزندان فاطمه[۲۷۴] دعوت کرد[۲۷۵]؛ اما علملی متأخر شیعه در رد این نظر سعی بلیغ کرده‌اند. با آنکه از روایت‌ها برمی‌آید که ابومسلم در مسلمانی سختگیر بود و بخارا خدات را به جرم ارتداد کشت [۲۷۶] و برخی از دهقانان و نواحی خراسان به دست وی مسلمان شدند[۲۷۷]، اما محقق کرکی فقیه برجستهٔ عرب شیعی، فتوا به جواز لعن او و طرفدارانش داد و در کتاب مطاعن المجرمیهٔ در ذم و رد او به تفصیل سخن کفت[۲۷۸]. یکی دیگر از علمای اصفهان معروف به میرلوحی در ترجمهٔ ابی مسلم المروزی به رد تشیع او پرداخت و در ذم او سخن گفت و چون مردم بر او هجوم بردند و به آزارش پرداختند، علمای دیگر در تأیید او چند رساله نوشتند که از آن میان می‌توان اظهار الحق نوشتهٔ سید احمد بن زین‌العابدین علوی و مثالب العباسیهٔ از نویسنده‌ای ناشناس را یاد کرد[۲۷۹]. حموی صاحب کتاب انیس المؤمنین نیز در این کتاب به تکفیر ابومسلم و طرفداران او پرداخته[۲۸۰]و درکتاب دیگری با عنوان منهج النجاهٔ در مطاعن ابومسلم سخن رانده است[۲۸۱].

درست است که ابومسلم در دوران دعوت، خلق را به آل محمد[۲۸۲]می‌خواند و گفته‌اند خود وی در آغاز از کیسانیه بود[۲۸۳]، اما آشکار است که عباسیان و داعیان آن‌ها برای پیروزی دعوت، چاره‌ای نداشتند، جز آنکه مردم را به بنی‌هاشم و خاندان پیامبر بخوانند تا از پشتیبانی علویان و طرفدارانشان که می‌پنداشتند مراد از خاندان پیامبر، ایشان‌اند، بی‌نصیب نمانند، چنانکه وقتی ابومسلم بر جوزجان دست یافت، جسد یحیی بن زید را که امویان کشته و بر دار کرده بودند، به زیر آورد و بسیاری کسان را که در قتل او دست داشتند، کشت[۲۸۴]. با اینهمه، در ایام دعوت نیز اگر مردی علوی بر ضدّ امویان قیام می‌کرد و پیروزی‌هایی به چنگ می‌آورد و برای داعیان عباسی یا آیندهٔ عباسیان خطری به شمار می‌آمد، ابومسلم در سرکوب او درنگ نمی‌کرد: عبدالله بن معاویهٔ علوی که در اواخر ایام امویان قیام کرد و برخی از شهرهای جبال و فارس را گرفت، چون به هرات رفت، به دستور ابومسلم گرفتار و مقتول شد، یا در زندان او درگذشت[۲۸۵]. پس از مرگ ابراهیم امام نیز ابو مسلم گروهی از پیروان خداش را-به نام خالدیه- که در نیشابور ظاهر شدند و به علویان گرایش یافتند، به سختی سرکوب کرد[۲۸۶]و ظاهراً ابوسلمهٔ خلال و سلیمان بن کثیر را نیز به همین جرم گفت تا بکشند. بلاذری[۲۸۷]به نقل از مداینی آورده است که چون سفاح به خلافت نشست، ابومسلم مردم کوفه را متمایل به علویان خواند و خلیفه را از اقامت در آنجا برحذر داشت. با اینهمه ابومسلم برای تحقق پیروزی خود از یاری جستن از شیعیان و فرقه‌های مخالف آنان پرهیز نداشت و عملاً تیز شیعیان در انقراض امویان و حمایت از داعیان سهم مهمی داشتند[۲۸۸]، اما خوارج نه تنها به ابومسلم نپیوستند بلکه او را به خود دعوت می‌کردند[۲۸۹]و حتی شیبان بن سلمهٔ حروری از سران خوارج را که وقتی به ابومسلم یاری رسانیده بود، تکفیر کردند و براندند[۲۹۰]. ابومسلم نیز خود از آنان بیمناک بود و گفته‌اند که چون ابوجعفر در ایام سفاح قصد خراسان کرد، ابومسلم اجازه نداد در مناطقی که مسکن خوترج بود، درنگ کندتا گزندی به وی نرسد[۲۹۱].

از قتل ابومسلم چندان نگذشته بود که عقاید غلوآمیز دربارهٔ وی و قیام‌هایی به خونخواهی او پدید آمد که منصور مدت‌ها به مقابله با آن‌ها مشغول بود و برخی از آن عقاید موضوع بحث‌ها مذهبی و کلامی شد. سنباد[۲۹۲]نخستین کس بود که اندکی پس از قتل ابومسلم[۲۹۳]در خراسان قیام کرد. او به جبال رفت و در ری بر خزاین سردار مقتول دست یافت و سپاهی گرد کرد، اما ۷۰ روز پس از آغاز قیام از لشکر منصور شکست خورد و گریخت و در راه کشته شد[۲۹۴]. در ۱۴۱ ق نیز آشوبی بزرگ توسط گروهی که آن‌ها را راوندیه خوانده‌اند، پدید آمد. اینان که از یاران ابومسلم بودند، بر در قصر منصور فراهم آمدند و خلیفه را خدای خود خواندند و گفتند روح «آدم» در عثمان بن نهیک، کشندهٔ ابومسلم، حلول کرده است[۲۹۵]. این اعتقاد از آنان-که خود را اصحاب ابومسلم می‌شمردند- بسی شگفت می‌نماید، اما می‌توان حدس زد که بدین تمهید می‌خواستند بر عثمان و منصور دست یابند، به نظر می‌رسد که خلیفه به مقصود آنان پی برد، زیرا بی‌درنگ به مقابله آمد و ایشان زندان‌ها را بشکستند و محبوسان را بیرون آوردند و روی به منصور نهادند، اما سرکوب شدند؛ با اینهمه عثمان بن نهیک در آن میان به قتل رسید[۲۹۶]. در سالهای بعد نیز اسحاق ترک و مقنع که معتقد به الوهیت ابومسلم بودند، قیام کردند و هر دو را لشکر خلیفه فروکوبید.

از آن سوی گفته‌اند که به روزگار خود ابومسلم کسانی در خراسان بودند که وی را می‌پرستیدند[۲۹۷]و او خود آنان را سرکوب کرد[۲۹۸]. نیز فرقه‌ای از کیسانیه به نام رزامیه بر آن شدند که امامت از محمدبن حنفیه به واسطهٔ ابراهیم امام به ابومسلم منتقل شده و سپس گفتند روح خدا در او حلول کرده است[۲۹۹]. اینان را در زمرهٔ زنادقه و تناسخیه خوانده‌اند[۳۰۰]. و نامشان را ابومسلمیه یا مسلمیه گفته‌اند[۳۰۱]. گروهی از ایشان منکر مرگ ابومسلم شدند و در انتظار ظهور او به سر می‌بردند[۳۰۲]که در مرو و هرات به «برکوکیه» شهرت داشتند[۳۰۳]. گروهی، چنانکه گذشت، دختر او فاطمه را به امامت برداشتند، و گفته‌اند که بابک خرم‌دین از میان آنان برخاست[۳۰۴]، و بر آن بودند که از نسل این فاطمه مردی می‌آید که دولت عباسی را برمی‌اندازد[۳۰۵].

اما آن قیام‌ها که پس از ابومسلم در خراسان برپای می‌شد، می‌بایست خلیفه را سخت بیمناک کرده باشد. مگر نه این خراسانیان بودند که امویان را فروکوبیدند؟ پس به بسیج لشکر پرداخت و با همهٔ قوت، سنباد و اسحاق ترک و مقنع[۳۰۶]را که هر سه از برکشیدگان و سرهنگان ابومسلم بودند و برخی اعتقادات شگفت نسبت به او داشتند، سرکوب کرد[۳۰۷]. با اینهمه، اینان را می‌توان آغازگر نهضت‌های استقلال‌طلبانه‌ای دانست که درسدهٔ بعد به تأسیس برخی دولت‌های مستقل و نیمه‌مستقل در شرق و مرکز ایران انجامید.

اینگونه اعتقادات و قیام‌ها که بیشتر خصلت سیاسی داشت تا دینی، جلوه‌ای بود از آمال پدیدآورندگانش که بر آن بودند: «دولت عباسیان بر غدر و مکر بنا کرده‌اند. نبینی که با بوسلمه و بومسلم و … با چندان نیکویی که ایشان را اندر آن دولت بود، چه کردند؟ کسی مباد که بر ایشان اعتماد کند»[۳۰۸]. پس بدان وسیله بهانه‌ای می‌جستند برای رهایی از چیرگی خلیفگان نو و کارگزاران تازه رسیده‌شان که در قتل و غارت و جور و ستم، کم از اسلاف خود نبودند.

پانویس

  1. یاقوت، معجم الادباء، ج۷، ص۵۰
  2. طبری، تاریخ، ج۷، ص۱۹۸
  3. سهمی، ۴۲۷؛ نیز نکـ: خطیب،ج۱۰، ص۲۰۷
  4. مثلاً نکـ: طبری، تاریخ، ج۷، ص۳۵۳، ۳۶۳، ۳۸۵، جمـ
  5. بلاذری، ج۳، ص۱۲۰
  6. ابن ندیم، ۳۳۳
  7. بلاذری، ج۳، ص۲۰۷
  8. مثلاً نکـ: طبری، ج۷، ص۳۵۵، ۳۶۶، ۳۸۰
  9. اخبارالدولة، ۲۶۴
  10. بلاذری، ج۳، ص۱۱۹
  11. بلاذری، ج۳، ص۱۲۰
  12. مثلاً نکـ: یعقوبی، ج۲، ص۳۲۷
  13. مثلاً نکـ: هندوشاه، ۷۹
  14. خامه‌گر، محمد، ساختار سوره‌های قرآن کریم، تهیه مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت نورالثقلین، قم، نشر نشرا، چ۱، ۱۳۹۲ش.
  15. اخبار الدولة، ص ۲۵۴، ۲۵۵؛ بلاذری، ج۳، ص۸۵، ۱۱۸؛ خطیب، ج۱۰، ص۲۰۷؛ ابن خلکان، ج۳، ص۱۴۵
  16. اخبارالدولة ۲۶۹
  17. نکـ: ابونعیم، ج۲، ص۱۰۹؛ ابن عساکر، ج۱۰، ص۱۸۶؛ ذهبی، سیر، ج۶، ص۶۸
  18. نکـ: خطیب، ج۱۰، ص۲۰۷
  19. اخبارالدولة، ۲۶۵، همان با اندکی اختلاف، ص ۲۸۵
  20. اخبار الدوله، ۲۸۲؛ بلاذری، ج۳، ص۲۰۳؛ نیز نکـ: ابن اعثم، ج۸، ص۲۲۳
  21. نکـ: ابن شهر آشوب، ج۲، ص۲۶۲؛ مجلسی، ۴ج۱، ص۳۱۰-۳۱۱
  22. نکـ: طبرسی، ۲۷۲-۲۷۳؛ مجلسی، ۴ج۷، ص۱۰۹، ۲۷۴-۲۷۵
  23. یا ختکان: اخبارالدولة، ۲۵۵؛ احتمالاً هر دو تصحیف بُخْتَگان، نکـ: دنبالهٔ مقاله
  24. اخبار الدولة، ۲۵۴، ۲۶۶؛ بلاذری، ج۳، ص۸۵؛ مقریزی، المقفّی، ج۴، ص۱۲۸، ۱۳۳: جیکان
  25. بلاذری، ج۳، ص۱۲۰؛ نیز نکـ: اخبارالدولة، ۲۵۷
  26. خطیب، ج۱۰، ص۲۰۷
  27. نکـ: بلاذری، ج۳، ص۱۲۰: زادان
  28. همانجا؛ یاقوت، معجم الادباء، ج۵، ص۲۰۰، به نقل از حمزهٔ اصفهانی؛ «تاریخ خلفا»، گ ۱۰۹
  29. احتمالاً تصحیف شه‌فیروز
  30. نسفی، ۲۲۴؛ نیز نکـ: خطیب، ج۱۰، ص۲۰۷: عبدالرحمان بن مسلم بن سنفیرون بن اسفندیار
  31. نکـ: خطیب، ج۱۰، ص۲۰۷؛ ابن خلکان، ج۳، ص۱۴۵؛ صفدی، ۱ج۸، ص۲۷۱
  32. نکـ: اخبار الدولة، ۲۸۳
  33. نکـ: اخبار الدولة، ۲۶۴-۲۶۵: نیز نکـ: ابونعیم، ج۲، ص۱۰۹
  34. اخبارالدولة، ۲۶۴
  35. دینوری، ۳۳۸
  36. اخبارالدولة، ۲۶۵
  37. کهن‌ترین روایت موجود به نقل از علی بن محمد مداینی است نکـ: شابشتی، ۲۱۴-۲۱۶؛ ابن حجر، ج۳، ص۴۳۶
  38. بلاذری، ج۳، ص۷۶ الی ۷۷؛ ابن اثیر، ج۵، ص۲۵۷-۲۶۵
  39. بلاذری، ج۳، ص۲۵؛ دینوری، ۳۸۱؛ یعقوبی، ج۲، ص۳۶۷؛ ابن حبیب، ۱۹۵؛ طبری، ج۷، ص۴۹۱؛ ابن خلکان، ج۳، ص۱۵۴
  40. مثلاً نکـ: اخبارالدولة، ۲۵۶؛ ابن قتیبه، المعارف، ۴۲۰؛ شابشتی، ۲۱۷؛ ابن حزم، ۱۹
  41. نکـ: بلاذری، ج۳، ص۷۹؛ برای بررسی متفاوتی از این موضوع، نکـ: یوسفی، ۳۰-۳۱
  42. نکـ: ابن اعثم، ج۸، ص۲۲۷؛ همچنین اشاره به این در بیتی از ابودلامه در هجو ابومسلم:ابن اعثم، ج۸، ص۲۸۸
  43. اخبارالدولة، ۲۷۰-۲۷۱؛ طبری، ج۷، ص۱۳۸-۳۳۹
  44. ابن فقیه، ۱۳۶
  45. صابی، ۶۳-۶۴؛ ابن قتیبه، عیون، ۳۰/۱۰۶
  46. نکـ: نعیم بن حماد، گ ۵۳ الف
  47. ابن منظور، ذیل لکع
  48. اخبار الدوله، ص ۲۲۵
  49. نکـ: اخبار الدوله، ۲۶۳
  50. ابونعیم، ج۲، ص۱۰۹
  51. برای نمونه نکـ: مجمل التواریخ، ۳۱۵
  52. مافروخی، ۲۵
  53. مقدسی، ص ۳۹۸
  54. نکـ: ابونعیم، ج۲، ص۱۱۱-۱۲۴
  55. در اطراف هرات: یاقوت، بلدان، ج۱، ص۷۸۵
  56. در اطراف کوفه: بلاذری، ج۳، ص۱۲۰؛ طبری، ج۷، ص۳۶۰
  57. اخبار الدولة، ۲۵۴-۲۵۵
  58. ۱۲۴ یا ۱۲۵ ق: همان، ۲۳۹؛ ابن سعد، متمم/۲۴۴
  59. نکـ: ابن قتیبه، المعارف، ۴۲۰؛ ابن خلکان، ج۳، ص۱۴۹؛ نیز نکـ: «تاریخ خلفاء»، گ ۱۱، که ۱۰۲ ق آورده است
  60. اخبار الدولة، ص ۱۹۱
  61. نیز نکـ: مقریزی، المقفی، ج۴، ص۱۲۸
  62. خطیب، ج۱۰، ص۲۰۷؛ ابن اثیر، ج۵، ص۲۵۴
  63. اخبار الدولة، ۲۵۴-۲۵۵
  64. نکـ: بلاذری، ج۳، ص۱۲۰؛ مقریزی، همان، ج۴، ص۱۳۵
  65. اخبارالدولة، ۲۵۳-۲۵۴
  66. طبری، ج۷، ص۱۲۹
  67. طبری، ج۷، ص۱۲۹
  68. مثلاً←اخبارالدولة، ۲۶۰
  69. اخبارالدولة، ۲۴۱-۲۴۵؛ طبری، ج۷، ص۱۹۸، گرچه تاریخ ۱۲۴ ق برای این روایت نمی‌تواند دقیق باشد
  70. طبری، ج۷، ص۱۹۸
  71. نکـ: اخبارالدولة، ۲۴۹
  72. اخبار الدولة، ۲۵۰
  73. اخبار الدولة، ۲۵۰
  74. اخبار الدولة، ۲۴۵، ۲۶۸
  75. اخبار الدولة، ۲۶۷
  76. اخبار الدولة، ۲۶۶
  77. اخبارالدولة، ۲۲۵
  78. ابن اثیر، ج۵، ص۳۳۴
  79. اخبارالدولة، ۲۶۸
  80. اخبار الدولة، ۲۶۱، ۲۶۸؛ نیز نکـ: بلاذری، ج۳، ص۱۱۹
  81. اخبارالدولة، ۲۶۸
  82. برای نمونه:←اخبار الدولة، ۲۵۶، ۲۵۷، ۲۶۱، ۲۶۸؛ طبری، ج۷، ص ۲۶۸به بعد
  83. اخبارالدولة، ۲۴۰
  84. اخبار الدولة، ۲۴۱
  85. اخبار الدوله، ۲۵۵-۲۵۶
  86. همو، ج۷، ص۳۴۴
  87. =«اِنّک رجُلً مِنّا اهل البیت»
  88. همانجا؛ العیون، ۱۸۴؛ مقریزی، المقفی، ج۴، ص۱۳۶، النزاع، ۹۵-۹۶
  89. فاروق عمر، ۱۶۹ به بعد؛ فرای، ۴۶-۴۷
  90. اخبارالدولة، ۳۹۲؛ طبری، ج۷، ص۴۲۲
  91. اخبارالدولة، ۲۸۴-۲۸۵
  92. طبری، ج۷، ص۳۶۰
  93. همو، ج۷، ص۳۵۵
  94. اخبارالدولة، ۲۷۰-۲۷۲؛ نیز نکـ: طبری، ج۷، ص۳۶۰
  95. قومس
  96. همو، ج۷، ص۳۶۰-۳۶۱؛ ابن اثیر، ج۵، ص۳۶۲
  97. اخبارالدولة، ۲۷۲
  98. ج۷، ص۳۵۳
  99. جمادی‌الآخر ۱۲۹
  100. همو، ج۷، ص۳۵۴-۳۵۵
  101. ج۷، ص۳۴۴
  102. همانجا
  103. همو، ج۷، ص۳۵۵-۳۵۶
  104. اخبارالدولة، ۲۷۲-۲۷۳
  105. همان، ۲۷۵-۲۷۶
  106. =سایه
  107. =ابر
  108. طبری، ج۷، ص۳۵۶-۳۵۷، قس: ج۷، ص۳۶۳، که روایتی کاملاً متفاوت از ماجرای اقامهٔ نماز و آشکاری دعوت آورده است
  109. همو، ج۷، ص۳۵۵
  110. همانجا
  111. نکـ: همو، ج۷، ص۳۵۷-۳۵۸؛ قس: اخبارالدولة، ۲۷۴: قصور یقاذم، نیز نکـ: حاشیهٔ ۳
  112. شعبان، ۱۵۸
  113. ج۷، ص۲۹۰
  114. همو، ج۷، ص۳۵۸؛ بلعمی، ج۲، ص۹۹۸؛ نیز نکـ: دانیل، ۴۹۶۹، حاشیهٔ شمـ ۱۲۷، که ضمن رد نظر شعبان، نام سقادم را تصحیفِ سقادنج یا سفیدنج دانسته است که در این مورد سفیدنج درست به نظر نمی‌رسد؛ قس: طبری، همانجا
  115. در متن اشتباهاً: ماه
  116. همو، ج۷، ص۳۵۸-۳۵۹؛ نیز نکـ: دنبالهٔ مقاله
  117. ص
  118. ص
  119. اخبارالدولة، ۲۸۱-۲۸۳
  120. طبری، ج۷، ص۳۷۰-۳۷۱
  121. دانیل، ۵۵-۵۶
  122. اخبارالدولة، ۲۷۸
  123. طبری، ج۷، ص۳۶۷
  124. اخبارالدولة، ۲۷۷
  125. نکـ: همان، ۱۹۷-۱۹۸
  126. جمع علج=غیرِعرب کافر
  127. همان، ۲۸۷
  128. همان، ۲۸۲-۲۸۳
  129. =الرضا من آل رسول الله
  130. مثلاً نکـ: همانجا؛ طبری، ج۷، ص۳۵۸، ۳۸۰
  131. کرونه، ۹۵ به بعد، که مثال‌های متعددی از موارد استفادهٔ این شعار را ارائه داده است
  132. نکـ: اخبارالدولة، ۲۰۴
  133. طبری، ج۷، ص۳۶۹
  134. همو، ج۷، ص۳۶۴
  135. همو، ج۷، ص۳۶۹-۳۷۰؛ اخبارالدولة، ۳۱۱-۳۱۴؛ ابن اثیر، ج۵، ص۳۶۸
  136. طبری، ج۷، ص۳۶۴-۳۶۵
  137. همو، ج۷، ص۳۶۵-۵: ۳۶۶ محرم ۱۳۰
  138. اخبارالدولة، ۲۸۹، ۲۹۰
  139. ص
  140. ص
  141. ص
  142. همان، ۲۹۱-۲۹۳
  143. هـ م
  144. همان، ۲۹۳
  145. یوسفی، ۷۷
  146. طبری، ج۷، ص۳۷۷-۳۷۸؛ اخبارالدولة، ۲۸۵-۲۸۸
  147. نیمهٔ صفر ۱۳۰
  148. ربیع‌الثانی ۱۳۰
  149. همان، ۳۰۹، ۳۱۰
  150. ۹ جمادی الاول ۱۳۰
  151. طبری، ج۷، ص۳۷۸-۳۷۹؛ اخبارالدولة، ۳۱۰، ۳۱۵ به بعد
  152. ۱۰ جمادی الاول ۱۳۰
  153. طبری، ج۷، ص۳۸۴-۳۸۵؛ اخبارالدولة، ۳۱۸
  154. همانجا
  155. همان، ۳۱۹
  156. همان، ۳۲۱
  157. ۱۵ شعبان ۱۳۰: طبری، ج۷، ص۳۸۵؛ اخبارالدولة، ۳۲۱-۳۲۲
  158. همان، ۳۲۳-۳۳۴
  159. شوال ۱۳۱ یا ۲۸ محرم ۱۳۲: طبری، ج۷، ص۳۸۶-۳۸۸
  160. دانیل، ۸۰-۸۱
  161. کلیما، ۵۹-۶۰
  162. نکـ: صدیقی، ۱۱۱-۱۱۲
  163. بیرونی، ۲۱۰-۲۱۱
  164. اخبارالدولة، ۳۳۴
  165. طبری، ج۷، ص۴۰۴؛ اخبارالدولة، ۳۳۷-۳۳۸؛ دربارهٔ تاریخ ۱۲۹ ق برای آغاز ادعاهای بهافرید، نکـ: صدیقی، ۱۲۳
  166. نکـ: خوارزمی، ۳۸؛ ثعالبی، ۳۴
  167. اخبارالدولة، ۲۲۳
  168. بیرونی، ۲۱۱؛ ثعالبی، ۳۵؛ گردیزی، ۲۶۶-۲۶۷؛ شرف الزمان، گ ۷ الف-ب
  169. ابن ندیم، ۴۰۷-۴۰۸، به نقل از صولی
  170. کلیما، ۵۹
  171. اخبارالدولة، ۳۳۷
  172. طبری، همانجا
  173. برای تفصیل نکـ: هـ د، بهافرید
  174. اخبارالدولة، ۳۳۴
  175. ۵ ذیقعدهٔ ۱۳۱
  176. برای تفصیل، نکـ: هـ د، ابوسلمهٔ خلال و ابوالعباس سفاح
  177. نکـ: اخبارالدولة، ۲۳۰-۲۳۱
  178. طبری، ج۷، ص۳۵۵؛ مقریزی، النزاع، ۹۵
  179. الامامهٔ، ج۲، ص۱۲۱
  180. بلاذری، ج۳، ص۱۴۰؛ العیون، ۲۰۹
  181. بلاذری، ج۳، ص۱۵۴-۱۵۵؛ طبری، ج۷، ص۴۴۸
  182. بلاذری، ج۳، ص۱۵۴-۱۵۵؛ طبری، ج۷، ص۴۴۸
  183. بلاذری، ج۳، ص۱۵۶؛ قس: مسعودی، ج۳، ص۲۷۰-۲۷۱
  184. الامامهٔ، ج۲، ص۱۲۰-۱۲۱؛ قس: دینوری، ۳۷۰
  185. طبری، ج۷، ص۴۴۸-۴۴۹؛ بلاذری، ج۳، ص۱۵۴-۱۵۵
  186. بلاذری، ج۳، ص۱۵۱-۱۵۳؛ طبری، ج۷، ص۴۶۸
  187. حموی، ۱۷۲
  188. بلاذری، ج۳، ص۱۶۸
  189. الامامة و السیاسة، ج۲، ص۱۲۵؛ نیز نک: ابن اثیر، ج۵، ص۴۳۶-۴۳۷؛ حموی، ۱۷۰-۱۷۱
  190. طبری، ج۷، ص۴۵۰
  191. طبری، ج۷، ص۴۵۸
  192. طبری، ج۷، ص۴۵۴؛ الامامهٔ، ج۲، ص۱۲۹-۱۳۰
  193. طبری، ج۷، ص۴۵۹؛ نرشخی، ۸۶-۸۹؛ گردیزی، ۲۶۸-۲۶۹
  194. ابن اثیر، ج۵، ص۴۴۹
  195. طبری، ج۷، ص۴۶۰؛ ابن اثیر، ج۵، ص۴۴۸، ۴۴۹
  196. طبری، ج۷، ص۴۶۰؛ ابن اثیر، ج۵، ص۴۴۸، ۴۴۹
  197. طبری، ج۷، ص۴۶۴؛ ابن اثیر، ج۵، ص۴۵۳
  198. بلاذری، ج۳، ص۱۶۸، ۱۶۹؛ طبری، ج۷، ص۴۶۶
  199. مقدسی، مطهر، ج۶، ص۷۵؛ ذهبی، سیر، ج۶، ص۶۰
  200. ج۷، ص۴۶۸-۴۷۰
  201. ص ۶۳
  202. بلاذری، ج۳، ص۱۸۴
  203. جهشیاری، همانجا
  204. طبری، ج۷، ص۴۶۹
  205. بلاذری، همانجا؛ ابن اثیر، ج۵، ص۴۶۸
  206. ذیحجهٔ ۱۳۶ ق
  207. طبری، ج۷، ص۴۸۰؛ ابن اثیر، همانجا، قس: طبری، ج۷، ص۴۷۰-۴۷۲؛ دینوری، ۳۷۸
  208. حال آنکه پیش از آن ابوجعفر برای بیعت ستاندن به خراسان رفته بود
  209. ج۳، ص۱۸۵-۱۸۶
  210. طبری، ج۷، ص۴۸۰
  211. بلاذری، ج۳، ص۱۸۵
  212. طبری، ج۷، ص۴۷۴-۴۷۸
  213. هـ م
  214. همو، ج۷، ص۴۸۱
  215. ابن قتیبه، عیون، ج۱، ص۲۶؛ طبری، ج۷، ص۴۸۲-۴۸۳
  216. همو، ج۷، ص۴۸۳، ۴۸۴
  217. همو، ج۷، ص۴۸۴-۴۸۵
  218. همو، ج۷، ص۴۸۵-۴۸۶؛ قس: بلاذری، ج۳، ص۲۰۳
  219. طبری، ج۷، ص۴۸۷-۴۸۹
  220. جهشیاری، ۷۶
  221. طبری، ج۷، ص۴۸۸-۴۹۰
  222. ۵ روز مانده به پایان شعبان ۱۳۷
  223. همو، ج۷، ص۴۹۰
  224. همو، ج۷، ص۴۸۹-۴۹۲؛ مسعودی، ج۳، ص۲۹۱
  225. بلاذری، ج۳، ص۲۰۷؛ قس: دینوری ۳۸۲-۳۸۳
  226. بلاذری، همانجا؛ زمخشری، ج۳، ص۱۴۹؛ ذهبی، سیر، ج۶، ص۷۱
  227. طبری، ج۷، ص۴۹۱؛ خطیب، ج۱۰، ص۲۱۰-۲۱۱؛ ابن خلکان، ج۳، ص۱۵۴
  228. طبری، ج۷، ص۴۹۲-۴۹۳؛ ابن اثیر، ج۵، ص۴۷۶
  229. مبرد، ۵۸-۵۹
  230. ج۱۰، ص۲۰۷
  231. نکـ: دنبالهٔ مقاله
  232. دینوری، ۴۰۲
  233. ج۲، ص۱۱، ۲۶۹
  234. مجمل التواریخ، ۳۲۸
  235. ذهبی، همان، ج۶، ص۵۳
  236. ابن اثیر، ج۵، ص۴۷۹؛ ذهبی، همان، ج۶، ص۵۰
  237. ابن‌سعد، ج۷، ص۳۷۰
  238. ج۷، ص۴۸۲
  239. ابن خلکان، ج۳، ص۱۴۸؛ نویری، ج۷، ص۲۵۳ الی ۲۵۵
  240. ص ۳۲۷
  241. ابن خلکان، ج۳، ص۱۵۲؛ خطیب، ج۱۰، ص۲۰۸؛ ابن عمرانی، ۶۷
  242. طبری، ج۷، ص۴۸۳
  243. مثلاً: نکـ: زمخشری، ج۱، ص۴۷۹، ج۳، ص۴۳۴
  244. ابن اثیر، ج۵، ص۴۶۸
  245. گردیزی، ۲۶۶
  246. اصطخری، ۲۵۹
  247. ج۲، ص۴۳۵
  248. حمیری، ۳۲۳
  249. ص ۱۶۷-۱۶۸
  250. طبری، ج۷، ص۴۵۰؛ مسعودی، ج۳، ص۲۷۱؛ ابن عبدربه، ج۱، ص۳۱۷؛ خطیب، ج۱۰، ص۲۰۷-۲۰۸
  251. ابن‌ندیم ۱۴۸
  252. گست، ۵۵۵-۵۵۶؛ قس: منهاج سراج، ج۱، ص۱۰۷، که معلوم نیست بر چه پایه‌ای لقب او را شهنشاه دانسته است
  253. ابن خلکان، ج۳، ص۱۴۸
  254. ابن‌اثیر، ج۵، ص۴۷۹-۴۸۰؛ ابن خلکان، همانجا
  255. مجمل‌التواریخ، ۳۲۸
  256. بلاذری، ج۳، ص۱۶۸
  257. طبری، ج۷، ص۴۹۱؛ مجمل‌التواریخ، ۳۲۷؛ منهاج سراج، ج۱، ص۱۰۶
  258. مجمل‌التواریخ، ۳۲۸
  259. حافظ ابرو، گ ۲۸۷ الف
  260. همانجا
  261. زمخشری، ج۲، ص۸۳۷
  262. بلاذری، ج۳، ص۲۰۶-۲۰۸؛ مقریزی، النزاع، ۹۵-۹۸
  263. العبر، ج۱، ص۱۴۳، میزان، ج۲، ص۵۹۰، سیر، ج۶، ص۵۳
  264. مثلاً: گردیزی، ۲۶۶
  265. دینوری، ۳۶۱
  266. ص ۱۲۷
  267. ص ۴۶۲
  268. ج۱، ص۱۰۷
  269. ص ۱۸۲
  270. ع
  271. همو، ۱۸۵
  272. قزوینی رازی، ۱۶۰، ۲۱۵-۲۱۶
  273. محدث، ج۲، ص۶۲۳-۶۲۴
  274. ع
  275. ص ۶۵
  276. نرشخی، ۱۴
  277. فرای ۳۱، به نقل از ابن ایب طاهر طیفور
  278. حموی، ۱۸۶-۱۸۹
  279. آقابزرگ، ج۴، ص۱۵۰-۱۵۱، ۱ج۱، ص۹۱-۹۲، ۱ج۹، ص۷۵
  280. ۱۵۹-۱۶۰ و بعد
  281. همو، ۱۸۸
  282. ص
  283. شهرستانی، ج۱، ص۱۵۴
  284. ابوالفرج، ۱۰۸
  285. مبرد، ۵۸؛ ابن اثیر، ج۵، ص۳۷۲-۳۷۳؛ ابوالشیخ، ج۱، ص۴۳۲-۴۳۳
  286. اخبارالدولة، ۴۰۳-۴۰۴
  287. ج۳، ص۱۵۰
  288. قس: فرای، ۲۹-۳۰
  289. طبری، ج۷، ص۳۸۵
  290. بغدادی، ۶۰-۶۱؛ اشعری، ج۱، ص۱۶۷-۱۶۸
  291. طبری، ج۷، ص۴۴۸-۴۴۹
  292. هـ م
  293. ۱۳۷ ق
  294. همو، ج۷، ص۴۹۵
  295. بلاذری، ج۳، ص۲۳۵
  296. طبری، ج۷، ص۵۰۵-۵۰۶؛ هندوشاه، ۱۰۵؛ قس: دینوری، ۳۸۴
  297. ابن‌اثیر، ج۷، ص۲۲۹
  298. مجمل‌التواریخ، ۳۲۹
  299. شهرستانی، ج۱، ص۱۵۳-۱۵۴
  300. ابن‌مرتضی، ۳۱؛ ذهبی، سیر، ج۶، ص۶۷
  301. ابن‌ندیم، ۴۰۸؛ اشعری، ج۱، ص۹۴
  302. مسعودی، ج۳، ص۲۹۳
  303. بغدادی، ۱۵۴
  304. مسعودی، همانجا
  305. مقدسی، مطهر، ج۶، ص۹۵؛ نیز نکـ: خطیب، ج۱۰، ص۲۰۷؛ ابن‌عساکر، ج۱، ص۱۸۸
  306. هـ م‌م
  307. طبری، ج۷، ص۴۹۵؛ مسعودی، ج۳، ص۲۹۴؛ ابن اثیر، ج۶، ص۳۸-۳۹؛ نرشخی، ۹۰-۹۱
  308. تاریخ سیستان، ۲۶۷-۲۶۸

پاورقی

^  پرچم‌های سیاه

منابع

  1. آبی، منصور، نثرالدر، به کوشش محمد علی قرنه، قاهره، ۱۹۸۳ م؛
  2. آقابزرگ، الذریعهٔ؛
  3. ابن اثیر، الکامل؛
  4. ابن اعثم کوفی، احمد، الفتوح، حیدرآباد دکن، ۱۳۹۵ ق/۱۹۷۵ م؛
  5. ابن حبیب، محمد، «اسماءالمغتالین»، نوادر المخطوطات، به کوشش عبدالسلام محمد هارون، قاهره، ۱۳۷۳ ق/۱۹۵۴ م؛
  6. ابن حجر عسقلانی، احمد، لسان المیزان، حیدرآباد دکن، ۱۳۳۱ ق/۱۹۱۳ م؛
  7. ابن حزم، علی، جمهرهٔ انساب العرب، بیروت، ۱۴۰۳ ق/۱۹۸۳ م؛
  8. ابن حوقل، محمد، صورهٔ الارض، به کوشش کرامرس، لیدن، ۱۹۳۹ م؛
  9. ابن خلکان، وفیات؛
  10. ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، به کوشش احسان عباس، بیروت، دار صادر؛
  11. همو، همان، جزء متمم، به کوشش زیاد محمد منصور، مدینه، ۱۴۰۳ ق/۱۹۸۳ م؛
  12. ابن شهر آشوب، محمد، مناقب آل ابی‌طالب، قم، انتشارات علامه؛
  13. ابن عبدربه، احمد، العقد الفرید، به کوشش احمد امین و دیگران، بیروت، ۱۴۰۲ ق/۱۹۸۲ م؛
  14. ابن عساکر، علی، تاریخ مدینهٔ دمشق،] عمان[، دارالبشیر؛
  15. ابن عمرانی، محمد، الانباء فی تاریخ الخلفاء، به کوشش قاسم سامرائی، لیدن، ۱۹۷۳ م؛
  16. ابن فقیه، احمد، «اخبار البلدان»، مجموع فی الجغرافیا، به کوشش فؤاد سزگین، فرانکفورت، ۱۴۰۷ ق/۱۹۸۷ م؛
  17. ابن قتیبه، عبدالله، الشّعر و الشعراء، به کوشش دخویه، لیدن، ۱۹۰۴ م؛
  18. همو، عیون‌الاخبار، قاهره، ۱۹۲۳-۱۹۳۰ م؛
  19. همو، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قاهره، ۱۹۶۰ م؛
  20. ابن‌مرتضی، احمد المنیعهٔ و العمل فی شرح الملل و النحل، به کوشش محمد جواد مشکور، بیروت، ۱۳۹۹ ق/۱۹۷۹ م؛
  21. ابن منظور، لسان؛
  22. ابن‌ندیم، الفهرست؛
  23. ابوالشیخ اصفهانی، عبدالله، طبقات المحدّثین باصبهان، به کوشش حسین بلوشی، بیروت، ۱۴۰۷ ق/۱۹۸۷ م؛
  24. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل‌الطالبین، قم، ۱۴۰۵ ق؛
  25. ابونعیم اصفهانی، احمد، ذکر اخبار اصبهان، به کوشش ددرینگ، لیدن، ۱۹۳۱ م؛
  26. اخبارالدولة العباسیهٔ، به کوشش عبدالعزیز دوری و عبدالجبار مطلبی، بیروت، ۱۹۷۱ م؛
  27. ازدی، یزید، تاریخ الموصل، به کوشش علی حبیبه، قاهره، ۱۳۸۷ ق/۱۹۶۷ م؛
  28. اشعری، علی، مقالات الاسلامیین، به کوشش محمدمحی‌الدین عبدالحمید، قاهره، ۱۴۰۵ ق/۱۹۸۵ م؛
  29. استخری، ابراهیم، مسالک‌الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، ۱۹۲۷ م؛
  30. الامامهٔ و السیاسهٔ، به کوشش طه محمد زینی، بیروت، دارالمعرفهٔ؛
  31. بار تولد، و. و.، آبیاری در ترکستان، ترجمهٔ کریم کشاورز، تهران، ۱۳۵۰ ش؛
  32. بغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، به کوشش محمد زاهد کوثری، قاهره، ۱۳۶۷ ق/۱۹۴۸ م؛
  33. بلاذری، احمد، انساب الاشراف، به کوشش عبدالعزیز دوری، بیروت، ۱۳۹۸ ق/۱۹۷۸ م؛
  34. بلعمی، محمد، تاریخ‌نامهٔ طبری، به کوشش محمد روشن، تهران، ۱۳۶۶ ش؛
  35. بیرونی، ابوریحان، الآثار الباقیهٔ، به کوشش ادوارد زاخاو، لایپزیگ، ۱۹۲۳ م؛
  36. «تاریخ خلفا»] فارسی[، ملحق به نسخهٔ خطی کتاب سیرت رسول الله[۱]، انشای قاضی رفیع‌الدین اسحاق همدانی، کتابخانهٔ مجلس شورا، شمـ ۶۶۴۱؛
  37. تاریخ الخلفاء، به کوشش پ. گریازنویچ، مسکو، ۱۹۶۷ م؛
  38. تاریخ سیستان، به کوشش محمد تقی بهار، تهران، ۱۳۱۴ ش؛
  39. ثعالبی مرغنی، حسین، بخشی از غرر اخبار ملک الفرس، و سیرهم[۲]؛
  40. جهشیاری، محمد، الوزارء و الکتاب، قاهره، ۱۳۵۷ ق/۱۹۳۸ م؛
  41. حافظ ابرو، عبدالله، جغرافیا، میکروفیلم کتابخانهٔ دانشگاه تهران، شمـ ۱۴۷۱؛
  42. حموی، محمد، انیس المؤمنین، به کوشش میرهاشم محدث، تهران، ۱۳۶۳ ش؛
  43. حمیری، محمد، الروض المعطار، به کوشش احسان عباس، بیروت، ۱۹۸۰ م؛
  44. خطیب بغدادی، احمد، تاریخ بغداد، قاهره، ۱۳۴۹ ق؛
  45. خوارزمی، محمد، مفاتیح العلوم، به کوشش فان فلوتن، لیدن، ۱۸۹۵ م؛
  46. دینوری، احمد، الاخبار الطوال، به کوشش عبدالمنعم عامر، قاهره، ۱۳۷۹ ق/۱۹۵۹ م؛
  47. ذهبی، محمد، تاریخ الاسلام، حوادث و وفی‌ات سالهای ۱۲۱-۱۴۰ ق، به کوشش عبدالسلام عمر تدمری، بیروت، ۱۴۰۸ ق/۱۹۸۸ م؛
  48. همو، سیراعلام‌النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، ۱۴۰۴ ق/۱۹۸۴ م؛
  49. همو، العبر، به کوشش محمد سعید بن بسیونی زغلول، بیروت، ۱۴۰۵ ق/۱۹۸۵ م؛
  50. همو، میزان الاعتدال، به کوشش علی محمد بجاوی، قاهره، ۱۳۸۲ ق/۱۹۶۳ م؛
  51. زمخشری، محمود، ربیع‌الابرار، به کوشش سلیم نعیمی، بغداد، ۱۴۰۲ ق/۱۹۸۲ م؛
  52. سهمی، حمزه، تاریخ جرجان، حیدرآباد دکن، ۱۳۸۷ ق/۱۹۶۷ م؛
  53. شابشتی، علی، الدیارات، به کوشش کورکیس عواد، بغداد، ۱۹۵۱ م؛
  54. شرف‌الزمان مروزی، طاهر، طبایع‌الحیوان، نسخهٔ عکسی موجود در کتابخانهٔ مرکز؛
  55. شهرستانی، محمد، الملل و النحل، به کوشش محمد سید کیلانی، قاهره، مطبعهٔ مصطفی البابی؛
  56. صابی، محمد، الهفوات النادرهٔ، به کوشش صالح اشتر، دمشق، ۱۳۸۷ ق/۱۹۶۷ م؛
  57. صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، به کوشش درتئا کراوولسکی و دیگران، بیروت، ۱۴۰۲-۱۴۰۸ ق؛
  58. طبرسی، فضل، اعلام‌الوری، به کوشش علی‌اکبر غفاری، تهران، ۱۳۹۹ ق؛
  59. طبری، تاریخ؛
  60. العیون و الحدائق، به کوشش دخویه، لیدن، ۱۸۶۹ م؛
  61. فاروق عمر، طبیعهٔ الدعوهٔ العباسیهٔ، بیروت، ۱۳۸۹ ق/۱۹۷۰ م؛
  62. قزوینی رازی، عبدالجلیل، نقض، به کوشش جلال‌الدین محدث ارموی، تهران، ۱۳۵۸ ش؛
  63. کلیما، اوتاکر، تاریخچهٔ مکتب مزدک، ترجمهٔ جهانگیر فکری ارشاد، تهران، ۱۳۷۱ ش؛
  64. گردیزی، عبدالحی، تاریخ، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ۱۳۶۳ ش؛
  65. مافروخی، مفضل، محاسن اصفهان، به کوشش جلال‌الدین تهرانی، تهران، ۱۳۱۲ ش؛
  66. مبرد، محمد، الفاضل، به کوشش عبدالعزیز میمنی، قاهره، ۱۳۷۵ ق/۱۹۵۸ م؛
  67. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، ۱۴۰۳ ق/۱۹۸۳ م؛
  68. مجمل‌التواریخ و القصص، به کوشش محمد تقی بهار، تهران، ۱۳۱۸ ش؛
  69. محدث ارموی، جلال الدین، تعلیقات نقض، تهران، ۱۳۵۸ ش؛
  70. مسعودی، علی، مروج الذهب، به کوشش یوسف اسعد داعر، بیروت، ۱۳۸۵ ق/۱۹۶۶ م؛
  71. مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، ۱۹۰۹ م؛
  72. مقدسی، مطهر البدء و التاریخ، به کوشش کلمان هوار، پاریس، ۱۹۱۶ م؛
  73. مقریزی، احمد، المقفی الکبیر، به کوشش محمد بعلاوی، بیروت، ۱۴۱۱ ق/۱۹۹۱ م؛
  74. همو، النزاع و التخاصم، به کوشش حسین مونس، قم، ۱۳۷۰ ش؛
  75. منهاج السراج، عثمان، طبقات ناصری، به کوشش عبدالحی حبیبی، تهران، ۱۳۴۱ ش؛
  76. نرشخی، محمد، تاریخ بخارا، ترجمهٔ ابونصر احمد بن محمدقباوی، به کوشش محمد تقی مدرس رضوی، تهران، ۱۳۶۳ ش؛
  77. نسفی، عمر، القند فی ذکر علماء سمرقند، به کوشش نظر محمد فاریابی، حجاز، ۱۴۱۲ ق/۱۹۹۱ م؛
  78. نعیم بن حماد، الفتن، نسخهٔ عکسی موجود در کتابخانه مرکز؛
  79. نویری، احمد، نهایهٔ الارب، قاهره، وزارهٔ الثقافهٔ و الارشاد القومی؛
  80. هندوشاه بن سنجر، تجارب السلف، به کوشش عباس اقبال، تهران، ۱۳۱۳ ش؛
  81. یاقوت، بلدان؛
  82. همو، معجم الادباء، به کوشش مارگلیوث، قاهره، ۱۹۲۳ م؛
  83. یعقوبی، احمد، تاریخ، بیروت، ۱۳۹۷ ق/۱۹۶۰ م؛
  84. یغموری، یوسف، نورالقبس، مختصرالمقتبس، محمد بن عمران مرزبانی، به کوشش رودلف زل‌هایم، بیروت، ۱۳۸۴ ق/۱۹۶۴ م؛
  85. یوسفس، غلامحسین، ابومسلم سردار خراسان، تهران، ۱۳۴۵ ش؛

منابع لاتین

  1. Crone,P.,"On the Meaning of the'Abbasid call to al-Rida",The Islamic World,New Jersey, ۱۹۸۹
  2. Daniel,E. L.,The Political and Social History of Khurasan under Abbasid Rule,Chicago, ۱۹۷۹
  3. Frye,R.,"The Role of Abu Muslim in the 'Abbasid Revolt",The Moslem World, ۱۹۷۰,vol. XXXVII
  4. Guest,R.,"A Coin of Abu Muslim",JRAS, ۱۹۳۲
  5. Houtsma,M. Th., "Bih'afrrid",Wiener Zeitschrift fur die Kunde des Morgenlandes, ۱۸۸۹
  6. Noldeke,T.,Geschichte der Perser und Araber zur Zeit der Sasaniden,Leyden, ۱۹۷۳
  7. Sadighi,G. H.,Les mouvements religieux iraniens…,Paris, ۱۹۳۸
  8. Shaban,M. A.,The'Abbasid Revolution,Cambridge, ۱۹۷۰.
  1. ص
  2. نکـ: ملـ، هوتسما