کلمات قصار نهج‌البلاغه

از ويکی شيعه
پرش به: ناوبری، جستجو
نهج البلاغه.jpg

کلمات قصار نهج البلاغه، یکی از بخش‌های سه‌گانه نهج البلاغه (سخنان امیرالمومنین) گردآوری شریف رضی (۳۵۹ق-۴۰۶ق) معروف به سید رضی از علما و ادبیان شیعه است. سید رضی ۴۸۰ حکمت را به علاوه ۹ حکمت که در نظر شریف رضی نیازمند تفسیر است، در این بخش می‌آورد.

کلمات

  1. هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش نه پشتی تا سوارش شوند و نه پستانی تا شیرش دوشند - چنان زی که در تو طمع نبندند.
  2. آن که طمع را شعار خود گرداند خود را خُرد نمایاند، و آن که راز سختی خویش بر هر کس گشود، خویشتن را خوار نمود. و آن که زبانش را بر خود فرمانروا ساخت خود را از بها بینداخت.
  3. بخل ننگ است و ترس نقصان، و درویشی کند کننده زبان - زیرک در برهان، و تنگدست بیگانه در دیار خود بر همگان.
  4. ناتوانی آفت است، و شکیبایی شجاعت و ناخواستن - دنیا - ثروت و پرهیزگاری سپری - نگه‌دار - و رضا نیکو همنشین - و یار -.
  5. دانش میراثی است گزین و آداب، زیورهای نوین - جان و تن - و اندیشه آینه روشن.
  6. سینه خردمند صندوق راز اوست و گشاده‌رویی دام دوستی و بردباری گور زشتی‌هاست. [ یا که فرمود:] آشتی کردن، نهان جای زشتی‌هاست و آن که از خود خشنود بود ناخشنودان او بسیار شود.
  7. صدقه دارویی است درمان‌بخش و کردار بندگان در دنیای آنان پیش دیده‌هاشان بود در آخرت ایشان - هرچه را در این جهان کنند، در آن جهان بینند -.
  8. از این آدمی شگفتی گیرید: با پیه می‌نگرد و با گوشت سخن می‌گوید: و با استخوان می‌شنود، و از شکافی دم برمی‌آورد.
  9. چون دنیا به کسی روی آرد، نیکویی‌های دیگران را بدو به عاریت سپارد، و چون بدو پشت نماید، خوبی‌های او را برباید.
  10. با مردم چنان بیامیزید که اگر مردید بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید به شما مهربانی ورزند.
  11. اگر بر دشمنت دست یافتی بخشیدن او را سپاس دست یافتن بر وی ساز.
  12. ناتوان‌ترین مردم کسی است که نیروی به دست آوردن دوستان ندارد، و ناتوان‌تر از او کسی بود که دوستی به دست آرد و او را ضایع گذارد.
  13. چون طلیعهء نعمت‌ها به شما رسید، با ناسپاسی دنباله آن را مبرید.
  14. آن را که نزدیک واگذارد، یاری دور را به دست آرد.
  15. هر فریب خورده را سرزنش نتوان کرد.
  16. کارها چنان رام تقدیر است که گاه مرگ در تدبیر است.
  17. [ و آن حضرت را از فرموده رسول(ص) پرسیدند «پیری را با خضاب بپوشانید و خود را همانند یهود مگردانید» گفت:] او که درود خدا بر وی باد چنین فرمود: - و شمار مرد - دین اندک بود. اما اکنون که میدان اسلام فراخ گردیده و دعوت آن به همه جا رسیده، هر کس آن کند که خواهد.
  18. [ و دربارهء کسانی که از جنگ در کنار او کناره جستند، فرمود:] حق را خوار کردند و باطل را یار نشدند.
  19. هر که همراه آرزوی خویش تازد، مرگش به سر در اندازد.
  20. از لغزش جوانمردان در گذرید که کسی از آنان نلغزید، جز که دست خدایش برفرازید.
  21. ترس با نومیدی همراه است، و آزرم با بی‌بهرگی همعنان، و فرصت چون ابر گذران. پس فرصت‌های نیک را غنیمت بشمارید.
  22. ما را حقی است اگر دادند- بستانیم - و گرنه ترک شتران سوار شویم و برانیم هر چند شب‌روی به درازا کشد. [و این از سخنان لطیف و فصیح است و معنی آن این است که اگر حق ما را ندادند ما خوار خواهیم بود چنان‌که ردیف شتر سوار بر سرین شتر نشیند، چون بنده و اسیر و مانند آن.][۱]
  23. آن که کرده وی او را بجایی نرساند نسب او وی را پیش نراند.
  24. از کفاره گناهان بزرگ، فریادخواه را به فریاد رسیدن است، و غمگین را آسایش بخشیدن.
  25. پسر آدم! چون دیدی پروردگارت پی در پی نعمت‌های خود به تو می‌رساند و تو او را نافرمانی می‌کنی از او بترس.
  26. هیچ کس چیزی را در دل نهان نکرد، جز که در سخنان بی‌اندیشه‌اش آشکار گشت و در صفحه رخسارش پدیدار.-
  27. با درد خود بساز چندان که با تو بسازد.
  28. برترین پارسایی نهفتن پارسایی است.
  29. اگر تو به زندگی پشت کرده‌ای و مرگ به تو روی آور است پس چه زود دیدار میسر است.
  30. بترسید بترسید که خدا چنان پرده- بر بنده- گستریده که گویی او را آمرزیده.
  31. [و او را از ایمان پرسیدند، فرمود:] ایمان بر چهار پایه استوار است، بر شکیبایی، و یقین و داد و جهاد. و شکیبایی را چهار شاخه است: آرزومند بودن، و ترسیدن، و پارسایی و چشم امید داشتن. پس آن که مشتاق بهشت بود، شهوت‌ها را از دل زدود، و آن که از دوزخ ترسید، از آنچه حرام است دوری گزید، و آن که ناخواهان دنیا بود، مصیبت‌ها بر وی آسان نمود، و آن که مرگ را چشم داشت، در کارهای نیک پای پیش گذاشت. و یقین بر چهار شعبه است: بر بینایی زیرکانه، و دریافت عالمانه و پند گرفتن از گذشت زمان و رفتن به روش پیشینیان. پس آن که زیرکانه دید حکمت بر وی آشکار گردید، و آن را که حکمت آشکار گردید عبرت آموخت، و آن که عبرت آموخت چنان است که با پیشینیان زندگی را در نوردید. و عدل بر چهار شعبه است: بر فهمی ژرف نگرنده، و دانشی پی به حقیقت برنده، و نیکو داوری فرمودن، و در بردباری استوار بودن. پس آن که فهمید به ژرفای دانش رسید و آنکه به ژرفای دانش رسید از آبشخور شریعت سیراب گردید، و آن که بردبار بود، تقصیر نکرد و میان مردم با نیکنامی زندگی نمود. و جهاد بر چهار شعبه است: به کار نیک وادار نمودن، و از کار زشت منع فرمودن. و پایداری در پیکار با دشمنان، و دشمنی با فاسقان. پس آن که به کار نیک واداشت، پشت مؤمنان را استوار داشت، و آن که از کار زشت منع فرمود بینی منافقان را به خاک سود، و آن که در پیکار با دشمنان پایدار بود، حقی را که بر گردن دارد ادا نمود، و آن که با فاسقان دشمن بود و برای خدا به خشم آید، خدا به خاطر او خشم آورد و روز رستاخیز وی را خشنود نماید. و کفر بر چهار ستون پایدار است: پی وهم رفتن و خصومت کردن و از راه حق به دیگر سو گردیدن و دشمنی ورزیدن. پس آن که پی وهم گرفت به حق بازنگشت، و آن که از نادانی فراوان، خصومت ورزید، از دیدن حق کور گشت، و آن که از راه حق به دیگر سو شد، نیکویی را زشت و زشتی را نیکویی دید و مست گمراهی گردید، و آن که دشمنی ورزید راه‌ها برایش دشوار شد و کارش سخت و برون شو کار ناپایدار. و شک بر چهار شعبه است: در گفتار جدال نمودن و ترسیدن و دو دل بودن، و تسلیم حادثه‌های روزگار گردیدن. پس آن که جدال را عادت خود کرد، خویش را از تاریکی شبهت برون نیاورد، و آن که از هر چیز که پیش رویش آمد ترسید، پیوسته واپس خزید، و آن که دو دل بود پی شیطان او را بسود، و آن که به تباهی دنیا و آخرت گردن نهاد هر دو جهانش را به باد داد.
  32. نیکوکار از کار نیک بهتر است، و بدکردار از کار بد بدتر.
  33. بخشنده باش نه با تبذیر و اندازه نگهدار و بر خود سخت مگیر.
  34. شریف‌ترین بی‌نیازی، وانهادن آرزوهاست.
  35. هر که بی‌محابا به مردمان آن گوید که نخواهند، دربارهاش آن گویند که ندانند.
  36. آن که آرزو را دراز کرد، کردار را نابساز کرد.
  37. [و چون دهقانان انبار هنگام رفتن امام به شام او را دیدند، برای وی پیاده شدند و پیشاپیش دویدند. فرمود:] این چه کار بود که کردید؟ [گفتند: عادتی است که داریم و بدان امیران خود را بزرگ می‌شماریم. فرمود:] به خدا که امیران شما از این کار سودی نبردند، و شما در دنیای‌تان خود را بدان به رنج می‌افکنید و در آخرت‌تان بدبخت می‌گردید. و چه زیانبار است رنجی که کیفر در پی آن است، و چه سودمند است آسایشی که با آن از آتش امان است.
  38. [و به فرزند خود حسن(ع) فرمود:] پسرکم چهار چیز از من بیاد دار، و چهار دیگر به خاطر سپار که چند که بدان کار کنی از کرده خود زیان نبری: گرانمایه‌ترین بی‌نیازی خرد است، و بزرگ‌ترین درویشی بی‌خردی است و ترسناک‌ترین تنهایی خودپسندی است و گرامی‌ترین حسب خوی نیکوست. پسرکم از دوستی نادان بپرهیز، چه او خواهد که تو را سود رساند لیکن دچار زیانت گرداند، و از دوستی بخیل بپرهیز، چه او آنچه را سخت بدان نیازمندی از تو دریغ دارد، و از دوستی تبهکار بپرهیز که به‌اندک بهایت بفروشد، و از دوستی دروغگو بپرهیز که او سراب را ماند، دور را به تو نزدیک و نزدیک را به تو دور نمایاند.
  39. اگر مستحبات واجبات را زیان رساند- بنده را به خدا- نزدیک نگرداند.
  40. زبان خردمند در پس دل اوست، و دل نادان پس زبان او.[۲]
  41. [و این معنی به لفظی دیگر از آن حضرت روایت شده است که:] دل بی‌خرد در دهان اوست و زبان خردمند در دل او [و معنی هر دو یکی است.]
  42. [و به یکی از یاران خود فرمود هنگامی که او از بیماری شکوه نمود.] خدا آنچه را از آن شکایت داری موجب کاستن گناهانت گرداند، چه در بیماری مزدی نیست، لیکن گناهان را می‌کاهد و می‌پیراید چون پیراستن برگ درختان، و مزد در گفتارست به زبان، و کردار با گام‌ها و دستان، و خدای سبحان به خاطر نیت راست و نهاد پاک- بنده- هر بنده را که خواهد به بهشت در آورد.[۳]
  43. [و آن گاه که از خَبّاب یاد کرد فرمود:] خدا بیامرزاد خبّاب پسر أرتّ را. به رغبت اسلام آورد و از روی فرمانبرداری هجرت کرد و به گذران روز قناعت، و از خدا راضی بود و مجاهد زندگی نمود.
  44. خوشا کسی که معاد را به یاد آورد، و برای حساب کار کرد، و به گذران روز قناعت نمود، و از خدا راضی بود.
  45. اگر بدین شمشیرم بر بینی مرد با ایمان زنم که مرا دشمن گیرد، نگیرد، و اگر همه جهان را بر منافق ریزم تا مرا دوست دارد، نپذیرد، و این از آن است که قضا جاری گشت و بر زبان پیامبر امّی گذشت که فرمود:‌ای علی مؤمن تو را دشمن نگیرد و منافق دوستی تو نپذیرد.
  46. گناهی که تو را زشت نماید نزد خدا بهتر است از کار نیکی که پسندت آید.
  47. ارزش مرد به‌اندازه همت اوست و صدق او به مقدار جوانمردیاش و دلیری او به میزان ننگی - که از بدنامی - دارد و پارسایی او به مقدار غیرتی که آرد.
  48. پیروزی به دور اندیشی است و دور اندیشی در به کار انداختن رأی و به کار انداختن رأی در نگاهداشتن اسرار.
  49. بپرهیزید از صولت جوانمرد چون گرسنه شود و از ناکس چون سیر گردد.
  50. دلهای مردان رمنده است، هر که آن را به خود خو داد، روی بدو نهاد.
  51. عیب تو نهان است چندان که ستاره بختت تابان است.
  52. سزاوارتر مردم به بخشودن، تواناترشان است به کیفر نمودن.
  53. سخاوت بی‌خواستن بخشیدن است، و آنچه به خواهش بخشند یا از شرم است و یا از بیم سخن زشت شنیدن.
  54. هیچ بینیازی چون خرد نیست، و هیچ درویشی چون نادانی و هیچ میراثی چون فرهیخته بودن و هیچ پشتیبان چون مشورت نمودن.
  55. شکیبایی دو گونه است: شکیبایی بر آنچه خوش نمی‌شماری و شکیبایی از آنچه آن را دوست می‌داری.
  56. توانگری در غربت چون در وطن ماندن است و درویشی در وطن، در غربت به سر بردن.
  57. قناعت مالی است که پایان نیابد.
  58. مال مایه شهوت‌هاست.
  59. آن که تو را- از گزندی- ترساند چون کسی است که تو را مژده رساند.
  60. زبان درنده‌ای است، اگر واگذارندش بگزد.
  61. زن کژدمی است، گزیدنش شیرین.
  62. چون تو را درودی گویند درودی گوی از آن به، و چون به تو احسانی کنند، افزون‌تر از آن پاداش ده، و فضیلت او راست که نخست به کار برخاست.
  63. پایمرد، خواهنده را- همچون- پر است.
  64. مردم دنیا همچون سوارانند که در خوابند و آنان را می‌رانند.
  65. از دست شدن دوستان، غربت است.
  66. روا نشدن حاجت، آسان‌تر، تا آن را از نااهل خواستن.
  67. از بخشیدن اندک شرم مدار که محروم کردن اندک‌تر از آن بود.
  68. پارسایی زیور درویشی است، و سپاس زیور توانگری.
  69. اگر آن که خواهی نیستی باری بدان ننگر که کیستی.
  70. نادان را نبینی جز که کاری را از اندازه فراتر کشاند، و یا بدانجا که باید نرساند.
  71. چون خرد کمال گیرد، گفتار نقصان پذیرد.
  72. روزگار تنها را بفرساید، و آرزوها را تازه نماید، و مرگ را نزدیک آرد، و امیدها را دور و دراز دارد. کسی که بدان دست یافت رنج دید، و آن که از دستش داد سختی کشید.
  73. آن که خود را پیشوای مردم سازد پیش از تعلیم دیگری باید به ادب کردن خویش پردازد، و پیش از آنکه به گفتار تعلیم فرماید باید به کردار ادب نماید، و آن که خود را تعلیم دهد و ادب اندوزد، شایستهتر به تعظیم است از آن که دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد.
  74. آدمی با دمی که برآرد گامی به سوی مرگ بردارد.
  75. هر چه شمردنی است به سر رسد و هر چه چشم داشتنی است در رسد.
  76. چون کارها همانند شود- یکی را بر دیگری قیاس کردن توانست و- پایان آن را از آغاز دانست.
  77. [و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابی است که چون بر معاویه در آمد و معاویه وی را از امیرالمؤمنین(ع) پرسید، گفت: گواهم که او را در حالی دیدم که شب پرده‌های خود را افکنده بود، و او در محراب خویش بر پا ایستاده، محاسن را به دست گرفته چون مار گزیده به خود می‌پیچید و چون اندوهگینی می‌گریست، و می‌گفت:]‌ای دنیا!‌ای دنیا! از من دور شو! - با خودنمایی - فرا راه من آمده‌ای؟ یا شیفته‌ام شده‌ای؟ مباد که تو در دل من جای گیری. هرگز! جز مرا بفریب! مرا به تو چه نیازی است؟ من تو را سه بار طلاق گفته‌ام و بازگشتی در آن نیست. زندگانی‌ات کوتاه است و جاهت ناچیز، و آرزوی تو داشتن خُرد -نیز- آه از توشه اندک و درازی راه و دوری منزل و سختی درآمدنگاه.
  78. [و از سخنان آن حضرت است، چون کسی از او پرسید: «رفتن ما به شام به قضا و قدر خدا بود» پس از گفتار دراز، و این گزیده آن است:] وای بر تو! شاید قضاء لازم و قدر حتم را گمان کرده‌ای، اگر چنین باشد پاداش و کیفر باطل بُوَد، و نوید و تهدید عاطل. خدای سبحان بندگان خود را امر فرمود - و در آنچه بدان مأمورند- دارای اختیارند، و نهی نمود تا بترسند و دست باز دارند. آنچه تکلیف کرد آسان است نه دشوار و پاداش او بر - کردار- اندک، بسیار. نافرمانیش نکنند از آنکه بر او چیرند، و فرمانش نبرند از آن رو که ناگزیرند. پیامبران را به بازیچه نفرستاد، و کتاب را برای بندگان بیهوده نازل نفرمود و آسمانها و زمین و آنچه میان این دو است به باطل خلق ننمود. «این گمان کسانی است که کافر شدند. وای بر آنان که کافر شدند از آتش.»
  79. حکمت را هر جا باشد فراگیر! که حکمت - گاه- در سینه منافق بود پس در سینه‌اش بجنبد تا برون شَود و با همسان‌های خود در سینه مؤمن بیارمد.
  80. حکمت گمشده مؤمن است. حکمت را فراگیر هر چند از منافقان باشد.
  81. مرد را آن بهاست که بدان نیک داناست- آن ارزی که می‌ورزی-.[۴]
  82. شما را به پنج چیز سفارش می‌کنم که اگر برای دسترسی بدان رنج سفر را بر خود هموار کنید، در خور است: هیچ یک از شما جز به پروردگار خود امید نبندد، و جز از گناه خود نترسد، و چون کسی را چیزی پرسند که نداند شرم نکند که گوید ندانم، و هیچ کس شرم نکند از آنکه چیزی را که نمی‌داند بیاموزد، و بر شما باد به شکیبایی که شکیبایی ایمان را چون سر است تن را، و سودی نیست تنی را که آن را سر نبود، و نه در ایمانی که با شکیبایی همبر نبود.
  83. [و به مردی که در ستودن او افراط کرد، و آنچه در دل داشت به زبان نیاورد فرمود:] من کمتر از آنم که بر زبان آری و برتر از آنم که در دل داری.
  84. آنچه از کشتار برهد دیرتر پاید و بیشتر زاید.
  85. آن که گفتن ندانم واگذارد، به هلاکت‌جای خود پای در آرد.
  86. تدبیر پیر را از دلیری جوان دوست‌تر می‌دارم. [و در روایتی است] از حاضر و آماده بودن جوان- برای کارزار-.
  87. در شگفتم از آن که نومید است و آمرزش خواستن تواند.
  88. ابو جعفر محمد بن علی باقر از او(ع) حکایت کرد که فرمود:] دو چیز در زمین مایه امان از عذاب خدا بود، یکی از آن دو برداشته شد پس دیگری را بگیرید و بدان چنگ زنید: امّا امانی که برداشته شد رسول خدا(ص) بود. و امّا امانی که مانده است آمرزش خواستن است. خدای تعالی فرماید: «و خدا آنان را عذاب نمی‌کند حالی که تو در میان آنانی و خدا عذابشان نمی‌کند حالی که آمرزش می‌خواهند»
  89. آن که میان خود و خدا را به صلاح دارد، خدا میان او و مردم را به صلاح آرد، و آن که کار آخرت خود درست کند، خدا کار دنیای او را سامان دهد، و آن که او را از خود بر خویشتن واعظی است، خدا را بر او حافظی است.
  90. فقیه کامل کسی است که مردم را از آمرزش خدا مأیوس نسازد، و از مهربانی او نومیدشان نکند و از عذاب ناگهانی وی ایمنشان ندارد.
  91. این دلها همچون تنها به ستوه آید، پس برای - آسایش- آن سخنان گزیده حکمت را بجوئید- از هر جا که باید-!
  92. فروتر علم آن است که بر سر زبان است و برترین، آن که میان دل و جان است.
  93. کسی از شما نگوید خدایا از فتنه به تو پناه می‌برم! چه هیچ کس نیست جز که در فتنه‌ای است، لیکن آن که پناه خواهد از فتنه‌های گمراه‌کننده پناهد که خدای سبحان فرماید: «بدانید که مال و فرزندان شما فتنه است»، و معنی آن این است که خدا آنان را به مال‌ها و فرزندان می‌آزماید تا ناخشنود از روزی وی، و خشنود از آنرا آشکار نماید؛ و هر چند خدا داناتر از آنهاست بدانها، لیکن برای آنکه کارهایی که مستحق ثواب است از آنچه مستحق عقاب است پدید آید، چه بعضی پسران را دوست دارند و دختران را ناپسند می‌شمارند، و بعضی افزایش مال را پسندند و از کاهش آن ناخرسندند.
  94. [و او را از خیر پرسیدند فرمود:] خیر آن نیست که مال و فرزندت بسیار شود، بلکه خیر آن است که دانشت فراوان گردد و بردباری‌ات بزرگ‌مقدار، و بر مردمان سرافرازی کنی به پرستش پروردگار. پس اگر کاری نیک کردی خدا را سپاس گویی و اگر گناه ورزیدی از او آمرزش جویی، و در دنیا خیری نبود جز دو کس را: یکی آن که گناهانی ورزید و به توبه آن گناهان را در رسید، و دیگری آن که در کارهای نیکو شتابید.
  95. هیچ کاری با تقوی اندک نیست و چگونه اندک بود آنچه پذیرفتنی است.
  96. نزدیکترین مردم به پیامبران، داناترین آنان است بدانچه آورده‌اند. [سپس برخواند:] «همانا نزدیکترین مردم به ابراهیم آنانند که پیرو او گردیدند و این پیامبر و کسانی که گرویدند.» [سپس فرمود:] دوست محمد(ص) کسی است که خدا را اطاعت کند هرچند نسبش به محمد(ص) نرسد، و دشمن محمد(ص) کسی است که خدا را نافرمانی کند هرچند خویشاوند نزدیک محمد(ص) بود.
  97. [و شنید که مردی از خارجیان شب بیدار است در نماز و خواندن قرآن، فرمود:] به یقین خفتن به که با دو دلی نماز گزاردن.
  98. [و فرمود:] چون حدیثی را شنیدید آن را فهم و رعایت کنید، نه بشنوید و روایت کنید که راویان علم بسیارند و به کاربندان آن اندک در شمار.
  99. [و شنید که مردی میگوید «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ» فرمود:] گفته ما «ما از آن خداییم» اقرار ما است به بندگی و گفته ما که «به سوی او باز می‌گردیم» اقرار است به تباهی و ناپایندگی.
  100. [و گروهی او را پیش رویش ستودند، فرمود:] بار خدایا تو مرا از خودم بهتر می‌شناسی و من خود را از آنان بیشتر می‌شناسم. خدایا ما را بهتر از آن کن که میپندارند و بیامرز از ما آنچه را که نمیدانند.
  101. روا ساختن حاجت‌ها جز با سه چیز راست نیاید، خرد شمردن آن، تا بزرگ نماید. پوشیدن آن، تا آشکار گردد، و شتاب کردن در آن، تا گوارا شود.
  102. بر مردمان روزگاری آید که جز سخن چین را ارج ننهند، و جز بدکار را خوش طبع نخوانند، و جز با انصاف را ناتوان ندانند. در آن روزگار صدقه را تاوان به حساب آرند، و بر پیوند با خویشاوند منّت گذارند، و عبادت را وسیلت بزرگی فروختن بر مردم انگارند. در چنین هنگام کار حکمرانی با مشورت زنان بود، و امیر بودن از آن کودکان و تدبیر با خواجگان.
  103. [و او را دیدند با جامه‌ای کهنه و پینه‌زده. سبب پرسیدند فرمود:] دل را خاشع کند و نفس را خوار، و مؤمنان بدان اقتدا کنند - در کردار-. همانا دنیا و آخرت دو دشمنند نافراهم، و دو راهند مخالف هم. آن که دنیا را دوست داشت و مهر آن را در دل کاشت، آخرت را نه پسندید و دشمن انگاشت؛ و دنیا و آخرت چون خاور و باختر است و آن که میان آن دو رود چون به یکی نزدیک گردد از دیگری دور شود. و چون دو زنند در نکاح یکی شوی - که نا