حسن بن قاسم بن حسن

از ويکی شيعه
پرش به: ناوبری، جستجو

ابومحمد حسن بن قاسم بن حسن، داعی و حاکم زیدی طبرستان، معروف به داعی صغیر،ابتدا از سپهسالاران حسن اطروش بود، اما در پی تیره شدن مناسباتش با حسن اطروش و همچنین تمایل بسیاری از بزرگان سپاه و عالمان زیدی به او، دعوی امامت نمود و حسن اطروش را به زندان انداخت.این سرآغازی بر جنگ‌های میان حسن و فرزندان اطروش بود که به مرگ حسن به دست مرداویج بن زیار و زوال حکومت مستقل علویان زیدی در ایران انجامید.

نسب

وی از نوادگان علی بن عبدالرحمان بن قاسم بن حسن بن زید شجَری است که نسبش به امام حسن مجتبی (ع) می‌رسد.[۱] از زمان و چگونگی آمدن خاندان حسن بن قاسم به دیلمان اطلاع دقیقی در دست نیست، تنها گفته شده که در مدینه سکونت داشتند و ظاهراً پس از تشکیل دولت علویان طبرستان به آمل مهاجرت کردند. او در حدود ۲۶۴ق متولد شد.[۲]

پیوستن به اطروش

از زندگی‌اش پیش از پیوستن به حسن اطروش اطلاعی در دست نیست. حسن بن قاسم در قیام حسن اطروش برضد سامانیان در ۳۰۱ق، به او پیوست و در جنگ بوروذ (در جمادی الآخره همان سال)، فرماندهی لشکر علویان را برعهده گرفت.[۳] وی پس از غلبه بر سپاه سامانی، بسیاری از آنها را که در قلعه چالوس پناه گرفته بودند و حسن اطروش به آنها امان داده بود، به قتل رساند و قلعه را ویران کرد و از آن زمان آمل در اختیار حسن اطروش قرار گرفت.[۴] با تصرف ساری، حکومت علویان در طبرستان احیا گردید.

قلمرو علویان طبرستان

دعوی امامت

توانایی حسن بن قاسم، که سپهسالار حسن اطروش بود، و تمایل بسیاری از بزرگان سپاه و عالمان زیدی به او سبب شد تا در پی تیره شدن مناسباتش با حسن اطروش، خود دعوی امامت کند و حسن اطروش را به زندان بیاندازد.[۵] پس از مدتی، با دخالت لیلی بن نعمان از سرداران وفادار به اطروش که با حسن بن قاسم همراهی نکرده بود، حسن اطروش از بند رها شد و حسن بن قاسم با تنی از خاصان خود به دیلمان گریخت[۶] و در آنجا ادعای امامت کرد و لقب داعی برای خود برگزید.[۷]

پیوند مجدد با اطروش

این حادثه باعث شد تا گروهی از عالمان زیدی و دولتمردان برای جلوگیری از انشقاق در میان زیدیان، به پادرمیانی میان این دو بپردازند. به پیشنهاد این گروه قرار شد حسن بن قاسم بار دیگر به سپهسالاری سپاه اطروش برگزیده شود و بعد از مرگ حسن اطروش جانشین او گردد.[۸] حسن اطروش نیز با اکراه لقب الدّاعی إلی الحقّ را به او اعطا کرد.[۹]

با بازگشت حسن بن قاسم، اطروش دختر فرزندش ابوالحسین احمد را به عقد او درآورد و او را به امارت گرگان منسوب کرد تا سپاهیان سامانی را دفع نماید و فرزند دیگر خود، ابوالقاسم جعفر، را نیز همراه وی فرستاد. به سبب کارشکنی ابوالقاسم جعفر، حسن بن قاسم محاصره و پس از مدتی مقاومت، در ۳۰۴ق مغلوب شد و به آمل عقب نشست و از آنجا به حالت قهر به گیلان رفت.[۱۰]

امامت بر زیدیان

با درگذشت حسن اطروش در ۲۵ شعبان ۳۰۴ق، مطابق وصیت او، ابوالحسین احمد و سران دیلمی، داعی را به آمل فراخواندند و در چهارشنبه ۲۴ رمضان همان سال حکومت را به او سپردند.[۱۱] ابوالقاسم جعفر که به انتصاب داعی معترض بود، روانه ری شد و به محمدبن علی صُعلوک، والی سامانی ری، پیوست. اما ابوالحسین احمد به داعی وفادار ماند. در ۳۰۶ق، گرگان به تصرف علویان درآمد و شاعران در تهنیت این فتح اشعاری سرودند. با رسیدن سپاه سامانی به فرماندهی قراتکین، داعی و ابوالحسین احمد ناچار به تَمیشه عقب نشینی کردند.[۱۲]

عدالت گستری

دادگستری و عدالتِ داعی، نویدبخش اوضاعی با ثبات و آرام در مناطق تحت تصرف او بود. عدل و دادورزی او تا بدان حد بود که مثل عدل داعی در آن مناطق رواج یافته بود،[۱۳] اما حمله ابوالقاسم جعفر به یاری سپاهیان سامانی در ذیحجه ۳۰۶ق، اوضاع را دگرگون کرد.

شکست و اسارت

ابوالحسین احمد نیز به برادرش پیوست. داعی شکست خورد و آن دو طبرستان را گرفتند. داعی ناچار به اصفهبد محمدبن شهریار قارنوَندی پناهنده شد اما او داعی را دستگیر کرد و نزد علی بن وَهَسودان جَستانی، نایبِ مقتدر (خلیفه عباسی) در ری، فرستاد و او داعی را در قلعه الموت حبس کرد.

بازپس گیری حکومت

پس از قتل علی بن وهسودان، داعی آزاد شد و به گیلان رفت و در جمادی الآخره ۳۰۷ق، به آمل حمله کرد. آنگاه به ساری و از آنجا به استرآباد رفت و احمد و جعفر را شکست داد. جعفر به گیلان گریخت، اما داعی با احمد صلح کرد و او را در حکومت با خود شریک نمود.[۱۴] چون در آن زمان، سامانیان از تصرف خراسان ناتوان بودند، داعی فرمانده لشکریان خود، لیلی بن نعمان، را مأمور فتح آن سامان کرد.

لیلی پس از تصرف دامغان، در ذیحجه ۳۰۸ق وارد نیشابور شد و به نام داعی خطبه خواند، ولی در ربیع الاول ۳۰۹ق در طوس از لشکر سامانی شکست خورد و کشته شد. در پی این شکست، برخی سران گیل و دیلم تصمیم به قتل داعی و انتصاب احمد به جای او گرفتند، اما داعی مطّلع شد و آنان را در گرگان کشت.[۱۵]

شکست مجدد از پسران اطروش

در ۳۱۰ق، سپاهیان سامانی به فرماندهی سیمجور دواتی، گرگان را از داعی و احمد گرفتند.[۱۶] داعی در اواخر همان سال مجدداً گرگان را تصرف کرد و احمد به ولایت آن سامان منصوب گردید. در این زمان، ابوالقاسم جعفر بار دیگر در گیلان سپاهی گرد آورد و آماده حمله به طبرستان شد و احمد هم که از قدرت داعی هراسان شده بود، به آمل حمله کرد، اما شکست خورد و به برادر پیوست. آن دو با حمایت سرداران گیل و دیلم، نظیر ماکان کاکی و اسفار بن شیرویه، در جمادی الاولی ۳۱۱ق، با حمله به طبرستان، داعی را مغلوب و آمل را تصرف کردند.[۱۷] داعی به کوهستان پناه برد. دو ماه بعد در رجب ۳۱۱ق، ابوالحسین احمد درگذشت و حکومت به جعفر رسید. تلاش داعی برای تصرف آمل در رمضان ۳۱۱ق ناکام ماند.[۱۸]

ابوالقاسم جعفر نیز در ذیقعده ۳۱۲ق درگذشت و اهالی گیل و دیلم با ابوعلی الناصر، برادرزاده او، بیعت و ماکان کاکی را والی گرگان کردند. ظاهراً داعی از کوهستان به گیلان رفته و گوشه نشینی اختیار کرده بود. مدعیان حکومت نیز در طبرستان به نزاع مشغول بودند. در این گیرودار، ماکان آمل را گرفت و در اوایل ۳۱۴ق داعی، به درخواست ماکان، به آمل رفت.[۱۹]

پایان زندگی

در ۳۱۶ق، ری و سپس قزوین و ابهر و زنجان و قم در حیطه تصرف علویان درآمد. در آن هنگام، نصربن احمد، اسفاربن شیرویه را، که به سامانیان پیوسته بود، برای مقابله با آنان به طبرستان فرستاد. ماکان از همراهی با داعی خودداری کرد و داعی را به امید یاری مردم آمل، با سپاهی اندک به مقابله با اسفار فرستاد، اما با فتوای ابوالعباس فقیه، اهالی آمل از داعی حمایت نکردند.[۲۰]

سرانجام، داعی در رمضان ۳۱۶ق به دست مرداویج بن زیار در حالی که به نماز ایستاده بود، کشته شد. با مرگ داعی، به نام خلیفه عباسی و امیر سامانی سکه زدند و خطبه خواندند و حکومت مستقل علویان طبرستان به پایان رسید.[۲۱] ابوالقاسم محمد بن حسن مشهور به ابوعبداللّه داعی (متوفی ۳۶۰ق)، که حاصل ازدواج حسن بن قاسم با دختر فیروز دیلمی بود، بعدها خود امارتی زیدی در طبرستان تشکیل داد.[۲۲]

پانویس

  1. رجوع کنید به مروزی علوی، ص۱۴۵؛ ابن عنبه، ص۶۷.
  2. رجوع کنید به ناطق بالحق، ص۶۱ - ۶۲؛ قس د. اسلام، چاپ دوم، تکمله ۵ـ۶، ذیل مادّه: سال ۲۶۲ـ ۲۶۳.
  3. ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۶۹؛ قس صابی، ص۲۷: سال ۳۰۰.
  4. حمزه اصفهانی، ص۱۷۵؛ ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۶۹.
  5. رجوع کنید به ناطق بالحق، ص۵۷.
  6. ناطق بالحق، ص۵۸.
  7. صابی، ص۳۰ـ ۳۱.
  8. صابی، ص۳۱.
  9. رجوع کنید به ناطق بالحق، ص۵۸ـ۵۹؛ ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۷۴ـ۲۷۵.
  10. ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۷۵.
  11. ناطق بالحق، ص۶۱.
  12. ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۷۶ـ۲۷۷، ۲۸۱.
  13. رجوع کنید به ناطق بالحق، ص۶۱؛ ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۷۶ـ۲۷۷.
  14. ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۸۱ـ ۲۸۳.
  15. ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۷۸؛ ابن اثیر، ج۸، ص۱۲۴ـ ۱۲۵، ۱۸۹ـ۱۹۰.
  16. رجوع کنید به ابن اثیر، ج۸، ص۱۳۰ـ۱۳۱.
  17. ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۸۴ـ۲۸۶.
  18. ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۸۶.
  19. رجوع کنید به ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۸۶ـ۲۹۲.
  20. مسعودی، ج۵، ص۲۱۶؛ صابی، ص۳۷؛ ابن اسفندیار، ج۱، ص۲۸۶ـ ۲۸۹، ۲۹۲.
  21. حمزه اصفهانی، ص۱۵۳؛ صابی، ص۳۷ـ۳۸.
  22. رجوع کنید به ناطق بالحق، ص۶۴ـ۷۴.

منابع

  • ابن اثیر؛
  • ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان، چاپ عباس اقبال آشتیانی، تهران [? ۱۳۲۰ش]؛
  • ابن عنبه، عمدة الطالب فی انساب آل ابیطالب، چاپ نزار رضا، بیروت [? ۱۹۶۲]؛
  • حمزةبن حسن حمزه اصفهانی، کتاب تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء علیهم الصلوة و السلام، برلین ۱۳۴۰؛
  • ابراهیم بن هلال صابی، کتاب المنتزع من الجزء الاول من الکتاب المعروف بالتاجی فی اخبار الدولة الدیلمیة، در اخبار ائمة الزیدیة فی طبرستان و دیلمان و جیلان، چاپ ویلفرد مادلونگ، بیروت: المعهد الالمانی للابحاث الشرقیة، ۱۹۸۷؛
  • اسماعیل بن حسین مروزی علوی، الفخری فی انساب الطّالبیین، چاپ مهدی رجائی، قم ۱۴۰۹؛
  • مسعودی، مروج (بیروت)؛
  • یحیی بن حسین ناطق بالحق، الافادة فی تاریخ الائمة السادة، چاپ محمدکاظم رحمتی، تهران ۱۳۸۷ش؛

منبع لاتین

  • EI2, suppl. fascs. 5-6, Leiden 1982, s.v. "Al-Hasan b. al Kasim" (by W. Madelung.

پیوند به بیرون